آخرین صدایی که لحظه انفجار شنیدم
روایتی از جانباز کلاس پنجمی مدرسه میناب؛《هنوز پام به کلاس نرسیده بود که انفجار شد؛ افتادم زمین و سنگها ریخت روی سینهم. نمیتونستم نفس بکشم》 این بخشی از ماجرای دردناک هدی است.
به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر باشگاه خبرنگاران توانا؛ این گزارش روایتی است از هدی سلطانی که برادرش «احمد سلطانی و پسرخالهاش محمد» در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه و رهپویان خلیج فارس در میناب به شهادت رسیدند.یکی از انگشت هایش را پیوند زده بودند🔹 همین که وارد سالن گلزار شهدا شد، فهمیدم یکی از مجروحان حادثهی مدرسه است؛ یک جانباز کلاسْپنجمی. موهایش را به خاطر سوختگی از ته زده بودند و شال روی سرش، رد جراحت و موهای تنک را نمیپوشاند. توجهم رفت سراغ دستهای کوچکش. رد سوختگی روی پوستش، بدجوری خودنمایی میکرد. یکی از انگشتها را پیوند زده بودند. برمیگردم کنارتان !داشت برای دوربین یک مستندساز روایت میکرد: «وقتی گفتن مدرسه رو تخلیه کنید، دست برادر و پسرخالهم رو که طبقهی پایین درس میخوندن رو گرفتم و بردم توی حیاط، کنار آبخوری. بهشون گفتم همینجا بمونید تا برم وسایلمو بیارم و با هم برگردیم خونه. اما هنوز پام به کلاس نرسیده بود که انفجار شد... افتادم زمین و سنگها ریخت روی سینهم. نمیتونستم نفس بکشم. فقط یادمه آقایی اومد و منو از زیر آوار کشید بیرون و کفشها و جورابامو درآورد. بعدش بیهوش شدم.»آخرین ذکر معلم لحظه انفجار🔹 مستندساز پرسید: «از اون لحظه دیگه چی یادته؟» هدی کمی مکث کرد: «آهان... همان لحظه که زدن، صدای معلم کلاس سوم رو شنیدم؛ بلند گفت اللهاکبر.»
با هم شهید شدند🔸 هنوز داشتم به آخرین ذکر معلم فکر میکردم که مصاحبه تمام شد. هدی از کنارم عبور کرد. پاهایم شبیه دوتا میخ چسبیده بود به زمین؛ حرکتشان دادم که به او برسم: «پس داداشت و پسر خالهت چی؟» صورت معصومش را به سمتم چرخاند: «احمد و محمد، جفتشون با هم شهید شدن.» ✍🏻 زهرا مؤمنی
17:34 - 1 اردیبهشت 1405