آزادی اخلاقی و معنوی

خبرگزاری فارس: یکی از نقاط تمایز آزادی در فرهنگ اسلامی، تأکید بر آزادی معنوی و آزادی درونی در کنار آزادی اجتماعی است. حتی آزادی معنوی در نگرش و شیوه رفتار مسلمانان در مورد آزادی اجتماعی و اهداف انسانی‏شان در رسیدن به کمال و حفاظت از حقوق جامعه و پای‏مال نشدن آن حقوق تأثیر خواهد داشت.
اهمیت و جایگاه آزادی معنویآزادی معنوی و اخلاقی آن است که انسان غریزه‏های خود را مهار کند و در بند غضب، حرص، طمع، جاه‏طلبی و افزون‏خواهی نباشد. انسانی آزاد است که اسیر بت‏های درونی خود نشود. این آزادی، مقدس‏ترین نوع آزادی و هدف مهم پیامبران الهی است. در حقیقت، آزادی معنوی، نوع خاصی از آزادی است که در آن، انسان از قید و اسارت خویشتن آزاد می‏شود. انسان، موجودی مرکب و دارای غریزه‏های گوناگون است. انسان، شهوت، جاه‏طلبی و افزون‏طلبی و در مقابل آن، عقل، فطرت و وجدان اخلاقی دارد. انسان از نظر معنا، باطن و روح خود ممکن است آزاد یا برده و بنده باشد؛ یعنی ممکن است انسان بنده حرص و اسیر شهوت، خشم و افزون‏طلبی خودش باشد یا از همه اینها آزاد باشد. با این بیان، درمی‏یابیم که بزرگ‏ترین برنامه پیامبران آزادی معنوی است تا انسان از بندِ همه اسارت‏های نفسانی، آزاد شود و به اخلاق الهی آراسته گردد. در حقیقت، وارهیدن از هواهای نفسانی زمینه آراستگی به اخلاق فاضله را فراهم می‏آورد.یکی از نقاط تمایز آزادی در فرهنگ اسلامی، تأکید بر آزادی معنوی و آزادی درونی در کنار آزادی اجتماعی است. حتی آزادی معنوی در نگرش و شیوه رفتار مسلمانان در مورد آزادی اجتماعی و اهداف انسانی‏شان در رسیدن به کمال و حفاظت از حقوق جامعه و پای‏مال نشدن آن حقوق تأثیر خواهد داشت. به همین دلیل، باید نسبت میان آزادی معنوی و آزادی اجتماعی را آشکار کرد و جایگاه هر کدام را شرح داد.
انسان، همان‏گونه که از نظر اجتماعی ممکن است اسیر قدرت‏مندان و زورگویان باشد و در زندان مستبدان نتواند اندیشه خود را شکوفا کند، سخن حق را بگوید یا اراده خود را اعمال کند، ممکن است اسیر شهوت، خشم، آز و کینه درونی هم باشد. در حالی که آزادی‏های اجتماعی انسان را از دیگران رهایی می‏بخشد و سلب اختیار و موانع رشد و تکامل بیرونی را از سر راه او برمی‏دارد، آزادی درونی نیز موانع درونی را برطرف می‏کند.فیلسوفان و اندیشمندان اجتماعی عموما به آزادی اجتماعی و آزادی بیرونی اهمیت داده‏اند و از آزادی انسان از بند قدرت‏های درونی کمتر سخن گفته‏اند. صاحب‏نظران غربی درباره آزادی سخن بسیار گفته و همواره بر آزادی انسان از موانع بیرونی تأکید کرده‏اند، در حالی که اگر آزادی درونی نباشد، آزادی بیرونی هم به معنای صحیح و کامل آن هیچ‏گاه تحقق پیدا نخواهد کرد. شهید مرتضی مطهری در این‏باره می‏نویسد:آزادی اجتماعی بدون آزادی معنوی میسر و عملی نیست. درد امروز جامعه بشری از آن جهت است که بدون آزادی معنوی به سراغ آزادی اجتماعی می‏رود. تا آزادی معنوی را در جامعه کمال ندهیم، آزادی اجتماعی تضمین‏بخش نیست. آزادی معنوی تنها از طریق نبوت انبیا، دین، ایمان و ارزش‏های اخلاقی حاصل می‏گردد. انبیا معتقد به هر دو آزادی بوده‏اند. این جمله قرآن شریف در سوره آل‏عمران، آیه 64 که می‏فرماید:قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئًا وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضًا أَرْبابًا مِنْ دُونِ اللّهِ.
بگو! ای اهل کتاب، بیایید بر سخنی که میان ما و شما یکسان است، بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم و برخی از ما برخی دیگر را به جای خدا به خدایی نگیرد»، ناظر به هر دو جهت است؛ زیرا اولاً پرستش خدای یگانه را مطرح می‏سازد و ثانیا قبول نکردن اربابی و آقایی هرکس جز خدا را تأکید می‏کند.1ممکن است بشر آزادی اجتماعی داشته باشد، ولی آزادی معنوی نداشته باشد. بشری که اسیر شهوت، خشم، غضب، حرص و آز است چگونه می‏تواند حقوق دیگران را محترم بشمارد. ممکن است قوانین، او را نسبت به احترام به افراد ملت محکوم کند، ولی تجربه نشان داده است که او نمی‏تواند مدافع حقوق دیگران باشد و حقوق مردم خارج از کشور خود را محترم بشمارد. بشر، برده حرص، آز، شهوت و خشم چگونه می‏تواند پاسدار آزادی اجتماعی باشد و به حریم دیگران تجاوز نکند و چگونه می‏توان تضمین کرد که با لطایف الحیل حقوق مردم را پای‏مال نکند. چنین فردی گاهی در لباس دین و گاهی دانش و حقوق بشر، مردم را اسیر خود می‏سازد و نام آن را دفاع از آزادی می‏گذارد. برای نمونه، در جامعه‏هایی که بردگی را لغو کرده‏اند، آیا واقعا بردگی از این جامعه‏ها رخت بربسته است یا چون دیگر بردگی برای آنها منافع گذشته را نداشت و می‏توانستند با شکل جدیدی، دیگران را استثمار کنند، ظاهر بردگی را تغییر دادند. باید دانست بشر چون سودطلب است، از هر وسیله و راهی برای سودجویی خود استفاده می‏کند.
به همین دلیل، در ادیان الهی، با اشاره به هر دو جنبه، بر آزادی معنوی و درونی بیشتر تأکید شده است. در این راستا، در مرحله نخست تعبیرهایی آمده‏است که می‏گوید انسان باید شخصیت خود را درک کند و موقعیت خود را بشناسد و بداند که هیچ‏گاه برده و اسیر دیگران آفریده نشده است. امیرمؤمنان علی علیه‏السلام در جمله‏ای می‏فرماید: «لا تکن عبد غیرک و قد جعلک اللّه‏ حرا؛ بنده دیگران مباش؛ که خدا تو را آزاد قرار داده است».2در روایتی دیگر، امام صادق علیه‏السلام فرموده است:ان اللّه‏ تبارک و تعالی فوض الی المؤمن اموره کلها و لم یفوض الیه ان یکون ذلیلاً.3خداوند، اختیار تمام کارهای مؤمن را به خودش واگذار کرده، ولی اختیار خوار کردن خویش را به او نداده است.امام علی علیه‏السلام در همین زمینه می‏فرماید:اکرم نفسک عن کل دنیّة و ان ساقتک الی الرغائب فانّک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک اللّه‏ حرا.4از کرامت نفس خود محافظت فرما و از هر زبونی و پستی پرهیز کن، هر چند آن پستی، وسیله رسیدن به خواسته‏ها باشد، زیرا در برابر آنچه از سرمایه شرافت و کرامت نفس خود می‏دهی چیزی به دست نخواهی آورد. بنده دیگران مباش؛ که خداوند تو را آزاد قرار داده است.
در آموزه‏های دینی، چیرگی بر نفس و غریزه‏ها، آزادی و رهایی از بند شهوت‏ها شمرده شده است. در روایتی آمده است: «مَن ترک الشهوات کان حُرا؛ کسی که خود را از شهوت‏ها بازداشت، آزاد است.»5 یا در جایی دیگر آمده است: «رهایی و کنار زدن شهوت‏ها مایه آزادی است.»6 قرآن نیز کسی را که خود را اسیر هوا و هوس‏ها کند، بنده می‏شمارد «أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ؛ آیا دیدی آن‏کس را که هوا و هوسهای خود را خدای خود گرفت.» (جاثیه: 23)اهمیت این آزادی چنان است که قرآن کریم یکی از هدف‏های بعثت پیامبران را رهایی انسان از بند و زنجیرهایی می‏داند که بر وجود او سنگینی می‏کند. از این‏رو در آیه 157 سوره اعراف می‏فرماید: «وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اْلأَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ؛ بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر گردن آنهاست، برمی‏دارد.» بنابراین نمی‏توان این آزادی را دست‏کم گرفت و اهمیت آن را در سلامت فرد، جامعه و تضمین اهداف اجتماعی اسلام، کوچک شمرد. آزادی اخلاقی و معنوی در اسلامدین اسلام برای انسان، هم حق زندگی قائل است و هم حق آزادی، ولی آزادی را مقدمه زندگی جاوید انسانی می‏داند. همه آزادی‏های انسان برای دست‏یابی به زندگی مادی و معنوی شایسته اوست. به همین دلیل، وی نیازمند آزادی است و برای رسیدن به این آزادی، باید خود را از بند هوس‏ها برهاند. همه انسان‏ها در گرو رفتار خود و تنها کسانی از قید این گروگان‏گیری آزادند که در صف «اصحاب یمین» و نیک کرداران با ایمان قرار گیرند: «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ إِلاّ أَصْحابَ الْیَمِینِ». (مدثر: 38)
اکنون باید دید که «اصحاب یمین» چگونه خود را از این وام‏داری رهانیده‏اند؟ پاسخ این پرسش را در سخن پیامبر گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در آخرین جمعه ماه شعبان می‏توان یافت که خطاب به مردم فرمود: «ان انفسکم مرهونة باعمالکم ففکوها باستغفارکم؛ ای انسانها، جان‏های شما در بند کردارتان است. پس جان‏های خود را با آمرزش‏خواهی از خدا، آزاد سازید».7 ازاین‏رو، آزادی حقیقی انسان در این است که با استغفار، خود را از بند گناهان گذشته آزاد سازد و با ایمان و عمل صالح، در شمار «اصحاب یمین» درآید. آزادی معنوی می‏تواند مقدمه زندگی اصیل انسانی باشد و «فک رقبه» (بلد: 13) و آزادسازی حقیقی انسان، همین است. اسلام، انسان‏ها را دارای دو حق زندگی و آزادی می‏داند ولی تأکید می‏کند که حیات روح از حیات جسم وتن مهم‏تر بوده و آزادی معنوی و درونی، از آزادی بیرونی و اجتماعی، برتر، بلکه خاستگاه آن است. روح انسان وقتی زنده است که از بردگی شهوت و غضب برهد و پرستشگر هوایش نباشد. اگر انسان بگوید: «هرچه می‏خواهم، می‏کنم»، «هرجا بخواهم، می‏روم»، «هرچه دوست دارم، می‏خورم»، «هرگونه که بخواهم، زندگی می‏کنم و هیچ قید و بندی ندارم»، روح و جان خود را برده و اسیر شهوت قرار داده و فطرت خود را زنده به گور کرده است. خدای متعال درباره چنین فردی می‏فرماید: «قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها.» (شمس: 10) او در حقیقت، حیات انسانی خود را از دست داده و «میت الاحیاء»8 گشته است. به همین دلیل، قرآن کریم، مؤمنان را زنده می‏داند و کافران را مرده.
در سوره مبارکه یس نیز چنین می‏فرماید: «إِنْ هُوَ إِلاّذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ لِیُنْذِزَ مَنْ کانَ حَیّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرِینَ» (یس: 69 و 70).
در این آیه کریمه، خدای سبحان با تفاوت قائل شدن میان انسان زنده و فرد کافر می‏فرماید: قرآن برای بیم‏دادن به زندگان نازل شده و اتمام حجت برای کافران است. این سخن بدان معناست که انسان‏ها دو گروهند. برخی زنده‏اند و انذارمی‏پذیرند و برخی که انذار نمی‏پذیرند؛ کافرند. از این تقابل، روشن می‏شود که مؤمنان انذار پذیرند و کافران، انذارناپذیر و مرده‏اند؛ زیرا حیات انسانی، به فطرت توحیدی وابسته است و اگر این فطرت توحیدی زیر خاک طبیعت، شهوت و غضب مدفون شود، آدمی، حیات انسانی‏اش را از دست می‏دهد و می‏میرد، اگرچه از حیات حیوانی و طبیعی بهره‏مند است. به همین دلیل، خدای سبحان درباره سیاه قلبان کافر، به پیامبر خود می‏فرماید:وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ...إِنَّکَ لاتُسْمرعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَ لَّوْا مُدْبِرِینَ وَ ما أَنْتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مزنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُون. (فاطر: 22 و نمل: 80 و 81)تو نمی‏توانی اهل قبور را شنوا کنی. تو نمی‏توانی مردگان را شنوا کنی. تو نمی‏توانی کران را که از گفتارت روی می‏گردانند، شنوا کنی و تو نمی‏توانی کوران را از گمراهی، به سوی نور هدایت کنی. تو تنها می‏توانی مؤمنان به آیات ما را به حق و حقیقت شنوا کنی و ایشانند که تسلیم امرند.
آنچه از قرآن کریم درباره عبادت انسان‏ها بر می‏آید، این است که کامل‏ترین و برجسته‏ترین وصف برای انسان، همان است که او بنده خداوند باشد. انسان و دیگر موجودات، مخلوق خدایند و هر موجود مخلوقی، عبد خالق خود است و عقل به این عبودیت حکم می‏کند. خداوند، وقتی می‏خواهد عبادت الهی را در قرآن طرح کند، برهان عقلی بر آن اقامه می‏کند و خطابش به «اولی الالباب» و «ذوی العقول» است. قرآن کریم کسانی را که از عبادت خداوند سر باز می‏زنند، «سفیه» می‏داند: «وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ». (بقره: 130)عقل حکم می‏کند که هر مخلوقی باید مطیع خالق خود باشد و هر معلولی، مطیع علتش. کمال هر موجودی در این است که بر اساس نظام تکوین پیروی کند و چون از این مسیر و هدف آن اطلاع کاملی ندارد، خداوند باید او را راهنمایی کند. انسان با پدیده‏های جهان در ارتباط است، ولی درباره حقیقت خود و حقیقت جهان و کیفیت ارتباط انسان با جهان، آگاهی زیادی ندارد و همین امر، ضرورت رهنمایی از سوی خدای دانا و عالم مطلق را مشخص می‏سازد.
اگر انسان، خالقیت خداوند را دریافت و آگاهی او از همه شئون زندگی و هستی انسان و جهان را پذیرفت و در عمل نیز عبد مطیع خداوند بود، آن‏گاه به بهترین کمال خود می‏رسد. از این رو خدای سبحان، مهم‏ترین کمالی را که در قرآن مطرح می‏فرماید، همین عبودیت انسانی است. قرآن کریم، هم اسرا و عروج انسان کامل را بر اساس عبودیت او می‏داند: «سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ». (اسراء: 1) و هم نزول وحی و کتاب الهی را بر مدار عبودیت وی یاد می‏فرماید:«الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی أَنْزَلَ عَلی عَبْدِهِ الْکِتابَ». (کهف: 1) یا «فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی» (نجم: 10) خدا علاوه بر شریعت و علوم ظاهر، پیامبری مانند خضر علیه‏السلام را که از «علم لدنی» طَرفی بسته و بر اساس «باطن» حکم ولایی می‏کند، عبدی می‏داند که به وسیله عبودیتش به این مقام رسیده است: «فوجدا عبدا من عبادنا».(کهف: 65) بنابراین، اگر انسانی، خضر راه می‏شود و اگر انسان مقربی، خاتم پیامبران الهی می‏گردد، همگی به دلیل بندگی خداوند است.
عبودیت انسان برای خداوند، او را نسبت به غیرخداوند، آزاد می‏سازد و پس از آن، هرگز برده و بنده درون و بیرون خود نخواهد بود. فطرت توحیدی انسان، دو چیز را فتوا می‏دهد؛ یکی بنده خدا بودن و دیگری آزاد از غیر او گشتن؛ زیرا اگر انسان، عبد محض خالق خود باشد و عبودیت خویش را به خداوند اختصاص دهد، بی‏شک، زمینه‏ای برای بندگی غیرخدا نمی‏ماند. اگر انسان، بزرگی خداوند را دریافت، همه چیز برای او کوچک و بی‏مقدار می‏شود، چنان‏که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام در خطبه متقین می‏فرماید: «عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم؛ خالق، به عظمتش، در جان‏های پرهیزکاران جلوه‏گر می‏شود و هر چه غیر اوست، در چشمان آنان کوچک می‏گردد».9آن حضرت خطاب به فرزندش، امام مجتبی علیه‏السلام فرموده است: «و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک اللّه‏ حرا؛ بنده جز خدا مباش؛ زیرا خداوند تو را آزاد آفریده است».10به همین دلیل امام علی علیه‏السلام، عزت و افتخار خویش را در عبودیت برای خدا می‏بیند: «الهی کفی بی عزا ان اکون لک عبدا و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا؛ خدایا! مرا این بزرگواری بس است که بنده تو هستم و این افتخار مرا بس که تو پروردگار منی.»11توحید کامل آن است که انسان تنها خدا را مطاع و قبله و جهت حرکت و ایده‏آل خود قرار دهد و هر مطاع و قبله دیگر را نفی کند؛ چنان‏که ابراهیم علیه‏السلامفرمود: «وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنیفًا وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ؛ (انعام: 79)
خداوند به والاترین اسوه اخلاقی بشر، حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز چنین می‏آموزد: «قُلْ إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ». (انعام: 162) این آیه برای همه ابعاد زندگی رهنمود دارد و می‏آموزد که تمام تلاش‏ها از جمله اعمال اخلاقی باید جهت الهی داشته باشند.«خداشناسی و توحید چنان‏که پایه دین است (اول الدین معرفته)، سنگ اول انسانیّت و اخلاق نیز هست و انسانیت بدون آن معنی ندارد».12 این شناخت پشتوانه همه مفاهیم و ارزش‏های اخلاقی است و اخلاق منهای آن مثل اسکناس بی‏پشتوانه است.13 توحید مبنای تخلق به اخلاق‏اللّه‏ است که «تخلّقوا باخلاق اللّه‏» به آن اشاره دارد. قرآن از این اخلاق الهی و توحیدی به صبغه خدایی تعبیر می‏کند: «صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً؛ (بقره: 138) این صبغه حیات فردی و اجتماعی مسلمان را در برگرفته و هیچ رفتاری، بی‏توجه به مبدأ، کمال نیست.14 مبانی آزادی معنوی و اخلاقی در اسلام1. اعتقاد به توحید
در اسلام، خداشناسی، بنیاد اخلاق و معنویت است. این پرسش که چرا باید نیک بود، از پرسش‏های بنیادین اخلاق است. فلاسفه کوشیده‏اند تا اثبات کنند کمال انسان در نیک بودن و روی آوردن به خیر است، ولی از نظر اسلام، بدون پذیرش خدا، نه انسانیت معنی دارد ونه نیک بودن و اخلاقی بودن. حس اخلاقی چیزی جز حس خداشناسی نیست. این حس که در سرشت انسان‏ها نهفته است و در وجدان انسان ریشه دارد، از الهام‏های خداشناسانه انسان مایه می‏گیرد. به تصریح قرآن، نیکی‏ها به واسطه پیامبران و گاه بی‏واسطه به انسان الهام می‏گردد.15بنابراین، اخلاقی و معنوی بودن به معنای خداشناس بودن و اعتقاد داشتن به توحید است. افزون بر آن، انسان، تنها به خاطر خدا و در پرتو ایمان و اعتقاد به خدا نیک می‏شود و نیکی می‏کند، وگرنه اگر خدا نباشد، هر کاری مجاز خواهد بود. لازمه ایمان به خداوندی زنده، بینا، شنوا و نزدیک‏تر از رگ گردن به انسان، خدایی شدن و تلاش برای پیدا کردن خلق و خوی موردنظر اوست. هدف نهایی در این بینش، قرب به خدا، جلب رضای او، حب شدید او و تشرف به فیض لقای الهی و نظر به وجه اللّه‏ است. همه ویژگی‏های اخلاقی چون امانت‏داری، عزت، غیرت، عدالت و بشر دوستی، ثمره این هدف اصیل و برآیند این اعتقاد بنیادی‏اند. 2. اعتقاد به نبوت
دومین پایه آزادی معنوی در اسلام، اعتقاد به نبوت و وحی است. وحی مبنای آراسته شدن به فضایل وحیانی و الهی و ارزش‏هایی است که انسان با عقل خویش نمی‏تواند آنها را درک کند. انسان با اندیشه خود همه رذایل و فضایل اخلاقی را نمی‏تواند دریابد. پس خداوند با ارسال پیامبران، راه رسیدن به کمال، ارزش‏ها و ضدارزش‏ها را به انسان می‏آموزد. از آنجا که پاکی‏های اخلاقی، در صعود انسان به سوی کمال نقش اساسی دارند، اخلاق، پاکیزگی نفس و اصلاح درون، سرلوحه کار پیامبر قرار گرفته است. قرآن می‏فرماید:هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی اْلأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ. (جمعه: 2)پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز هدف بعثت خود را تکمیل اخلاق معرفی کرده است: «بعثتُ لاتمّم مکارم الاخلاق؛ من برای تکمیل بزرگواری‏های اخلاقی برانگیخته شدم».16 3. اعتقاد به معادسومین پایه نظام معنوی اسلام، اعتقاد به معاد به شمار می‏رود. آخرت‏باوری مبنای آراسته شدن به صفات ماندگار و جاودانه است. از آنجا که آخرت، حیاتی جاوید است، انسان باید متناسب با آن، صفاتی را کسب کند که او را جاودانه سازد؛ زیرا انسان‏ها در قیامت بر اساس خصلت‏های اکتسابی روحی، محشور می‏گردند و هرچه این صفات برتر باشند، ماندگاری او بیشتر است.
اعتقاد به معاد، سیر اخلاقی را بی‏کرانه می‏سازد. با این باور، سفر آسمانی و معراج اخلاقی انسان نقطه پایان ندارد. نه عطش کمال جویی وی پایان می‏پذیرد و نه لذت تکامل اخلاقی به نقطه‏ای ختم می‏شود. معاد به باور مسلمان، منزلی است که با ملاحظه آن، بسیاری از کارها را خودبه‏خود ترک می‏کند یا انجام می‏دهد. مهم‏ترین ضامن عمل به دستورهای اخلاقی نیز همین باور است. اعتقاد به معاد، سرچشمه همه آزادی‏های واقعی است. آزادی معنوی به انسان می‏بخشد، او را از اسارت و بندگی هوای نفس می‏رهاند و راه را برای آراستگی به اخلاق جاودانه و زندگی همیشگی فراهم می‏کند. 4. کرامت انسانیچهارمین و آخرین مبنای آزادی معنوی در اسلام، کرامت انسان است. تکریم انسان مبنای آراسته شدن به خلق و خوی انسانی و برخورداری از ویژگی‏های خاص انسان با توجه به تعقل، تفکر، اراده و اختیار اوست. در فرهنگ اسلامی، انسان خلیفه خدا بر روی زمین،17 حامل امانت الهی18 و دارای بالاترین ظرفیت علمی ممکن19، فطرتی خداآشنا،20 کرامت و شرافت ذاتی21 است که نعمت‏های زمین برای او آفریده شده است22 و او برای پرستش خداوند.23
کرامت در سرشت انسان است و خدای متعال می‏فرماید: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ». (اسراء: 70) این کرامت، معلول مبارزه‏ای مثبت و معقول با غریزه‏ها و هواهای نفسانی است؛ زیرا از نظر قرآن، همه کمال‏های بالقوه در انسان وجود دارد و او باید آنها را به فعلیت برساند. انسان با داشتن عقل و اراده می‏تواند سازنده و معمار خود باشد. از این‏رو به حکم عقل، خلقیات او باید الهام گرفته از اندیشه متعالی و در مسیر رشد فکری و پرورش ابعاد مختلف او باشد، و به انتخاب‏گری و برکشیدن بُعد ملکوتی وی کمک کند.بدین‏سان، انتخاب هرگونه عملی که به اسارت عقل و اراده انسان بیانجامد، بر ضد کرامت و مسیر رشد اوست. اینکه قرآن از برگزیدگی انسان سخن می‏گوید برای آن است که خود را بشناسد و با خودشناسی احساس شرافت، کرامت و تعالی کند و خویشتن را از تن دادن به پستی‏ها برتر شمارد. آن‏گاه است که مقدسات اخلاقی و اجتماعی برایش معنی و ارزش پیدا می‏کند و تمام ابعاد جسمی، روحی، مادی، معنوی، فکری، عاطفی، فردی و اجتماعی خود را پرورش می‏دهد. انسان با توجه به این مبانی چهارگانه در جهت تهذیب نفس، قرب به خدا، و حرکت به سمت جاودانه شدن، کرامت و عزت نفس تلاش می‏کند. آزادی معنوی و اخلاقی در غرب
عملکرد انسان غربی از جهان‏بینی وی جدا نیست و دارای اصولی است که اساس جهت‏گیری‏های سیاسی، فلسفی، علمی و اخلاقی او را تشکیل می‏دهد. آزادی در رفتار و اخلاق انسان غربی از این مبانی سرچشمه گرفته و از این‏رو به اباحه‏گری رفتاری انجامیده و جایی برای دین و دستورهای آن نمی‏گذارد. بی‏شک، نگرش آدمی به جهان هستی در تعریف آزادی و برداشتی که از آن دارد، مؤثر است. اندیشمندی که آرا و اندیشه‏هایش بر پایه جهان‏بینی الهی و دینی استوار است، آزادی را به گونه‏ای هم‏نوا و هماهنگ با جهان‏بینی خود و مغایر با جهان‏بینی مادی تفسیر می‏کند. شگفت نیست که گروهی از اگزیستانسیالیست‏های ملحد، بندگی خداوند و سرنهادن به اوامر و نواهی او را به معنای سلب آزادی بشر می‏انگارند؛ چون خداوند در جهان‏بینی اینان جایگاه و مفهومی ندارد. مکتب‏های اومانیستی که اصالت را به انسان داده و انسان‏محوری را جای‏گزین خدامحوری کرده‏اند، چگونه می‏توانند دین‏گرایی و بندگی خدا را عین آزادی بدانند؟24
مهم‏ترین اصل، در این نگرش انسان‏محوری (Humanism)است. با رنسانس در غرب، بیرون راندن دین از صحنه اجتماع و اعتقاد به اصالت انسان مطرح گردید. از قرن پانزدهم میلادی که این انقلاب در افکار و اذهان پدید آمد، مرکز ثقل اندیشه غربی از آسمان به زمین منتقل شد. زادگاه این انقلاب، روم بود. در این دیدگاه، انسان، مدار و محور همه چیز است و تمام برنامه‏ها و شرایع باید به سود او پایان گیرد وگرنه اعتبار ندارد. اعتقاد به اصالت انسان، گسستی جدی در سنت مسیحی پدید آورد25 که نتیجه آن، بالیدن انسان به خود و مقدم داشتن فهم و شناخت خود بر فهم‏های دینی بود. همین امر موجب تفسیر به رأی کردن متون دینی و در گام بعدی، ادعای استقلال در وضع قانون و تکلیف و بی‏نیازی از شریعت الهی شد. دستاورد نهایی چنین دیدگاهی، نفی روح دینی و وجود خدا و ماوراءالطبیعه بود. نیچه معتقد است که خدا به ویژه خدای مسیحیت، شور، شوق و نشاط را در انسان می‏میراند. به عقیده او، تصورِ خدا، دشمن زندگی است. بنابر گفته کاپلستون، وی معتقد است:نیرومندی و آزادی عقلی و استقلال انسان و دل‏بستگی به آینده او، خدا ناباوری می‏طلبد. ایمان نشانه ناتوانی، ترس، تباهی و نگره نفی‏کننده زندگی است.26همچنین از نظر ژان پل سارتر، انسان آزاد است و این آزادی او با فرض وجود خدا و اطاعت او سازگار نیست، چنان‏که موریس کریستین در کتاب ژان پل‏سارتر آورده است:
قول به آزادی انسان مستلزم این است که افراد بشر بازیچه خدایان یا هر قوه دیگری مساوی خود نیستند، بلکه آزادی مطلق دارند و رها و مستقل و غیرمتعلق و غیرمرتبطند.27در انسان‏شناسی غربی، جوهره و ماهیت انسان، استعدادها و غریزه‏های دنیوی اوست. این ماهیت، خواسته‏های بسیاری را در پی می‏آورد که نه تنها طرد برخی از آنها ضرورت ندارد و نباید از آن پرهیز کرد، بلکه پذیرفتن هر میل در جای خود و ارضای آن قابل بررسی است. حتی عقلانیت و تجربه، دو ابزار برای رسیدن به خواسته‏ها به شمار می‏روند. نتیجه این روند، آزادی مطلق و غریزه‏محوری است. بر اساس تعریف الحادی، آزادی حق انسان است و آدمی در نوع پوشاک، خوراک، مسکن، عقیده، رفتار و دیگر جنبه‏های زندگی، آزاد است. اعتقاد به اومانیسم و قرار دادن انسان به جای خدا، مساوی است با آزادی مطلق، طرد قدرت برتر و نفی قوانین مقدس و الزام‏آور. تنها مانع، مزاحمت نداشتن با حقوق دیگران است. ازاین‏رو، در برخی قوانین غربی آمده‏است: «فقط مزاحم حقوق دیگران مباش، سپس هرچه می‏خواهی بکن»، ولی آیا این توجیه، مشکل آزادی رفتار بی‏حد و مرز را حل می‏کند؟این سخن به کلی از روح انسانی تهی است و امر کردن به تناقضی آشکار است؛ زیرا مانند آن است که گفته شود: آتش باش، ولی مسوزان؛ توفان باش، ولی خراب نکن. شاید گویندگان این سخن نمی‏دانند که وقتی خواهش آدمی رها شود، از کنترل خارج می‏شود و جلوگیری از خواهش را ضایع شدن حق خود می‏پندارد.28
کسی که تنها به خود اصالت می‏دهد و حاضر است درباره خود هر کاری، از می‏گساری تا خودکشی را انجام دهد، نمی‏توان او را به پذیرش حق دیگران ملزم کرد. او خود را از هر قانونی رها می‏داند و محال است که حق حیات و کرامت، آزادی برای انسان‏های دیگر قائل شود. چنین فردی اصولاً مفهوم حق، حکم، کرامت و آزادی را درنمی‏یابد، چه رسد به اینکه آنها را مراعات کند. در حقیقت این اشخاص، تجسمی از تزاحم، تعدی، خیانت و جنایت بالقوه‏ای هستند که کمترین انگیزه برای به فعلیت رسیدن پلیدی‏های آنان کفایت می‏کند.29 بدین ترتیب، اومانیسم غربی، پایه و اساس انسان‏شناسی غرب و آزادی رفتاری و اخلاقی او را تشکیل می‏دهد. نسبی یا مطلق بودن اخلاقبر اساس نگرش اسلام به انسان، ارزش‏های نظام اخلاقی آن، مطلق و ثابت هستند. مطلق بودن این ارزش‏ها به این معنی است که خواست افراد، گذشت زمان و تفاوت مکان‏ها، آنها را دچار تغییر و تبدیل نمی‏کند. علت ثبات ارزش‏ها و فضایل، انطباق آنها با فطرت ثابت و تغییرناپذیر انسان است.
ارزش‏های مطلق اخلاقی و فطری، اصولی هستند که عمل به آن، تحسین همه جوامع را برمی‏انگیزد و همه اقوام (در همه زمان‏ها و مکان‏ها) درباره آنها یکسان داوری می‏کنند. برای مثال، همه جهانیان در لزوم عمل به اصل امانت‏داری، صداقت و عدالت اتفاق‏نظر دارند و فرد امین، راست‏گو و عادل را تحسین و فرد خیانت‏کار، ستم‏کار و دروغ‏گو را تقبیح می‏کنند. این یکسانی داوری، نهادینه و فطری بودن این اصول را می‏رساند. بدین‏سان آشکار می‏شود که اخلاق، زمان، مکان و مرز نمی‏شناسد. ازاین‏رو، نسبی نیست و مسلمان و غیرمسلمان برایش تفاوتی ندارد. دگرگونی تمدن‏ها یا انتقال انسان از قاره‏ای به قاره دیگر نیز در آن تأثیر نمی‏گذارد.اخلاق از بعد ملکوتی و برجسته انسان سرچشمه می‏گیرد. به این جهت، هر گزاره‏ای که به آن عرضه می‏کنیم، در صورت احساس ملایمت به تحسین و انجام آن فرمان می‏دهد و در صورت مغایرت، آن را تقبیح می‏کند و مانع آن می‏شود. سنجش زیبایی یا زشتی یک کار بر محور خواسته‏های شخصی یا اغراض نوعی نیست؛ زیرا در اخلاق، شخص و نوع مطرح نیست تا خواست و اغرض او محور سنجش باشد، بلکه خود گزاره، جدای از فاعل مشخص، مطرح است.30 برخی از دانشمندان غربی نیز این نکته را باور دارند.31 پیوند اخلاق با فطرت، عامل جاودانگی و ثبات آن بوده و از محدوده زمان، مکان و نژاد خاص بیرون است. امور فطری در نهاد انسان قرار دارند و خداوند عوامل دست‏یابی به کمال و آفات و موانع آن را به او الهام کرده است؛ «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وز تَقْواها». (شمس: 8)
هر نوع فکر و عملی که ریشه فطری دارد، از قلمرو و سیطره عوامل سه گانه جغرافیایی، اقتصادی و سیاسی بیرون است: یعنی ساخته و پرداخته این عوامل نیست. البته این عوامل در رشد و شکوفایی یا پژمردگی و رکود آن تأثیر بسزایی دارند.32 ازاین‏رو، می‏توان گفت گزاره‏ها و ارزش‏های اخلاقی، پیوسته مطلق هستند و تا انسان بوده و هست، حاکمیت خود را از دست نخواهند داد. هیچ اصل مهم اخلاقی نیز نمی‏تواند در زمانی زیبا و زمانی دیگر نازیبا باشد.برخی گفته‏اند نمی‏توان برای همه افراد بشر، آن هم در همه زمان‏ها یک طرح اخلاقی ارائه داد. بنابراین، هر طرح و نظام اخلاقی از طرف هر مکتبی (اعم از اسلام و غیر آن) عرضه شود، باید به منطقه و زمان خاص محدود شود و نسبت به دیگر زمان‏ها و مناطق حجیت ندارد؛ زیرا بسیاری از امور رفتاری و اخلاقی دگرگون می‏شوند. چیزی که در گذشته زشت بوده، امروز ممکن است پسندیده باشد یا چیزی ممکن است امروز رواج داشته باشد، ولی در آینده ناپسند شمرده شود.33 این افراد میان آداب و اخلاق فرقی نگذاشته‏اند. آنچه متغیر است، آداب و رسوم است، نه اخلاق و ارزش‏های اخلاقی. مثلاً احترام به میهمان ریشه فطری دارد، ولی کیفیت احترام، به آداب و رسوم برمی‏گردد و نباید انتظار داشت که همه افراد بشر در کیفیت احترام، عملکرد یکسان داشته باشند.
بدین‏سان اخلاق، خصلت‏ها و ملکاتی هستند که در نهاد انسان ریشه دارند و در سایه ریاضت و کوشش، رشد می‏کنند و چنین اصولی نمی‏توانند نسبی باشند، به گونه‏ای که انسان، نوع دوستی یا عدالت را در زمانی زیبا و در زمانی دیگر با فطرت خود ناهماهنگ احساس کند. رسوم و عادات، اموری قراردادی هستند که با اتفاق ملتی پدید می‏آیند و پس از مدتی منسوخ می‏گردند.34آزادی نیز امور فطری و خدادادی است و سرکوبی آن و حکم به مجبور بودن انسان، نادرست است. این غریزه باید تا آنجا رها باشد که دیگر خصلت‏های مثبت را سرکوب نکند. رشد دیگر فضایل اخلاقی در پرتو آزادیِ معقول و بخردانه ممکن است. نمی‏توان تنها همین خصلت را بی‏مهار رها کرد و در سایه آن، هر عمل ضداخلاقی را انجام داد. خود فطرت که اصول و ارزش‏های اخلاقی را (از نظر زمان، مکان و نژاد) مطلق می‏داند حکم می‏کند که از نظر رفتار، انسان مقید به رعایت دیگر امور فطری است و به بهانه آزادی نمی‏توان کارهای ضدانسانی را مرتکب شد و توجیه و تحسین کرد.35 نسبی بودن اخلاق در غربمکتب‏های غربی بر نسبی بودن اخلاق استوارند و در آنها، اصول تربیتی و اخلاق (مانند بسیاری از چیزهای دیگر) مفاهیمی مطلق نیستند، بلکه نسبت به زمان‏ها، مکان‏ها و موقعیت‏ها تغییر می‏کنند. صواب و خطای اخلاقی در جوامع گوناگون فرق می‏کند و هیچ ملاک اخلاقی عام و مطلقی که برای همه انسان‏ها در همه زمان‏ها الزام‏آور باشد، وجود ندارد.36 نمی‏توان گفت چیزی برای همه وقت و هرجا، اخلاق خوب و برای هرجا و همه وقت، اخلاق بد است.
نسبیت‏گرایی اخلاقی مبتنی بر مکتب سقراط است که پایه اخلاق را عقل می‏داند و می‏گوید اخلاق خوب، کارهایی است که عقل آن را زیبا می‏داند و اخلاق بد، کارهایی است که عقل آن را زشت می‏شمارد. اگر معیار اخلاق، حسن و قبح عقلی باشد، با تغییر تشخیص‏ها و افکار، باید اخلاق هم تغییر کند.باور به نسبی بودن اخلاق، اخلاق را بی‏اثر می‏سازد. ازاین‏رو، به شدت مورد انکار اندیشمندان اسلامی قرار گرفته است.37اعتقاد به نسبی بودن اخلاق به افول و نابودی فضایل اخلاقی در جوامع غربی انجامیده است و آنان راست‏گویی و نوع‏دوستی را تا آنجا که به منافع قدرت‏های بزرگ آسیب نرساند، مجاز می‏شمارند، همچنان‏که نتیجه آن، آزادی نامحدود و مطلق حاکم بر این جوامع است.مقام معظم رهبری فرموده است: در لیبرالیسم غربی چون حقیقت و ارزش‏های اخلاقی، نسبی است، لذا آزادی نامحدود است. چرا؟ چون شما که به یک سلسله ارزش‏های اخلاقی معتقدید، حق ندارید کسی را که به این ارزش‏ها تعرض می‏کند، ملامت کنید؛ چون او ممکن است به این ارزش‏ها معتقد نباشد. بنابراین هیچ حدی برای آزادی وجود ندارد؛ یعنی از لحاظ معنوی و اخلاقی هیچ حدی وجود ندارد. منطقا آزادی نامحدود است. چرا؟ چون حقیقت ثابتی وجود ندارد، چون به نظر آنها، حقیقت و ارزش‏های اخلاقی، نسبی است.38
از اندیشه نسبیت‏گرایی می‏توان چونان عذری برای قصور و تقصیر در وظیفه انسانی مبارزه با ستم و منکر بهره گرفت و حتی بسیاری از منکرات (مانند هم‏جنس‏گرایی) را توجیه کرد.39 افول دین و نادیده انگاشتن حقیقت هستی، سبب تمایل شدید به نسبیت‏گرایی شده است. به گفته داستایوفسکی: اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است».40سرچشمه فرسایش اخلاق دینی و گرایش به آزادی مطلق در غرب نیز، نه در مادی‏گرایی فلسفی، بلکه در ساختار جامعه مدرن لیبرال نهفته است. حذف حاکمیت خدا و وابسته کردن اخلاق به عادات، امیال و فرهنگ‏ها، پی‏آمدی جز تباهی و فرسودگی اخلاقی ندارد. نتیجه آزادی اخلاقی در اسلامدر اسلام، اصولاً آزادی اجتماعی بدون آزادی اخلاقی و معنوی میسر نیست. آزادی اخلاقی، بریدن خاطر از وابستگی به ماسوی اللّه‏ است؛ زیرا «چیزی که تو در بند آنی، بنده آنی.» در واقع، آزادی منفی (آزادی از) گام نخست برای رسیدن به آزادی مثبت (آزادی برای) است؛ یعنی با آزادی از قیود دنیوی، راه آزادی برای تهذیب نفس و تزکیه روح باز می‏شود. انسان دو گونه غریزه دارد: شهوت، حرص و طمع؛ عقل، فطرت و وجدان اخلاقی. گاه انسان از درون، بنده حرص، اسیر شهوت و خشم است و گاه روحش آزاد است؛ یعنی عقل و فطرت خود را از سیطره غریزه‏های سرکش حفظ کرده است. آزاده واقعی کسی است که خود را از قید غریزه‏های سرکش رهانیده باشد.41
بعضی گمان می‏کنند چون بنده زرخرید نیستند، آزادند، ولی در حقیقت، بنده شکم، شهوت، مال و مقامند و هیچ تسلطی بر خود ندارند. اینان معبود خود را هوای خود می‏دانند: «اتّخذ الهَهُ هواه». (جاثیه: 23) حضرت علی علیه‏السلاماین‏گونه بردگی را بدتر از بردگان و غلامان زرخرید می‏داند: «عبدُ الشهوُ اشدّ من عبدالرق».42غلام زرخرید، جسمش برده، ولی روحش آزاد است، ولی بردگان هوا، از درون اسیرند، مانند: پیکری بی‏روح. قرآن برای تحقق آزادی معنوی، انسان را از پیروی هوای نفس نهی می‏کند.43 حضرت علی علیه‏السلام نیز در فلسفه حرمت هواپرستی می‏فرماید: «فَامّا اتباع الهوی فیصدّ عن الحق... . اگر هوای نفس را فرمانروای خود سازید، شما را از حق باز می‏دارد و کور و کر و پست می‏کند»44.هوای نفس سیری‏ناپذیر است و اگر اندکی با او همراه شود، انسان را به چندین مفسده دیگر گرفتار می‏کند.45 اسیر نفس شدن، اسیر شدن در دست بدترین دشمن است؛ زیرا نفس سرکش است و به بدی فرمان می‏دهد. البته آزاد شدن از دام نفس، شدنی است ولی دشوار. تنها نیرویی که راه کنترل بر این دشمن را می‏آموزد، دین است.46 دین با ریاضت صحیح و پرورش دادن نفس، غریزه‏ها را تعدیل می‏کند. ازاین‏رو، مجاهده با نفس، در دین، جهاد اکبر خوانده شده است.47
شهوت وغضب که ابزار خوبی برای روح انسانند، اگر تربیت نشوند و به کنترل عقل درنیایند، به دلیل اشتهای بی‏حد و حصری که دارند، در اولین گام، روح انسان را به بردگی خود درمی‏آورند. در این صورت، هوای نفس، امیر می‏شود و عقل انسان، اسیر:«کم من عقل اسیر تحت هوی امیر».48 حضرت علی علیه‏السلام در کلمات قصار نهج البلاغه فرموده است:الدینا دار ممر لامقر و الناس فیها رجلان: رجل باع فیها نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها.49دنیا محل گذشتن است، نه خانه قرار، ثبات و ماندن. در این دنیا، مردم دو گروهند: گروهی جان خود را به هوا و هوس می‏فروشند و خود را به هلاکت می‏اندازند و گروهی جان خود را از هوس می‏خرند و حقیقت خویش را آزاد می‏گردانند.
انسانی که به خود رحم نکرد و در جبهه جهاد اکبر، حقیقت خود را به بردگی و بند شهوت و غضب درآورد، عقل و علمش، اسیر هوسش می‏گردند. اگر بخواهد شهری را ویران کند، همه دستاوردهای علمی و دانش او دست به دست هم می‏دهند تا این خواسته‏اش را برآورده سازند. پس ابزاری می‏سازد تا بتواند هر آنچه را می‏خواهد، به آتش کشد و هر آنکه در مقابلش ایستاد، نابود سازد. چنین شخص هواپرستی، اگر دین خدا و انبیای الهی را نیز مانع هوس خود ببیند، برای خاموش کردن نور آنها، با همان ابزار علم و عقل، به جنگ خدا و پیام‏آورش می‏رود و می‏کوشد مذهب، دین، شریعت و منهاج آنان را نسخ و مسخ سازد. در این جدال درونی، هرکس بر نفس خود غالب آید، رهایی یافته است. اگر انسان در مرحله اول نتواند خود را کنترل کند، خواسته‏های نفسانی بر او مسلط می‏شود و سرانجام نیروی مقاومت در برابر گناه را از دست خواهد داد.حضرت علی علیه‏السلام می‏فرماید: پیش از آنکه خواسته‏های نفسانی به گستاخی و تندروی عادت کند، با آنها بجنگ؛ زیرا اگر خواسته‏های سرکش در تجاوز و خودسری، نیرومند شوند، فرمانروای تو می‏شوند و تو را به هر سو که بخواهند، می‏برند. در نتیجه، تاب مقاومت در برابر آنها را از دست خواهی داد.50
آزادگان واقعی از آن جهت با نفس به مبارزه برخاسته‏اند که نیازها و خواسته‏هایشان را کاهش دهند و به همان نسبت، خود را از قید و اسارت اشیا و اشخاص رها سازند. این آزادگی و خلق و خوی، شورشی است علیه زبونی در برابر لذت‏ها؛ طغیانی است علیه ضعف و ناتوانی در برابر لذت‏ها و حاکمیت میل‏ها؛ عصیانی است در برابر بندگی دنیا و نعمت‏های آن. این آزادگی، رهایی از درون و میل‏ها و وابستگی‏هاست. با به دست آمدن این روحیه، انسان می‏تواند با دنیا و دنیاطلبان، برخوردی آگاهانه داشته باشد و رهرو امام علی علیه‏السلام باشد که فرمود: «ما لعلیٍّ و نعمةٍ یفنی و لذّةٍ لا تبقی»51 و کوچک‏ترین بی‏عدالتی را تحمل نمی‏کرد. در مقابل، اساس اندیشه لیبرالیسم غربی از نظر اخلاقی، لذت‏طلبی است. به همین دلیل، هر چیزی که برای انسان لذت بیافریند، اخلاقی و عملی که رنج‏آفرین باشد، خلاف اخلاق است. تفکر اخلاقی لیبرالیسم را جان لاک، پی‏ریزی و بنتام تکمیل کرد. جان لاک می‏گوید: «سعادت به معنای تام کلمه عبارت است از حداکثر لذتی که حصولش از ما ساخته باشد.»52 نظر بنتام نیز مشابه جان لاک است. وی در تعریف اخلاق می‏گوید: «عملی نیکوست که در بردارنده سود و لذت بیشتری باشد.»53 از نظر آنها، اخلاقی بودن پس از عمل مشخص می‏شود. ازاین‏رو، ملاک معقولی برای دست زدن به کاری یا ترک آن وجود ندارد و به تعبیری، آزادی از دیدگاه لیبرالیسم غربی، به معنای آزادی انسان از قوانین الهی و اسارت او در قید و بندهای مادی است.
با این وصف، لیبرالیسم غربی در حقیقت، منادی گریز انسان از فطرت الهی به سوی خصلت‏های حیوانی است. در اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود) نیز بیش از هر چیز به جنبه و ارزش‏های فردی توجه شده و در رأس همه، آزادی و اراده و خواست فرد موردنظر است. این مکتب، هر نوع قیدی، هرچند تقید به مدار و راه خاص را بر ضدانسانیت انسان می‏داند و تنها بر آزادی، بی‏قیدی و عصیان تکیه می‏کند. می‏دانیم که لازمه این سخن، هرج‏ومرج اخلاقی، بی‏تعهدی و نفی هرگونه مسئولیت است.54 به گفته این مکتب، انسان کامل، انسانی است که از هر جبری آزاد باشد و هرچه آزادتر باشد کامل‏تر است. حتی معتقدند بندگی خدا، انسانیت انسان را نقض می‏کند؛ زیرا این بندگی، آزادی انسان را از او می‏گیرد. پس کمال انسان در آزادی مطلق حتی آزادی از قید مذهب است.55باید گفت که این نوع آزادی دیگر هیچ مرزی را نمی‏شناسد و رعایت هیچ اصل اخلاقی را لازم نمی‏شمارد.اشتباه بزرگان این مکتب در این است که خدا را با اشیاء دیگر مقایسه کرده و گمان برده‏اند توجه انسان به خدا، او را از حرکت بازمی‏دارد، در حالی که میان وابستگی به خدا و بندگی او، با هرگونه خواستن، عشق، بندگی و تسلیم غیر خدا بودن، تفاوت از زمین تا آسمان است. بندگی خدا عین آزادی است؛ زیرا او کمال هر موجود است. به جز آن، آزادی، مقدمه کمال است، نه خود کمال.56 پس به این دلیل، ارزشی فراتر از همه ارزش‏ها نخواهد بود. _______________________________________________________________________________________پی نوشت :
1. گفتارهاى معنوى، صص 10 ـ 17.2. بحارالانوار، ج 47، ص 214.3. همان، ج 64، ص 72.4. نهج‏البلاغه، نامه 31.5. بحار الانوار، ج 74، ص 237، ح 2.6. همان، ج 2، ص 53. 7. همان، ج 56، ص 220، ح 85 خطبه شعبانیه.8. همان، ج 2، ص 56، ح 36.9. نهج البلاغه، خطبه 193.10. همان، نامه 31، بند 87.11. بحارالانوار، ج 71، ص 402.12. مرتضى مطهرى، فلسفه اخلاق، ص 279.13. همان، ص 286.14. رضا حق پناه، آزادى اخلاقى، اندیشه حوزه، ش 5. 15. نک: انبیا: 73؛ شمس: 8. 16. شیخ عباس قمى، سفینة البحار، ج 1، ص 410. 17. بقره: 30.18. احزاب: 72.19. بقره: 31 ـ 33.20. اعراف: 172.21. اسراء: 7.22. بقره: 24.23. ذاریات: 56. 24. ژان پل‏ساتر، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ترجمه: مصطفى رحیمى، نیلوفر، 1380.25. ایان باربور، علم و دین، ص 78.26. تاریخ فلسفه از فیشر تا نیچه، ج 7.27. ژان پل سارتر، ص 66.28. محمدتقى جعفرى، کیهان اندیشه، ش 81، ص 71.29. همان، ص 389. 30. اسلام و مقتضیات زمان، ج 2، ص 231.31. محمدعلى فروغى، سیر حکمت در اروپا، ج 3، صص 278 - 285.32. جعفر سبحانى، مجله کلام اسلامى، ش 30، ص 11.33. لذات فلسفه، صص 86-90.34. اسلام و مقتضیات زمان، ص 248.35. نک: مقاله «آزادى اخلاقى»، اندیشه حوزه، شماره 5. 36. ویلیام کى فرانکنا، فلسفه اخلاق، ترجمه: هادى صادقى، ص 227.37. المیزان، ج 1، ص 379؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 389 و ج 2، ص 231.38. مقام معظم رهبرى، 12/6/1382.39. مقام معظم رهبرى، 12/6/1377.
40. نقد و نظر، سال 4، ش 1 و 2، ص 341. 41. مرتضى مطهرى، حکمت‏ها و اندرزها، ص 29.42. غرر الحکم، ص 498.43. قصص: 50.44. نهج‏البلاغه، ترجمه: فیض‏الاسلام، ص 119؛ غررالحکم، ص 292.45. امام خمینى، چهل حدیث، ص 147، شرح ح 10.46. حکمت‏ها و اندرزها، ص 38.47. بحارالانوار، ج 67، ص 65.48. نهج البلاغه، حکمت 211.49. همان، حکمت 133.50. غرر الحکم، ص 187.51. نهج البلاغه، خطبه 222.52. برتراند راسل، تاریخ فلسفه، ج 3، ص 216.53. همان، ص 491.54. مرتضى مطهرى، سیرى در نهج البلاغه، ص 184.55. انسان کامل، صص 326 ـ 327.56. همان. ادامه دارد ...
قلم
11:00 - 12 دسامبر 2011

0 بازدید