سهم بابا

📝 روایتی دربارۀ دختری که به فکر باباست.
۶۵۷ KB
زهرا از همه‌شان بزرگتر است و دبیرستانی.قرار شد چاقو را او بگیرد و بقیه دخترها دستشان روی دست او باشد و همگی باهم کیک‌ را ببُرند.النا پیگیرتر از بقیه بود. خودِ چاقو را چسبید و تا لحظه آخر هم دلش نیامد ول کند.هفت سالش بود. پوست سبزه و چشم‌های ریز و براق داشت. همان دختر صورتی‌پوش با نوار سفید پاپیونی روی آستین.برش و تقسیم کیک که تمام شد، النا دو بشقاب کیک برداشت. یکی برای خودش و آن‌ یکی برای بابا.حواسش بود که کیک بابا هم حتماً توت‌فرنگی داشته باشد. آنطور که متوجه شدم، بابای النا خیلی دختری‌ست و جانش برای دخترهایش می‌رود‌.النا می‌گوید شبی که بمب‌ها کنار خانه‌شان ترکیده، پیش بابا خواب بوده. صدای بمب خیلی بد بود و قلبش درد گرفته. بابا زود بغلش کرده. قبل از آنکه خانه روی سرشان خراب شود، فرار کرده‌اند بیرون و بابا دخترها را زیر ماشین پنهان کرده که ترکش بمب‌ها بهشان نخورد. دخترک کیک خودش را خورده و مراقب سهم باباست. زیرچشمی نگاهش می‌کنم. ناخنک ریزی می‌زند. انگشتش کوچکتر از آن است که ردی روی کیک بماند. (در حاشیه‌ی جشن روز دختر مرکز روایت مروا برای دختران جنگ زده_۳۰ فروردین ۱۴۰۵) فاطمه محمدزاده
18:22 - 23 اردیبهشت 1405
حماسه و مقاومت
خانواده
روایت‌های مردمی

2 بازنشر4 واکنش
45٫6k بازدید