قهرمانِ هشت سال مبارزه با سرطان، در سوگِ «پدر» فرو ریخت
«ما شیعیان تا حالا فقط روضه گوش داده بودیم، اما این چند وقت، داریم روضهها را با گوشت و پوست و استخوانمان لمس میکنیم.» این جمله زنی است که در میان جمعیت میدان شهدا میگریست.
گروه فرهنگ: زن گوشهای در تاریکی، نشسته بود. شانههایش میلرزید. آنطور بیمحابا و عمیق گریه میکرد که گمان کردم لابد در همین روزهای جنگ، پاره تنش را از دست داده است. دست به کیفم بردم و بستهای را سمتش گرفتم: «دستمال میخواهید؟...»میان هقهقش تشکر کرد و دوباره به حال خودش برگشت. نمیدانم شب شصت و چندم است که علاوه بر اینجا، تمام میدانهای شهر به سنگرِ سوگ و مقاومت بدل شدهاند؛ اما اینجا در میدان شهدا، زمان جورِ دیگری کش میآید.کمی که آرام شد، کنجکاویام گل میکند. میپرسم که «خیلی دل گرفتهاید انگار. عزیزی از دست دادهاید؟»انگار که بخواهد سفرهی دلش را پیش یک غریبه باز کند، گفت: «همه ما دلسوختهایم. پدر از دست دادهایم.» از جمع بستن خودش با مردم فهمیدم منظورش از دست دادن رهبر شهیدمان است. نگاهش را چرخاند دور میدان، روی آدمهایی که مثل تکههای یک پازل دور هم جمع شده بودند: «ببین! آدم اینجا حس میکند که تنها نیست.»اشاره کرد به دخترش که کمی آنطرفتر، انگار نه انگار که وسط معرکه است، دفترش را پهن کرده بود و با مداد روی کاغذ میچرخید. «دخترم اینجا طراحی میکند. خانوادگی میآییم که از این فضا جون بگیریم. من اینجا پیرزنهایی را دیدم که توانِ راه رفتن نداشتند اما آمدند. مادرانی را دیدم که با نوزاد قنداقی، اینجا نشستند. »
کمی مکث کرد، انگار داشت از تونل زمان عبور میکرد و به روزهای قبل برمیگشت؛ به مدرسه پسرش. «مدرسه پسرم ۲۵ شهید داد. معلمش، پدر دوستش، حتی هم کلاسیاش را. میدانی؟ ما شیعیان تا حالا فقط روضه گوش داده بودیم، اما این چند وقت، داریم روضهها رو با گوشت و پوست و استخوانمان لمس میکنیم.»دستش را روی سینهاش گذاشت، انگار بخواهد دردِ توموری که هشت سال با آن جنگیده بود را مهار کند. «من هشت سال درگیر مریضی بودم، جراحی کردم، سختی کشیدم... اما آرامشم فقط از یک جا میاومد. با دیدن حضرت آريالا در تلویزیون همیشه آرامش میگرفتم. اما انگار خدا ما را امتحان کرد. آن چیزی که بیش از همه دوست داشتیم را از ما گرفت تا قدرتش را نشان دهد.»او میگوید که روز شهادت رهبر، چقدر منتظر بوده است که رهبری بیاید و بگوید که خیالتان راحت، من هنوز هستم و اینجاست که میگویم: « ما همه منتظریم.»بغضش دوباره به گلو رسید، اما اینبار با چاشنیِ یک غیرتِ قدیمی: «سوختم... از این سوختم که رهبر ما مظلوم بود؛ تهمتهای زیادی را شنید و دم نزد. الان میتوانم بگویم آقاجان، از همه آن نامهربانیها راحت شدی. اما با رفتنت دوباره اتحاد به این کشور برگشت؛ تو حتی با شهید شدنت هم به ما خیر رساندی.»زن بلند شد، چادرش را مرتب کرد و در حالی که میدان چشم دوخته بود، زیر لب زمزمه کرد: «انشاءالله این اتحاد نشکند. این راهِ باز شده مالکیت ندارد، مالِ همهست.»او رفت و در میان جمعیت میدان شهدا گم شد؛ زنی که هشت سال با سرطان جنگیده بود، اما حالا در میدان شهر، نگران سرطانی بود که میخواست اتحاد خانهاش را از بین ببرد.#تجمع #ایران #مقاومت #رهبر_شهید 09:55 - 18 اردیبهشت 1405