وقتی اشک کم میآورد باید گِل به سر بگیریم
یادم هست که پیرزنهای ایل همیشه میگفتند: «گِل، زبان داغ است. وقتی اشک دیگر از واگویه کردن درد، نفس کم میآورد و خشک میشود.»
خبرگزاری فارس،گروه روایت: «نمیآید... مسیر را عوض کردهاند...» مردی این جمله را آنقدر آرام گفت که انگار دلش نمیخواست کسی بشنود. اما لحظاتی بیشتر نگذشته بود که سیل جمعیت مثل موجی که از دریا عصبانی شده راه افتاد به سمت خیابان آزادی. نمیدانم چرا همان لحظه، تهران از جلوی چشمم کنار رفت. نه پل روشندلان را میدیدم، نه دروازه دولت را، نه آن همه آدمی را که درست بعد از نماز صبج اینجا جمع شده و کنار هم ایستاده بودند به استقبال. ذهنم پر کشید سمت زاگرس؛ سمت کوههایی که آدم را با غیرت بزرگ میکنند، با صبوری قد میدهند و با داغ، پیرش میکنند.من، امالبنین یار احمدی؛ اصالتاً لُرِ بروجردم. ما زاگرسنشینان، برای هر عزایی لباس سیاه نمیپوشیم. بعضی داغها آنقدر بزرگاند که دیگر سیاهی برایشان کم است. آن وقت است که گِل بر سر میگیریم. نه برای آنکه خودمان را خاکی نشان بدهیم، برای اینکه بگوییم این مصیبت، قامت آدم را خم میکند. گلِ عزا یعنی دیگر هیچ زینتی برای دنیا نمانده. یعنی صاحب این داغ، آنقدر عزیز بوده که گِل را برمیداریم و روی سرمان میریزیم تا بگوییم «بعد از او خاک بر سرمان شد».یادم هست که پیرزنهای ایل همیشه میگفتند: «گِل، زبان داغ است. وقتی اشک دیگر از واگویه کردن درد، نفس کم میآورد و خشک میشود.»تهران آنقدر گِل نداشت. اما من دلم میخواست مشتمشت خاک زاگرس را روی سرم بریزم. با خودم میگفتم مگر از این هم مصیبت عظمیتر داریم؟ نه... بعد از او خاک بر سر دنیا...
برای من، برای خیلی از زنها و مردهایی که کنارم ایستادهاند و اشک میریزند. داغ این بزرگ مرد خیلی سنگین است. اما این داغ برایمان بوی شکست نمیدهد. برایمن رنگ حماسه میدهد. ما لُرها یک چیز را خوب یاد گرفتهایم؛ گاهی بزرگترین مصیبتها، بزرگترین حماسهها را به دنیا هدیه میدهند و او حماسهترینِ روزگار ما بود.وقتی از رهبر شهیدم حرف میزنم، اشک و افتخار را نمیتوانم از هم جدا کنم. داغ هست، اما ذلت نیست. گریه هست، اما ناامیدی نیست. این مصیبت، عظمی است؛ اما بوی غیرت میدهد، بوی شجاعت میدهد، بوی مردی میدهد که ایستاد تا قامت یک ملت خم نشود.حالا که او را از دست دادهایم تازه میفهمم که او از تبار همان مردانی است که اگر هزار و چهارصد سال پیش بودند، قطعا کنار فرزند زهرا(س) شمشیر میزدند. او مردی از مکتب حسین(ع) بود. مردی که برای ما ایرانیها پناه بود، قبله امید بود، عزیزترینِ عزیزها بود.در روز تشییعش ما با همه مقدساتمان آمده بودیم تا مقدسترینِ خودمان را بدرقه کنیم. گرچه وقتی خبر دادند که پیکر مطهرش را دیگر از سمت دروازه دولت عبور نمیدهند و داشت حسرتی همیشگی به دلمان میماند که لایق نبودیم که در زمان حیات و چه در زمان شهادتش کنارش باشیم و برکت حضورش را توشه زندگیمان کنیم اما خوشحال بودیم که جزوی از سیاهی لشکر تشییع دشمنشکن چنین بزرگ مردی باشیم.حالا برای من حسرت، به شکل یک تابوت درآمده که از مسیری دیگر میگذرد و من فقط چند خیابان با آن فاصله دارم. سالها بود آرزو داشتم یکبار از نزدیک ببینمش. قسمت نشده بود. با خودم گفته بودم اگر هیچوقت هم این توفیق نصیبم نشود، دستکم روز آخر، در آخرین بدرقه، از دور سلامی میدهم.
شاید سهم من، فقط همین بود که میان سیاهیِ جمعیت بایستم و فقط یکی باشم از میلیونها نفری که آمده بودند بگویند هنوز ایستادهاند. و مگر نه اینکه گاهی سیاهیِ لشکر، خودش بزرگترین پشتوانه یک فرمانده است؟من اگر روزی توفیق پیدا کنم بر مزارش بایستم، گمان نمیکنم بتوانم سخنرانی کنم یا جملههای بزرگ بگویم. همه حرف دلم در یک جمله خلاصه میشود؛ جملهای که از تهِ جانم میآید: «تو دوستداشتنیترین مرد دنیایی.»رهبر شهید ما، برای من، فقط یک مسئول نبود. او یک اندیشه بود؛ اندیشهای که از قرآن جان گرفته بود. این حرف من نیست. من کجا و فهم عظمت چنین مردی کجا؟ این را اهل اندیشه گفتهاند. حتی خیلی از کسانی که همفکر ما نبودند، ناچار به بزرگی او اعتراف کردند. گاهی فکر میکنم شاید سالها بعد، تازه بفهمیم چه کسی را از دست دادهایم. بعضی کوهها را وقتی فرو میریزند، تازه میفهمی چه اندازه سایهشان روی زندگیات افتاده بود.شاید خیلیها از فردای این داغ بترسند. اما امالبنین نمیترسد. ترس با نام من میانهای ندارد. ایرانِ بعد از حضرت آقا شاید خیلی ترسناک برسد اما دشمن باید بداند با به شهادت رساندن رهبرمان خطا و اشتباه بزرگی کردند و هرگز به هدفهایشان نخواهند رسید. چرا که آنها رهبرمان را در قلبهای تک تک ما تکثیر کردند. خون ماجرای عجیبی دارد. زنده میکند. هشیار میکند. آگاه میکند.شاید اگر ۵۰ سال تریبونهای زیادی دست خیلیها میدادند ما اینطور زنده و آگاه نمیشدیم. این خونِ آقا بود که قلبهای مرده را زنده کرد. این ماجرای خون است که دشمن هرگز نخواهد فهمید.
رهبر شهید ما قد ما را برافراشته کرد کاری کرد که به خدای علی(ع) قسم ما دیگر از مرگ خودمان و فرزندانمان بیم نداریم ما از هیچ چیز دیگری نمیترسیم این قد و قامت را آقا به ما داد حالا هم آمدیم بگوییم: «دنیاااا ما دیگر مظلوم نیستیم. ما تا قیام قائم آل محمد منتقم هستیم.»
21:37 - 17 تیر 1405