عاقبت بخیری دانش آموزان سرزمین زیتون
چشمهایم را میبندم و میبینم روزی را که صدای قهقههی بچهها در کوچه پس کوچههای سرزمین زیتون پیچیده و صدای مادری که هر شب قصه پیروزی میگوید، خانه را پر کرده است.
گروه زندگی: دوتایی خودمان را بین قاب پنجره جای میدهیم و سر میچرخانیم و چشم میدوزیم به سرکوچه. اوایل پاییز که هوا زودتر روشن میشد با کبوترها و کلاغها که هر کدام روی کابل برق کوچه یا روی دیوار خانه همسایههای روبرو جا خوش کرده بودند، کلی قصه میساختیم و میخندیدیم. اما حالا که هوا دیر روشن میشود قصهای برای گفتن نیست به شوخی به دخترم میگویم: «این پرندههام دیگه سردشونه سخته از زیر پتو بیان بیرون.» خندهی بلند اول صبحش میپیچد توی گوشم، حال ناخوشم را میشورد و میبرد.
سرمان را دوباره از پنجره بیرون میکنیم و منتظریم تا سرویس مدرسه از راه برسد. همین چند دقیقه انتظارمان کنار پنجره صورتمان را سرخ کرده از سرما. دخترک هم میگوید: _«مامان چقدر سرد شد» و بعد خودش را زیر چادر گلدارم جا میکند. دست میگذارم روی گونههایش و دستهای کوچکش را بین دستهایم میگیرم. گرم میشود، از ته دل آخیشی میگوید و تلاش میکند من را در بغلش جا کند. پژوی زرد آقای عزیزی با آن صدای جیر جیر خاصش میپیچد توی کوچه. دخترک را راهی میکنم. پلهها را دو تا یکی میرود، سوار ماشین شده و نشده، نگاهش را میگیرد به سمت بالا و بعد با تکان تند تند دستانش و با لبخندی از سر رضایت راهی مدرسه میشود.
آیت الکرسی هر صبح را روانه راهش میکنم، همان آیاتی که هر صبح با بغض میخوانم و بعد برای عاقبت بخیری او و همه بچههای سرزمینم و برای همهی بچههای عالم دعا میکنم. با خودم فکر میکنم به گمانم هر صبح کل شهر پر میشود از صدای زیر لب مادرها. دعای بدرقه، دعای سلامتی، دعای عاقبت به خیری...اصلا مادرها همه داشتهشان دعاست و بعد دلم پر میکشد و میرود سراغ مادرهایی که میدانم لبهایشان از ذکر نمیایستد. مادرانی که هر آن، چیزی درونشان فرو میریزد اما ایستادهاند، محکمتر از قبل. مادرانی که سالهاست ستونهای چادرهای خاکی اردوگاهها شدهاند.با خودم فکر میکنم به روزهایی که مادری خبر بمباران مدرسه فرزندش را شنیده و بعد به دعای بدرقهاش فکر میکنم به همهی لحظههای مادریاش...نمیدانم این روزها دیگر مدرسهای هم مانده یا نه؟ بیمارستان چه؟ و یا خانه؟ اصلا چیزی هم مانده؟ چند هزار مادر در درون شکستهاند و داغدار فرزندشانند؟ رد اشک گونههای یخ زدهام را گرم میکند چشمهای را میبندم و میبینم روزی را که صدای قهقههی بچهها در کوچه پس کوچههای سرزمین زیتون پیچیده و صدای مادری که هر شب قصه پیروزی میگوید، خانه را پر کرده است.یادداشت از راحله دهقانپورپایان پیام/ #روایت_مادرانه #غزه #مقاومت #مادری #مدرسه #اردوگاه 16:57 - 21 آذر 1403