آخرین نفس، اولین پرواز
گاهی تاریخ، قهرمانانش را نه در کتابها، که در لحظههای ایثار تعریف میکند؛ آنجا که مردی در میان مرگ، زندگی دیگری را انتخاب میکند.
خبرگزاری فارس، فاطمه احمدی: باد سردی در ارتفاعات بانیبنوک میوزید. بادی که بوی شهادت میداد. آسمان تیره بود و زمین، آغشته به نفسهای آخر رزمندگانی که میان آتش و گازهای کشنده، هنوز ایستاده بودند. در همان لحظههای سرنوشتساز، مردی ماسکش را برداشت. برای نجات همرزمش. اینجا، نقطه اوج یک زندگی بود. زندگی سردار شهید حسین املاکی.او از «کولاک» آمده بود. روستایی در دل لنگرود، جایی که باران، سخاوت باریدن را به مردمانش میآموخت. شب عاشورای سال ۱۳۴۰، در خانوادهای مؤمن و سادهزیست چشم به جهان گشود. گویی از همان ابتدا، سرنوشتش با حماسه و عاشورا گره خورده بود.حسین، نوجوانیاش را با درس و ورزش گذراند. کاراته و کشتی، جسمش را ساختند، اما این ایمان بود که روحش را صیقل داد. با شعلهور شدن انقلاب، او دیگر تماشاگر نبود که به میدان آمد. ایستاد و جنگید تا ظلم را از سرزمینش برچیند.
با آغاز جنگ تحمیلی، آرام و قرار نداشت. از نخستین نیروهایی بود که از گیلان به جبهه رفت. سرپلذهاب، قصرشیرین و بعد، جبهههایی که یکی پس از دیگری، نام او را در خود ثبت کردند. در میدان نبرد، حسین فقط یک رزمنده نبود. ذهنی خلاق، نگاهی دقیق و قلبی بیباک داشت. خیلی زود، فرماندهان فهمیدند با یک استعداد کمنظیر روبهرو هستند.او وارد لشکر ۲۵ کربلا شد. جایی که شناساییهایش، طرحهایش و تصمیمهایش، گره از عملیاتهای پیچیده باز میکرد. گویی سالها در دانشگاههای نظامی درس خوانده بود، اما حقیقت این بود: دانشگاهش «ایمان» بود و کلاسش «میدان جنگ».در میانه این مسیر پر فراز و نشیب، ازدواج کرد. تنها ۱۲ روز از آغاز زندگی مشترکش گذشته بود که دوباره راهی جبهه شد. برای او، عشق زمینی، مانع عشق الهی نبود؛ بلکه پلی بود برای رسیدن به آن.عملیاتها یکی پس از دیگری آمدند: ثامنالائمه، فتحالمبین، بیتالمقدس، رمضان، محرم... و بعد والفجرها و بدر. در هرکدام، ردپای تدبیر و شجاعت حسین دیده میشد. در تیپ قدس گیلان، نقشش پررنگتر شد. فرماندهای که نهتنها میجنگید، بلکه مسیر پیروزی را طراحی میکرد.در کربلای پنج، در جزیره بوارین، زخمی شد؛ اما زخم، او را از میدان جدا نکرد. بازگشت، دوباره ایستاد و اینبار در قامت فرمانده، عملیات نصر ۴ و آزادسازی ارتفاعات مهمی را رقم زد. هر بار که میرفت، انگار بیشتر به آسمان نزدیک میشد.تا اینکه رسید به آخرین ایستگاه...نهم فروردین ۱۳۶۷، عملیات والفجر ۱۰، ارتفاعات بانیبنوک.
دشمن، ناجوانمردانه آسمان را با گازهای شیمیایی پر کرد. نفسها به شماره افتاده بود. در آن میان، بسیجیای کنار حسین، ماسک نداشت. لحظهای که میتوانست فقط به نجات خود فکر کند، انتخاب دیگری کرد؛ ماسکش را برداشت و بر صورت همرزمش گذاشت.اینجا، مرز میان «زندگی» و «جاودانگی» بود. حسین، زندگیاش را بخشید و جاودانه شد. هر ۲ پر کشیدند، اما آن لحظه، در تاریخ ماند. همان لحظهای که به تعبیر رهبر شهید انقلاب، معنای واقعی «قهرمان» را تعریف کرد.پیکر او در میان آتش و شیمیایی، بر ارتفاعات بانیبنوک ماند، اما روحش، از کولاک گذشته بود و به آسمان رسیده بود و امروز، هنوز هم وقتی باران در گیلان میبارد، انگار روایت پرندهای را زمزمه میکند که از زمین برخاست... و در آسمان ماندگار شد.
16:22 - 9 فروردین 1405