نهم اسفند در بیت رهبری بود و دهم شهید شد
غم ما بزرگتر از مصائب حضرت زینب(س) نیستروایت «شهیده طاهره محمدی نصرآبادی» و «شهیده عطیه اصلاحی» مادر و دختری که در ظهر روز ۱۰ اسفندماه در حوزهی ۱۰۴ رضوان به شهادت رسیدند را در ادامه میخوانید.
به گزارش گروه فرهنگ و هنر باشگاه خبرنگاران توانا، طاهره خانم دخترکی پنج ساله بوده که پدرش در جریان ترورهای کور سال ۱۳۶۱ به شهادت میرسد! ایشان متولد سال ۱۳۵۶ است و چهار دختر دارد. خودش از هفده سالگی بسیجی بوده و بیش از ۲۰ سال است که هرکس به میدان تیر رفته باشد، ایشان را در سمت افسر میدان تیر به خاطر میآورد. خانوادهی ایشان اذعان دارند که خانم نصرآبادی خودش، فرزندانش و زندگیاش را وقف این نظام و انقلاب کرده بود و شهادت؛ مزد سالها خدمت خالصانهی این مادر و همسر مهربان است. مردم بدانید که دختران ایشان با تأسی به بزرگ بانوی مقاومت صبوری پیشه کردهاند و میگویند غم ما خیلی بزرگ است اما بزرگتر از مصائب حضرت زینب کبری (س) نیست! آنها شهدای خود را فدائیان اسلام و انقلاب میدانند.طاهره خانم وقتی ساعت شش صبح روز ۱۰ اسفند با دخترش زهرا خانم تلفنی صحبت میکند به او میگوید: «کاش دیروز بیشتر میبوسیدمت دخترم.» و این میشود آخرین مکالمهی مادر_دختری آنها...اما بخوانید از عطیه خانم ۲۱ ساله که دانشجوی ترم ۷ دانشگاه شهرری؛ رشتهی علوم و قرآن و حدیث است. او مربی حلقهی صالحین پایگاه است و فقط دو_سه ماه از نامزدیاش میگذرد. عطیه عاشق بیتوته کردن در حرم شاه عبدالعظیم حسنی (ع) است و حتی روزهایی که کلاس ندارد به هوای آرامش حرم، برای درس خواندن به آنجا میرود. صیغهی محرمیتشان را هم به تازگی در حرم حضرت عبدالعظیم (ع) خواندهاند.
«شهیده عطیه اصلاحی» خیلی پای کار فعالیتهای بسیج بوده و گاهی رفقایش او را به شوخی «شهید زنده» صدا میکردند.همچنین مدتی بود که برای خادمی بیت رهبری اقدام کرده بود و اتفاقا روز ۹ اسفند برای مصاحبه به آنجا رفته بود اما چون مدارکش ناقص بود، او را فرستاده بودند تا در خیابان جمهوری از مدارکش پرینت بگیرد.درست همان ساعتی که بیت را میزنند. عطیه فقط صدا و دود و خاک میبیند و خودش را بیتوفیق میداند.پدرم وقتی خبر بمباران آن محدوده را شنید خیلی هول کرد و تا عطیه تلفن را جواب بدهد، آرام و قرار نگرفت. آن شب عطیه خیلی به هم ریخته بود. مدام به پدرم میگفت: «بابا من لیاقت نداشتم که شهید بشوم. حتما شما از من راضی نبودید.» حتی دست پدرم را بوسید و گفت: «بابا از من راضی باش!»سحر یکشنبه وقتی خبر شهادت حضرت آقا را دادند، خیلی بی تابی کرد و آنقدر پای سجاده گریه کرد که بالاخره ساعت هشت صبح خوابش برد. انسیه خانم؛ خواهر دوقلوی عطیه میگوید: «ساعت حدود ۹ صبح بود. عطیه هنوز خواب بود. مادر داشت برای جلسه به حوزه میرفت. من نمیدانم چه حکمتی بود که ناگهان عطیه بیدار شد و گفت مامان منم میام! هرچه مادر گفت عطیه دوست من جلوی در منتظر است! تو هنوز حاضر هم نیستی! نیا!... عطیه اصرار کرد و فوری حاضر شد! من فقط دیدم که خواهر دوقلویم مثل یک پرنده از جلوی چشمان من پر کشید و پرواز کرد و رفت... رفت که رفت!»
همان دوستی که خانم نصرآبادی و دخترش را به حوزه میرساند، موقع بازگشت و دقایقی قبل از حمله، تعارف میکند و میگوید بیایید سر راه شما را هم به منزل برسانم اما خانم نصرآبادی میگوید من و عطیه میمانیم که نماز اول وقتمان را همینجا بخوانیم! دقیقا سر اذان ظهر، حوزه ۱۰۴ رضوان مورد اصابت بمبهای دشمن قرار میگیرد و تا اذان ظهر فردا پیکر این مادر جوان و دختر تازهعروسش پیدا نمیشود!خانوادهی نصرآبادی تا لحظهی آخر امیدوار بودند که عزیزانشان زنده باشند چون شنیده بودند که دو نفر مجروح را با آمبولانس به بیمارستان بردهاند اما این فقط یک شایعه بوده و همهی سیزده نفری که در حوزه بودند در صحنه به شهادت رسیدند.همسر تازهدامادش در مدت این ۲۴ ساعت مدام میگوید: «من مطمئنم که عطیه شهید شده است. خودم در لحظهای که خطبه محرمیت خوانده میشد برای او آرزوی شهادت کردم. عطیه خودش شرط گذاشته بود که در حق هم چنین دعایی بکنیم...»مریم حاجیعلی
20:21 - 4 فروردین 1405