راز زیارت پیکر رهبر شهید در آن کوچه باریک
برای ضبط مصاحبه، همراه با اعضای گروه از موکب رسانه خارچ شدم. یکی دوساعت تا شروع مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید باقی مانده بود. حوالی چهارراه دانش بود که از گروه جدا افتادم و ازدحام جمعیت مرا به سمت دیگری برد.
تلاشم برای پیوستن به گروه نتیجه نداد و من تصمیم گرفتم برای پوشش خبری مراسم در میان جمعیت باقی بمانم.اما قاب دوربین من آن روز بنا نبود مثل بقیه عکاسها باشد.برای ثبت لحظات از این روز تاریخی، در میان مردم حرکت میکردم و گاه مجبور میشدم یک مسیر را چندین بار تکرار کنم.اما سعی من برای پیوستن به مسیر اصلی تردد ماشین حمل پیکر بینتیجه ماند و من توفیق زیارت پیکر مطهر شهدا را نیافتم.پس از ساعتی به نقطهای رسیدم که دیگر امکان تحمل گرما، ازدحام شدید جمعیت و حمل تجهیزات رسانهای را باهم، نداشتم.ناامید و دلشکسته از شلوغی جمعیت به گوشهای خلوت گریختم بلکه نفسی تازه کرده، و سپس به سمت محل استقرار اهالی رسانه بازگردم.وقتی پیکر رهبر شهید، ناگهان به نزدیکی من آمدپس از کمی استراحت در محل اسکان، نیت کردم خودم را به حرم امام رضا برسانم تا بلکه در انتهای مسیر تشییع شهدا، توفیق زیارتشان را بیابم.اینبار از کوچهپسکوچهها گذر کردم تا دیگر گرفتار موج جمعیت نشوم.غرق افکارم بودم و با خودم میگفتم: چه خوب میشود اگر بتوانم در حوالی حرم، حتی شده از دور، پیکر مطهر رهبر عزیزم را زیارت کنم تا شاید کمی دلم آرام بگیرد.غرق تصویرسازی ذهنی خودم از انتهای مراسم بودم و مشغول پیچیدن به داخل کوچه آیتالله مصباح چهار. به محض ورود به آنجا، ناگهان دیدم در انتهای کوچه ازدحام کمی بیشتر شده و سروصداهایی میآید. چندنفر از نیروهای امنیتی داشتند مسیر را برای عبور یک ماشین باز میکردند. مردم به عقب رانده شدند تا خودرو بتواند وارد کوچه شود. گوشهای ایستادم مبادا زیر دستوپا بشوم.خیره به انتهای کوچه بودم که نگاهم به اتاقک جلویی یک تریلی بزرگ افتاد، تعجب کردم؛ این تریلی بزرگ در این کوچه باریک چه میکند؟
چندی نگذشت که تریلی کمی به سمت راست متمایل شد و اینجا بود که نهتنها من، بلکه تمام جمعیت گیر افتاده در آن کوچه، سر جایمان میخکوب شدیم!خدایا! مگر ممکن است؟! اینکه ماشین حمل پیکر شهداست!نفسها در سینه حبس شده و نگاهها به تابوت شهدا خیره مانده بود. خودروی حامل پیکر شهدا درست 50 متر آنطرفتر داشت به سمت ساختمان آموزش و پرورش حرکت میکرد. صدای گریه مردم بلند شده بود. همه برای عرض ارادت دستها را بالا برده بودند. محشری بهپا شده بود در این کوچه باریک.ماشین حمل پیکرها در ساختمان آموزش پرورشماشین حمل پیکرها که به داخل ساختمان آموزش و پرورش رفت، جلوی درب ورودی را با یک اتوبوس مسدود کردند. و حالا اینجا تبدیل به یک زیارتگاه شده بود؛ مردم ایستاده بودند و عزاداری میکردند، روضه میخواندند، اشک میریختند و بر سروصورت خود میکوبیدند؛ من اما باید بغض خود را فرو میخوردم تا بتوانم این لحظات را ثبت کنم.این کوچه را باید در تاریخ ثبت کردقیامتی بهپا شده بود در کوچه آیتالله مصباح چهار. به گمانم این کوچه را باید در تاریخ ثبت کرد، جایی که برای ساعتی میزبان پیکر مطهر رهبر شهیدمان بود.پس از باز شدن انتهای کوچه، کمکم گروههای رسانهای خودشان را به محل رساندند.انگشتر متبرک در ذهنم نقش بسترهگذران، متعجب به حاضران نگاه میکردند، آنها که از این کوچه درحال گذر بودند با مشاهده حال و هوای مردم، مات و مبهوت به آنها نگاه میکردند که مگر اینجا چه اتفاقی افتاده است؟!گوشهای خلوت را انتخاب کردم تا بتوانم این تصاویر را مخابره کنم که ناگهان یادم افتاد روز گذشته، عزیزی از فعالان رسانه، انگشتر هدیه رهبر شهید را برای گروه ما آورده بود تا از آن انگشتر تبرک بجوییم.
تصویر انگشتر آقا که در ذهنم نقش بست، بغضم ترکید و در میان اشک و دلتنگی به فعالیت رسانهایم ادامه دادم. برای منِ خبرنگار که همیشه آرزو داشتم خبر دیدار با رهبرم را مخابره کنم ولی چنین توفیقی را هرگز به دست نیاورده بودم، این دعوت ویژه در آن کوچه باریک، وسط آنهمه شلوغی جمعیت، هدیه مقدسی بود از طرف آقای شهیدم به خبرنگاری که حسرت دیدار ایشان را برای همیشه در دل خواهد داشت.#مشهدالرضا#باید_برخاست #بدرقه_آقای_شهید_ایران 19:00 - 20 تیر 1405