مادری تنها با دخترکان سهقلو
کنار همسر شهید، مادرش مینشیند، با لباس محلی ترکهای قشقایی. آنقدر برای آینده دختر و نوههایش نگران و غمگین است که از اول تا آخر دیدار، حتی یککلام هم صحبت نمیکند. از فیروزآباد به لامرد آمده تا در این روزهای سخت دخترش تنها نباشد. همسران شهدا همه مظلومند، اما جنس اینیکی متفاوت است.
به گزارش خبرگزاری فارس از لامرد، پشت در خانه شهید که میایستیم، صدای شیطنت سهقلوها آرام به گوش میرسد. در باز میشود و تعارف میکنند بفرمایید داخل؛ سه دختر ۸ ساله با لباسهای کپی هم کنار یکدیگر در راهروی کوچک یک آپارتمان ۹۰ متری ایستادهاند و سلام میدهند. مادر جوان هم پشتسرشان ایستاده، با لباس مشکی و چشمهایی سرخ از اشک و بیخوابی. حالا دو ماه از بمباران ناجوانمردانه سالن ورزشی و محلات مسکونی لامرد میگذرد، اما هنوز اضطراب و غصه از چهره این زن میبارد؛ از فردا میترسد، از بیپناهی، از فکر و خیال اینکه «حالا چطور این دختران سهقلو را بدون پدر میتوانم بزرگ کنم؟!»
کنار همسر شهید، مادرش مینشیند، با لباس محلی ترکهای قشقایی. آنقدر برای آینده دختر و نوههایش نگران و غمگین است که از اول تا آخر دیدار، حتی یککلام هم صحبت نمیکند. از فیروزآباد به لامرد آمده تا در این روزهای سخت دخترش تنها نباشد. همسران شهدا همه مظلومند، اما جنس اینیکی متفاوت است و اوج غربت از سر و روی این خانه کوچک میبارد.
سکوتی سنگین حکمفرما شده و دکتر سید موسی موسوی نماینده مجلس برای آنکه این فضا را بشکند، میپرسد چند سال است به لامرد آمدهاید؟ همسر شهید نفس عمیقی میکشد و پاسخ میدهد: «سال ۹۰ بود که شوهرم در پالایشگاه پارسیان استخدام شد. همان اول زندگی، از فیروزآباد به لامرد آمدیم.» بعد انگار که دنبال کسی میگشته تا در این غربت با او دردودل کند، بیمقدمه غمش میترکد و ادامه میدهد: «بزرگ کردن یک بچه سخت است آقای دکتر، چه برسد به سه قلو. آن هم در شهر غریب و بدون کمک خانواده و اقوام. هشت سال، تمام زندگیمان صرف این سه دختر شد. شببیداری، بیماری، گریه، مدرسه ... من به تنهایی نمیتوانستم. شوهرم علاوه بر کار در پالایشگاه و تأمین مخارج زندگی، نیمی از بار خانه را هم بر دوش میکشید. نصف شب شیشه شیر درست میکرد، بزرگتر که شدند، مشق و درسشان را پیگیری میکرد. شما بهتر از من میدانید که در فرهنگ ایرانی، دخترها بابایی هستند. یک دختر ۸ ساله دیگر بچه که نیست، همه چیز را خوب میفهمد. این سهقلوها هر روز از مدرسه که میآمدند، میدویدند سمت بابا.حالا دیگر پدرشان نیست تا در آغوش او آرام بگیرند. نمیدانم باید چه کار کنم؟ چطور از پسشان بربیایم؟» صدایش میلرزد، اما نمیگذارد بغضش بترکد، نمیخواهد جلوی بچهها گریه کند.
پسر ۱۲ ساله خانه همینطور که مادرش حرف میزند، سینی چای را میآورد. امامجمعه لامرد به همسر شهید دلداری میدهد و میگوید: شهدا زنده هستند، این را خود خداوند در قرآن گفته. حتماً شهید سیاوش شهبازی هم الان نظارهگر شماست و تنها نخواهید ماند.پسر نوجوان که حالا سینی چای را گردانده، گوشهای مینشیند و سرش را پایین میاندازد. دکتر موسوی هم میرود کنار پسربچه و دست میگذارد روی شانهاش؛ بعد خطاب به همسر شهید میگوید: «نگران نباشید؛ به خدای بزرگ توکل کنید؛ این شاخ شمشاد هم از امروز دیگر شده مرد خانه و حواسش به شما و خواهرانش هست؛ درست است که سن زیادی ندارد، اما خیلی زود قد کشیده و برای خودش ماشاءالله مردی شده. شماره من را هم یادداشت کن و هر کاری داشتی تماس بگیر؛ روی همه مردم لامرد و مهر هم میتوانی حساب باز کنی. نماینده مردم در مجلس این جمله آخر را که میگوید، به خانمهای همسایه اشاره میکند که آنجا و در سکوت نشسته بودند، اما همان سکوتشان، پر از حرف بود و برای یک خانواده غریب، بهترین امیدواری. سکوت پرحرف آن خانمهای همسایه، نشان از تعهد یک شهر داشت، نشان از اینکه لامرد خانواده شهدایش را هرگز تنها نخواهد گذاشت.
10:33 - 17 اردیبهشت 1405