با لحاف دوز 73 ساله و فراری از بازنشستگی/خدای کوک های زعفرانیه و خلازیر یکی است

از جنس الیاف تشک تشخیص می دهد مشتری و صاحب کارش اهل کدام خطه باشد. یکبار هم از تعداد تشک ها فهمیده، زندگی صاحبخانه در خطر است. ریش سپیدی کرده، مشاور خانواده شده و یک خانواده را از طلاق نجات داده.
گروه خانواده؛ نعیمه جاویدی: صدای دنگ دنگ کمان پنبه زنی پیرمرد لحاف دوز سالهاست که توی کوچه پس کوچه ها پیچیده است. رخت بخت و شب عروسی زوج های زیادی را دوخته و می گوید: «عددش از دست که هیچ! از ذهنم هم در رفته. شما بنویس خیلی...» با «دلاور ترک پیچلو» درباره شغل روبه فراموشی اش حرف زدیم. مردی 73 ساله که هر روز در پیِ کار شهر را پای پیاده می گردد و وقتی قرار است تشک عروس و داماد بدوزد قند توی دلش آب می شود و می گوید: «خواب آرام و وجدان بیدار روزی شان باشد.»   سفره ما با خنده پر می شد 73 سال دارد، همه بچه هایش را راهی خانه بخت کرد. همسرش چند ماه قبل فوت کرده است و می گوید: «فقط زنم نبود؛ مثل پدر و برادر، پشت و پناهم بود. رفیق شفیق روزهای سخت زندگی ام بود.» چین و چروک زیر چشم هایش نم می شود. نگاهش را می دزدد که معلوم نشود مردی دلتنگِ یار سفر کرده اش شده: «یکبار هم از من چیزی نخواست که در توانم نباشد. حالا را نگاه نکنید که آقای دست به جیب زندگی خودم و دیگران شده ام به لطف خدا. روزهایی بود که دستم تنگ اما خانه ما آن روزها، شاد بود. همسرم من و بچه ها را با اخلاق، صبر و خوشرویی شاد می کرد تا یاد نداشته هایمان نیافتیم. معمولاً همه برای داشته هایشان خدا را شکر می کنند اما همسرم شکر نداشته هایش را هم از قلم نمی انداخت.» توی کوچه ها صدا می زند، لحاف دوزیه! کمی بعد صدای دنگ دنگ کمان پنبه زنی اش ناخودآگاه در ذهنم می چرخد. در عصر ماشین و دیجیتال، الحق که شغل خاصی دارد که رو به فراموشی است.
73 سال عمر از خدا گرفته اما می خواهد باز هم کار کند: «کار، جوهر بدن مرد است وقتی هنوز نفسی می آید و می رود، چرا کار نکنم؟» پاهای اسنپی لحاف دوز پیر شهر را می گردد و مشتری پیدا می کند، مشتری های قدیمی هم با او تماس می گیرند و هماهنگ می کنند: «باجناقم لحاف هایی می دوزد بیا و ببین! با چند ردیف نخ و هنر انگشتانش روی لحاف، هر طرحی بخواهید می اندازد و می دوزد.» سررشته خوبی است برای هم صحبت شدن بیشتر که: «خب، پس! فامیلی توی این کار هستید؟» می خندد و می گوید: «فامیل شدیم البته! من اصلاً پدرم را ندیده ام، کودک بوده ام که به رحمت خدا رفته است. بزرگتر که شدم، تصمیم گرفتم روی پای خودم بایستم و کمک خرج خانواده باشم. یکی از اقوام، آقای محمد صالح به خواست مادرم لحاف دوزی یادم داد. 16 ساله بودم که آمدم تهران و حالا 31 سال است که با سوزن و نخ، خرجی خودم و خانواده را در می آورم. بعدها با خواهر همان آقا ازدواج کردم.» پاهایش تمام این سال ها بلد راه و اسنپی بوده تمام عیار برای کربلایی دلاور. با اتوبوس، مترو یا تاکسی خودش را به محدوده ای رسانده و از آن به بعد با همین پاها کوچه به کوچه گشته  و خدا روزی اش را رسانده است: «در این 55 سال برای یک تشک دوختن، بوده روزهایی که هی راه رفته ام و داد زده ام لحاف دوزیه اما سری از پنجره ای بیرون نیامده که سفارش بدهد. در عوض روزهایی بوده که خدا روزی چند روز بعد را هم پیش پیش فرستاده است.
» قاعده و قانون های من می پرسم: «حالا احتمالاً فقط  از محله های مرکز و جنوب شهر، سفارش کار می گیری؟ بعید می دانم شمال شهر کسی هنوز لحاف بدوزد و تشک بگیرد» می پرسم چون ته ذهن بیشتر ما از خانه های شمال شهر، خانه هایی گل و بلبل جاخوش کرده، لوکس و آنچنانی. ذهنیتی که زیاد هم درست نیست. حرف های پرک پیچلوی متولد سال 1326 این را می گوید: «گاهی به خانه هایی می روم صد برابر ساده تر از خانه های جنوب شهر. مالک بیشتر این طور خانه ها هم افرادی ساده زیست و مومن هستند که هم دست سخاوتمند دارند هم دنبال زر و زیور نیستند. از داشته هایشان خوب محافظت می کنند. خانه ای هست که 20 سال است می روم و همان تشک های قدیمی را نونوار می کنم. همین پاییز سال قبل یک مشتری از محله درکه داشتم که مشتری هر ساله است. نرخ کارم چه برای درکه چه جنوب شهر، یکی است. تشک پنبه و الیاف نرخش 60 تا70 و پشم 50 هزار تومان است. بعضی صاحبخانه ها خودشان دستمزد بیشتری می دهند.» ازچرتکه ایام و قیمت ها می گوید: «یادش بخیر! از 15 قِران تشک دوخته ام تا همین عدد و رقم هایی که تا حالا گفتم.» قواعد دیگری هم برای خودش دارد: «روزی که استاد کار نخ و سوزن دستم داد به خودم گفتم توی این کار به یک چیز خیلی حواست باشد، مهمان خانه مردم می شوی. جایی که «خانواده» زندگی می کند چشمت کور و گوشت کر باشد. حرف این خانه نباید برود توی آن خانه. ناموس صاحبخانه ناموس تو هم هست. همیشه سرم به کار خودم گرم بوده است.
» تشک پر قو هم دوخته ام بعضی چیزها  از تجربه زیاد به دست می آید از جنس الیاف، تشخیص می دهد صاحبخانه اهل کدام خطه باشد: «ترک ها معمولاً پشم استفاده می کنند شمالی ها هم پنبه و هم پشم شیشه. فارس ها و تهرانی های اصیل پنبه و مشهدی ها هم بیشتر از کرک پتو استفاده می کنند. آن اوایل توی تهران به خصوص اطراف بازار مولوی هرجا می رفتم باید کمان می بردم. سفارش ها آنقدر زیاد بود که دنگ دنگ، کمانم زه پاره می کرد و دخترهای دم بخت آن خانه قند توی دلشان آب می شد که بخت بعدی نوبت آن هاست.» می پرسم که تشک پر قو هم دوخته همان پر اعیانی ضرب المثل ها را و چرا را برای لحاف و تشک، پر استفاده نمی کنند و فقط به درد متکا می خورد، می گوید: «چون پر به اصطلاح هم می دود توی کار و کوک نمی خورد. یک خانواده برای مادر پیرشان سفارش دادند که به جای تشک صنعتی تخت استفاده شود تا زخم بستر نگیرد. هر وقت سوزن نخ گرفته ام برای شفای بیماری که قرار است روی آن تشک بخوابد دعا می کنم آنقدر حالش خوب شود که فقط برای خواب به بستر نیاز داشته باشد.» پنبه و کمان، پشم کتک! کمان چوبی اش رنگ خوشی دارد با یک خرمهره آبی، جالب تر هم شده و می گویم که عجب کمان سرپا و سرحالی ماشاءالله. انگار نه انگار، 50 سال پنبه زده و می گوید: «این را 6 سال پیش در شمال به یک نجار محلی سفارش دادم و از چوب های جنگلی ساخت. قیمت کمان آن موقع 400، 600 هزار تومان بود اما این مشته ای را که می بینید از روز اول کار با من است.
» می خندد و می گوید: «کمان قبلی از بس پنبه این و آن را زد، شکست» بعد صدایش جدی تر می شود که: «چشم خورد و شکست.» خانه ای که مهمان آن شده و بساط گزارش ما مهیا، خانه یک خانواده آذری زبان است که سفارش دوخت تشک پشم برای عروس و داماد دارند و انعام کربلایی هم محفوظ! از او می خواهم با کمان کمی پشم را بزند تا صدای دنگ و دنگ آن را بشنوم. بلند بلند، می خندد و می گوید: «همه همین فکر را می کنند. کمان فقط برای پنبه است. این زه کمان قدیم از جنس روده احشام آماده و سفت می شد و حالا نخ نسوز. هروقت نخ پاره می شود، دور پیچ آن نخ می تابیم و کار ادامه پیدا می کند. پنبه نرم و سبک است و به اصطلاح یک شوک می خواهد تا از هم باز شود و تشک پف کرده بایستد. پشم اما ضخیم تر است، کتک می خواهد تا باز شود(می خندد) و منظورش ضربات پی در پی چوب است.» مشاوره خانوادگی رایگان تجربه مشاوره خانوادگی دادن هم دارد، آن هم به شیوه ای جالب: «از تعداد و نوع سفارش مشتری به دلیل تجربه این سال ها تشخیص می دهم خانواده شان چه احوالی دارد. یکبار یک خانمی تعدادی تشک آورد بدوزم. تعدادشان یکی کمتر از تعداد اعضای خانواده بود. متوجه شدم فقط تشک خودش و بچه ها را نونوار کرده. معتقد بود نباید به مرد جماعت زیادی محل داد چون روی او زیاد می شود. از همین راهنمایی ها صد من یک غاز کوچه بازاری. دیدم زن بیچاره بدجور راه زندگی را اشتباه رفته، پدرانه نصیحت کردم اما فایده نداشت.
دفعه بعد گفت که همسرش شب ها دیر به خانه می آید، دعوایشان بالا گرفته و ممکن است زندگی شان از هم بپاشد شکرخدا این بار نصیحت ها به ثمر نشست.» به چند نفری در گذشته این حرفه را یاد داده اما معتقد است، این  کار برای جوان های امروز خوب نیست به دو دلیل؛ اول نداشتن درآمد دوم اینکه مدام باید بروند توی خانه مردم و فرهنگ  جوان های امروزی با جوان های دیروز فرق دارد: «فامیلی داشتیم اصرار کرد به پسرش لحاف دوزی یاد بدهم. آمد تهران و شد وردست. خیلی با استعداد بود و دو ماهه خم و چم کار آمد دستش و سفارش گرفت. مدتی از او خبر نداشتم که پدرش تماس گرفت که پسرش مدتی است به تهران نمی آید. خلاصه معلوم شد این حرفه به درد او نمی خورد. سربسته می گویم؛ بالاخره بین مشتری ها همه جور آدمی پیدا می شود. این شغل به درد آدم میانسال و پیر می خورد اما جوان نه. البته این نظر من است.» آرزو، نخ و لبخند از لوازم و بایدهای کارش می گوید: «نخ و سوزن و مشته توی این کیف و کمان روی دوشم. خنده هم روی صورتم و البته این روزها پشت این ماسک پنهان می شود. از در هر خانه با نام خدا، آرزوی برکت و سلامت برای صاحبخانه می روم داخل. بعضی انعام هم می دهند و بعضی نه! دفعه بعد وقتی دوباره به خانه انعام نداده می روم، همان جور می دوزم که در خانه انعام داده. خدای کوک های زعفرانیه و خلازیر یکی است؛ برای پول بیشتر کار بهتر انجام نمی دهم. همه جا کار و کوکم یکی است یعنی سعی کرده ام که باشد.
در عوض خیلی هم اهل چانه زدن نیستم و سعی کرده ام دستمزدم عادلانه باشد» از پیچلو می پرسم که چرا مغازه اجاره نکرده تا در این سن و سال لازم نباشد شهر را کوچه به کوچه گز کند: «مادرم شمال زندگی می کرد و مدتی است به رحمت خدا رفته. برای خیر و شر و سرکشی به زمین های پدری که مدتی قبل آن ها را فروخته ام به شمال می روم و بر می گردم. تمام اقوام ما آنجا هستند. جای باصفایی است. یک روستای جنگی کوهستانی که حالا تهرانی ها آنقدر در یک محله اش ویلا ساخته اند که به محله تهرانی ها معروف شده. بنابراین با این شرایط نمی صرفد که پول اجاره مغازه ای را بدهم که گاه و بیگاه باید درش را تخته کنم و بروم شمال.» رختخواب ها آب رفته اند از قدیم می گوید و زور بازوی اهل خانه ها: «تغذیه ها خوب بود. اعصاب مردم راحت و درگیر مال و منال دنیا نبود. غذاهای سالم و خوب می خوردند. جانشان قوت داشت و برای همین تشک را سنگین می گرفتند، 8 کیلو یا سبکِ سبک 7 کیلو و نیم. حالا اما تشک ها آب رفته، باریک و کم حجم شده. الان وزن تشک ها 4 کیلو نیم یا نهایتاً 5 کیلوگرم است چون صاحبخانه جان بلند کردن آن را ندارد و رفت و آمدها هم مثل سابق نیست.» پس با این اوصاف باید روزی اش کم شده باشد اما می گوید: «نه، خدا رزاق است. تمام این سال ها طوری کار کرده ام که مشتری های قدیمی تماس می گیرند. یک مشتری دارم خانمی است که مستأجر هستند و درآمدشان معمولی. به جای زرق و برق های الکی حواسش به نظافت خانه و سلامت خانواده است.
هر سال توی همان خانه های مستاجری حتما یکبار باید پشم تشک ها را بزند و از نو بدوزد می گوید که شوخی نیست هر شب 8 ساعت از عمر ما توی این رخت می گذرد. در عوض مشتری ای هم داشته ام در یک خانه اعیانی که 25 سال بود دست به لحاف و تشک های دم دستی شان نزده بود و رختخوابشان مثل یک پتو نازک شده بود.» «صد سال تنهایی» آقا دلاور هورتی به استکان چایی که صاحبخانه برایش آورده می کشد و می گوید: «حالا وقت عروس و داماد شدن نوه های من شده، سن ازدواج بالا رفته است. به نظرم دختر و پسر باید همان 20 و یکی دو سالگی ازدواج کنند تا فرصت و حوصله بچه داری و  با هم ساختن زندگی را داشته باشند. گرانی از یک طرف و چشم و هم چشمی از طرف دیگر، کار را سخت کرده است. پدر و مادرها باید سختگیری نکنند در عوض زیر بال و پر بچه هایشان را بگیرند. من بچه دم بخت ندارم اما کار می کنم تا به وقتش دست نوه ها را بگیرم و گفتن ندارد کمک حال یکی، دو خانواده در محله مان باشم که طفل صغیر دارند. مال دنیا حلالِ حلالش سه روز وفا می کند، حرام که هیچ! سکه این دنیا فقط همین دنیا خریدار دارد و آن دنیا نه! مگر اینکه خدایی بشود.» پیرمرد مشته را توی کیف، کنار اناری می گذارد که تعارفش کرده اند. توی اتوبوس وقتی کمرش را به صندلی و سرش را به کمان تکیه می دهد، انارش را آب لمبو می کند. اگر همسرش زنده بود لب به انار نمی زد تا با هم دانه کنند و بخورند. یاد حرفش می افتم: «همسرم با همین پول کارگری منِ سالار، جهیزیه چند دخترمان را داد.
سه خانه خریدیم که حالا یکی برایم مانده شب هایی که دستم خالی بود با کدبانوگری و کمی ترشی، زیتون و سبزی سفره را شلوغ می کرد تا کمِ من، غمِ من نشود. به اندازه صد سال خاطره خوش برایم گذاشته است حتی بعد از خودش.» /انتهای پیام.
لحاف دوز
09:50 - 10 نوامبر 2020

0 بازدید




1 پاسخ