قرارمان اربعین بود، وداع نصیبمان شد
خیال میکردم سالهای سال باید در مسیر نجف تا کربلا نوکر زائران سیدالشهدا(ع) باشم تا شاید روزی آقای دلتنگِ کربلا را هم در همان مسیر زیارت کنم. اما تقدیر، قرار دیگری برایم نوشت؛ به جای دیدار در اربعین، سهمم ایستادن در چایخانه وداع و خدمت به زائران رهبر شهیدم شد.
خبرگزاری فارس، گروه روایت: بیت الحسین(ع) همیشه برای من یک نقطه رهایی بوده است. وقتهایی که از زندگی و مشکلاتش خسته میشدم همیشه به خودم میگفتم: «اکبر فرار کن به سمت حسین(ع)! راهِ چاره حسین(ع) است و بس! جایِ دیگری دنبال آرامش نگرد!» اما مگر زندگی کارمندی و حقوقش میگذارد هرجور دلت میخواهد زندگی کنی و هر وقت دلت خواست برگه مرخصیات را بدهی دست رئیست امضا کند و راهی شوی؟ پس هیچ مأمنی برای من و رفقایم بهتر از بیتالحسین(ع) نبود و نیست.از حوالی سال ۱۳۹۳ با تعدادی از رفقا تصمیم گرفتیم این موکب را در کربلا راه بیاندازیم. نامش را هم گذاشتیم بیت الحسین(ع). اوایل تعدامان کم بود و خدمترسانیمان هم اندک. اما کم کم سیدالشهدا بیشتر و بیشتر نگاهمان کرد و حالا بالغ بر هزار و ۳۰۰ نفر از عشاق الحسین(ع) را در مسیر نجف به کربلا اسکان میدهیم. برایشان آشپزی میکنیم و بیشتر از همه نوکری ... برایم اربعین و مسیر نجف به کربلا شده بود دالانی بهشتی که هیچکدام از آن روزهای نوکری جزو حیاتم به حساب نمیآمد. انگار روی هوا بودم و خنک. گرمای زمین را حس نمیکردم. در این ۴۵ سالی که از خدا عمر گرفتهام هیچوقت مثل روزهایی که از سال ۹۳ در اربعین آشپزی کردم و خدمترسانی، خوشحال و سعادتمند نبودم.
تا اینکه دقیقا دو سال بعد. در کمال ناباوری؛ قسمتم شد ماه را از نزدیک ببینم. روضه ایام فاطمیه بود. از وقتی فهمیده بودم که باید به ملاقات ماهِ عالمم بروم جوری در پوستِ نزارِ خودم نمیگنجیدم که هر آن احتمالش را میدادم از این خوشحالی سکته کنم و به روز موعود نرسم. تنها من نبودم. من یک قطره بودم در بین دریایی از نور و عظمت. کسی من را که نمیدید. همراهان دیگر از جانبازان بودند. کارت قرار ملاقات به دستم رسید: «مهمان: اکبر فتحاللهی» دیگر حتمی شده بود. خواب نبود. عین حقیقت بود. سجده شکر تنها و شاید بهترین کاری بود که میتوانستم برای این روزیِ الهی به جای بیاورم. قرار بود شام را محضر حضرت آقا باشیم. سفرهای ساده پهن شد. ماهِ من آمد و نشست روی سفره. با دو دستم چشمهایم را ملامت میکردم. بهشان ضربه میزدم. محکم از گوشهها پاکشان میکردم. یکی از رفقا گفت: «چه کار میکنی اکبر؟ چشمهات شده کاسه خون!» نه! باید پاک میشدند این اشکهای مزاحم. ماهِ نورانیام را نباید تار میدیدم. همه مشغول غذا خوردن شدند. آن غذای ساده برای همه حکم یک مائده آسمانی را داشت. اما من توفیق نداشتم ذرهای از آن طعام را به دهانم نزدیک کنم. محو جمال و صورت و سیرتِ پیدای آن یوسفِ زمان شده بودم که حالا در پیشِ رویم بود. دلم نمیخواست لحظهای از او چشم بردارم. گمان میکردم او من را نمیبیند. بعد از شام مشغول گپ و گفت با جانبازان شده بود. صحبتها که تمام شد. دیدم آقا یکی یکی مهمانان را در آغوش میکشد. خودم را بین جانبازان پنهان کرده بودم. فکر میکردم نامرئی هستم تا اینکه از برکت حضور آن جانفدایان، آقا من را هم در آغوش کشید. از فرصت استفاده کردم و دستهای پرنورش را بوسیدم.
آن ثانیههای آغوش برایم شده بود رزقی معنوی که سراسر زندگیام را برکت میبخشید. انگار که امام زمانم را در آغوش کشیده بودم و عطر حضورش همه جا با من بود. آخر آقای ما نائب امام زمان(عج) بود. دلم نمیخواست هرگز آن لباسی را که روز دیدار به تن داشتم، بشورم. حس میکردم ممکن است عطر آقا را از بین ببرد یا برکتش را. نمیدانم فقط دوست داشتم همانطور توی کمد لباسهایم بماند. اما امروز من ایستادهام درست وسط دنیایی از اوهام! ایستادهام در وسط چایخانه رهبر شهید! شهید؟ چه میگویم؟ مگر قرار نبود همه ما جانفدا و فدایی آقایمان باشیم؟ حالا چطور شده که ایشان پیش از ما بدرود دنیا گفته و ما ماندهایم و یک دنیا دلتنگی و حسرت؟ به اطرافم نگاه میکنم. همه در تکاپو هستند. هرکسی به سمتی میدود. همه میخواهند خدمت کنند. تهران شده کربلا ... تهران شده نجف ... تمام مسیرهای منتهی به میعادگاهِ مصلی شدهاند مسیرهای اربعینی ...چشمهایم را میبندم دوباره فرار میکنم به بیتالحسین(ع). مگر قرار نبود ما آنقدر در مسیر اربعین خدمت کنیم که یک روز آقای عزیز و دلتنگ کربلای خودمان را هم در آن مسیرِ بهشتی ملاقات کنیم؟ پس چه شد؟ چرا آقای ما مثل جدش سیدالشهدا لب تشنه شهید شد؟ چرا با خانواده شهید شد؟ ما فداییان رهبر شهیدمان با خودمان عهد بسته بودیم در این راه بمیریم. چرا پس آقا جانفدای ما شد؟ما حتی نتوانستیم برای آقایمان خوب عزاداری کنیم. جنگِ با شیطان کارهای زیادی روی سرمان ریخته بود.
از گشتهای شبانه تا اجتماعات و پرچم گردانیهای میدانی. با همسرم به نازی آباد میرفتیم. من میدان داری میکردم او آشپزی. حالا با این همه غمی که ماههاست توی دلمان حبس کردهایم باید وداع کنیم. باید با آقای ایران که برای همیشه از تهران میرود وداع کنیم.حالا که در موکب آذریزبانها توفیق خادمی یافتهام، حس میکنم فرصتی پیش آمده تا دِینم را به آقای شهیدم ادا کنم. گرچه من لُر هستم اما داغِ آقای عزیزِ ایران قومیت نمیشناسد. این روزها همه ما ترک و لر و کرد و گیل باید تاریخسازی کنیم. همه در کنار هم هستیم تا اقتدار امت حزبالله را به چشم و گوشِ جهانیان برسانیم. کاری که رهبر شهیدمان همیشه میکرد. باید مثل اربعین حسینی زائران نائب شهید امام زمانمان را اسکان بدهیم، برایشان نوکری کنیم.دشمن باید بداند که ما پای این نظام هستیم. جمله صالح بعد صالح را از عمق جانمان پذیرفتهایم و همانطور که در حیات رهبر شهیدمان گوش به فرمانشان بودیم حالا هم گوش به فرمان آقا سید مجتبی خواهیم بود. این حضور میلیونی مردم یک رفراندوم است. دشمن باید بداند که مردم پای نظامشان هستند تا این پرچم را به دست امام زمان(عج) برسانند.
غمِ عظیمی روی دوشم سنگینی میکند. اینکه هنوز از این غم نمردهام جای تعجب دارد. اینجا در چایخانه امام شهید گاهی به عکس بالای سرم نگاه میکنم و یاد آن دیدار آفاقی میافتم. به انگشتری عقیق که به واسطه از رهبری به من رسید که سرخی عقیقش من را یاد آن خون به ناحق ریخته شده میاندازد. بیاختیار اشک میریزم و دوباره میایستم. این روزها فقط یک حدیث از امام صادق(ع) زنده و سرپا نگهم میدارد که درباره واقعه عاشوراست: « خداوند پردهای بر دل شیعیان میاندازد تا آن مصیبت سنگین را تاب بیاورند» اگر این حدیث نبود. اگر یاد آن مصیبت بزرگ عاشورا نبود. شاید تاب نمیآوردم. شاید از غصه دق میکردم. و شاید امروز توفیق خادمی در موکب آقای شهیدم را نداشتم.دوباره یاد بیتالحسین(ع) میافتم. روزهای اولی که تعدادمان کم بود و مجبور بودیم مهمانهای کمی داشته باشیم تا وقتی که به هزار و ۳۰۰ نفر مهمان رسیدیم. حالا برمیگردم به همین موکب، به زائرشهرِ شهید مهدی ربانی که قرار است خادم ۱۵ هزار زائر آقای شهیدمان باشیم. با خودم میگویم: «اکبر آقا گمانم نوکریات در بیتالحسین(ع) به چشم سید الشهدا آمده که حالا تو را خادم مهمانان نوادهاش سید علی کرده است...»
08:44 - 14 تیر 1405