روایت یک چفیه
من بتول خورشاهیان خواهر شهیدی که جنگ برایم فقط یک کلمه در کتابها نیست و زنی هستم که مزه تلخِ گازهای شیمیایی را با هر نفس در سینهام حس میکنم.
نهم خرداد ۱۴۰۳ روزی است که تا زندهام از خاطرم نمیرود. همراهِ جمعی از برگزارکنندگان کنگره ۲۴۰۰ شهید نیشابور بزرگ به آن دیدار مهم رفتم. مراسم که تمام شد، یکی از مسئولان نزدیک شد و گفت: حاجخانم، بلند شوید… شما را صدا کردهاند.دنیا برای لحظهای دور سرم چرخید. پاهایم میلرزید. وقتی جلو رفتم، حضرت آقا چفیهشان را درآوردند و به من دادند.همان لحظه انگار دنیا را خدا به من داد از خوشحالی...تمامِ آن سالهای رنج و دوری یکجا سبک شد. انگار آن چفیه نه فقط یک هدیه که یک تأیید برای تمام سالهایی که پرستارِ دردِ جانبازان و داغدارِ شهیدان بودم.
زمان گذشت، دلتنگی نه...
اما زندگی همیشه همین است بعد از هر روشنی، سایهای میافتد. حالا چهل روز گذشته از آن روزی که دیگر آن سایهی امنیتِ معنوی را بر سرِ شهر و دلم ندارم. باز هم حسِ یتیمی... باز هم همان خلأ بزرگ که انگار بخشی از وجودم را با خود برده است.من تا امروز دوبار پدرم را از دست دادهام. یکبار سالها پیش زمان رحلت امام خمینی (ره) و یکبار هم بعد از شهادت رهبری، روزها میگذرد اما در دلِ این دلتنگیِ سنگین نه نمیگذرد.اما من هنوز سر پا ایستادهام. چفیهای که در دست دارم برای من نه فقط یک پارچه که پرچمِ استقامت است. یادآور مسیری که با رنج شروع شد، با ایمان ادامه یافت و حالا با همین چفیه، به حرمتِ تمامِ آنچه از دست دادهام، آن را در دست میفشارم و ادامه میدهم. #رهبر_شهید #رهبر #ایران 00:18 - 21 فروردین 1405