حسرت آخرین دیدار!
بعضی حسرتها از همان لحظه متولد نمیشوند؛ ماه ها و سالها بعد، وقتی حقیقتی آشکار میشود، تمام سنگینیاش را بر دل میگذارد. این روایت، حکایت حسرت نرسیدن به دیداری است که بعدها معنای دیگری پیدا میکند؛ آخرین دیدار.
خبرگزاری فارس - تبریز: تا به حال مفهوم واژه «حسرت» را با بندبند وجودتان حس کردهاید؟ آنقدر که یک روز از زندگیتان را بارها و بارها مرور کنید و «ایکاش»هایتان به گوش فلک برسد؟وقتی از حسرت حرف میزنم، بیاختیار برمیگردم به ۲۶ بهمن ۱۴۰۳. چند روزی است که خودم را به هر دری زدهام تا شاید کارت حضور در دیدار نصیبم شود. تنها سه روز تا ۲۹ بهمن مانده و مردم آذربایجانشرقی، از هر قشر و سنی، خود را برای لحظه دیدار آماده میکنند.پیدا کردن کارت ورود، آن هم فقط سه روز مانده به روز موعود، سختتر از آن چیزی است که تصورش را بتوان داشت. به همه ادارهها، سازمانها، نهادها، گروههای مردمی و هر جایی که امیدی به گرفتن کارت باشد، سر زدهام تا شاید تقدیر و سرنوشت دست به دست هم بدهند و شانس دیدار نصیبم شود.سرانجام، در تماس صدم یا شاید صد و یکم، بارقه امید در دلم روشن میشود. آن سوی خط، مدیر روابط عمومی یکی از سازمانهاست که میگوید به دلیل پیش آمدن کاری ضروری برای یکی از افراد، احتمال دارد کارت او به من برسد. همان سه روز مانده، بار و بندیل سفر را میبندم.
شوقی که در چشمها موج میزند۲۹ بهمن ۱۴۰۳ فرا میرسد؛ روز دیدار. در اتوبوس، همسفر دختران دبیرستانی میشوم. شور و شوق دیدار را نه تنها از حرفهایشان، بلکه از برق چشمهایشان میتوان فهمید. بارها سرود دیدار را تمرین میکنند، یکی روی دست دوستش شعار مینویسد، دیگری سربندی بر پیشانی رفیقش میبندد؛ همه، لحظهشماری میکنند.حسرتی که از طبقه بالا آغاز شدوارد محل دیدار که میشویم، خادمان از پر شدن طبقه پایین خبر میدهند و افراد اتوبوس ما و چند اتوبوس دیگر که کمی دیر رسیدهاند، راهی طبقه بالا میشوند. همانجا است که حسرت را میتوانم در چهره دختران نوجوان اتوبوسمان ببینم؛ حسرت دیدار از نزدیک، حسرت نشستن در چند قدمی میزبان.با اینکه خودم هم از بودن در طبقه بالا دلم گرفته است، تلاش میکنم دخترکانی را آرام کنم که با تمام وجود اشک میریزند. همانجا با خود عهد میبندم که سال بعد، هر طور شده، زودتر از همه خودم را به اینجا برسانم و در طبقه پایین و آن جلوجلوها جای بگیرم. این بار کارت دیدار در دستانم است اما ...یک سال میگذرد. حالا ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ است؛ باز هم سه روز مانده به دیدار مردم آذربایجان. این بار همه چیز با سال قبل فرق دارد.کارت دیدار در دستم است، اما مشکلی پیش آمده که امکان حضور را از من گرفته است. سه روز تمام، تلاش میکنم شاید بتوانم مشکل را حل کنم و راهی شوم؛ اما نمیشود.شروع میکنم به دلداری دادن خودم: «عیبی ندارد... امسال نشد، سال بعد. اصلاً ۲۹ بهمن نشد، ۲۹ اسفند... ۲۹ فروردین... یک روز دیگر... یک ماه دیگر... اصلا یک مناسبت دیگر...» این جملهها را مدام برای خودم تکرار میکنم تا شاید حسرت، کمتر در دلم ریشه بدواند.
دیداری استثنائی!برخلاف سالهای قبل، امسال به دلیل نزدیک بودن ماه رمضان، دیدار مردم آذربایجان به جای ۲۹ بهمن در روز بیست و هشتم برگزار میشود.در نگاه اول، این دیدار هم مثل همه دیدارهای سالهای گذشته به نظرم میرسد. اما وقتی اخبار را دنبال میکنم، نخستین جمله میزبان توجهم را جلب میکند: «دیدار امسال ما و این دیدار امروز، یک دیدار استثنائی است؛ فرق دارد با سالهای دیگر.»آن روز، معنای این جمله را نمیفهمم؛ اما چند روز بعد، همه چیز برایم روشن میشود.
آن روز وقتی از صفحه تلویزیون میبینم که جمله تاریخی «مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید» از زبان میزبان جاری میشود و حاضران با تمام وجود فریاد «هیهات منّا الذله» سر میدهند، حسرت نبودنم در این محفل چند برابر میشود.وقتی جمله مقتدرانه «قویترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آنچنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود» را میشنوم و به دنبال آن، صدای تشویق ممتد حاضران به گوشم میرسد، دیگر حسرت، فقط حسرت نیست؛ زخمی است که هر لحظه عمیقتر میشود.
آخرین دیدار!اما بگذارید از عمق واقعی این حسرت بگویم. آن سحرگاه دهم اسفند ۱۴۰۴، وقتی حقیقت مثل سیلی بر صورتم مینشیند؛ وقتی میفهمم ۲۸ بهمن آخرین سخنرانی میزبان بوده است؛ وقتی میفهمم آن دیدار، آخرین دیدار بوده است؛ آن زمان تازه معنای واقعی حسرت را در دل حس میکنم.حالا من ماندهام و کارت دعوتی که هرگز استفاده نشد؛ کارتی که هنوز برایم یادگار آخرین دیدار است. حالا من ماندهام و حسرت دیدارهای بعدی که بر دلم سنگینی میکند.
دیگر فرصتی برای حسرت نیست!حالا ۱۰ تیر ۱۴۰۵ است. باز هم سه روز تا لحظه دیدار مانده است؛ اما این بار نه نیازی به دویدن برای گرفتن کارت هست و نه مانعی که بخواهد جلودارم شود. بار و بندیل سفر را بستهام؛ دیگر فرصتی برای حسرت نیست.سه روز مانده تا روز وصل.
00:51 - 10 تیر 1405