حاج قاسم با لباس مبدل بیخ گوش آمریکاییها
یک ماه، مردی با لباس عربی در منطقه سبز بغداد رفتوآمد میکرد؛ بیآنکه آمریکاییها بدانند کسی که از کنارشان عبور میکند، همان فرماندهای است که سالها در جستوجویش بودند. حاجقاسم آمده بود میدان را ببیند، دشمن را بشناسد و برای روزهایی که معادلات عراق تغییر میکرد، آماده شود.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: نیمهشب، بغداد آرام به نظر میرسید؛ اما پشت این سکوت، شهری پر از التهاب جریان داشت. نیروهای آمریکایی پس از اشغال عراق در نقاط مختلف این کشور مستقر بودند. منطقه سبز بغداد، قلب سیاسی و امنیتی پایتخت، یکی از حفاظتشدهترین نقاط عراق به شمار میرفت؛ جایی که ایستهای بازرسی، نیروهای نظامی، خودروهای زرهی و سامانههای امنیتی، رفتوآمدها را زیر نظر داشتند. اما در میان همین رفتوآمدها، مردی حضور داشت که اگر هویتش آشکار میشد، تمام معادله تغییر میکرد. لباس عربی بر تن داشت؛ ساده و معمولی. هیچکس قرار نبود در آن مرد، «حاج قاسم سلیمانی» را ببیند. فرماندهای که نامش برای آمریکاییها شناختهشده بود، اینبار نه با لباس نظامی و نه در قامت یک فرمانده، بلکه مانند یکی از مردم عادی عراق در قلب بغداد حرکت میکرد. اما پشت این ظاهر ساده، یک مأموریت بزرگ جریان داشت.
یک ماه وسط قلمرو دشمن؛ بیهراس از محاصره
حاجقاسم برای چند ساعت یا یک مأموریت کوتاه وارد بغداد نشده بود. در روایتی که از این ماجرا نقل شده، او حدود یک ماه با پوششی متفاوت در منطقه سبز بغداد حضور داشت؛ همان جایی که حضور آمریکاییها بسیار پررنگ بود. اما چرا؟ چرا یک فرمانده ارشد باید چنین خطری را بپذیرد؟ پاسخ را باید در شرایط عراق پس از سقوط صدام جستوجو کرد. عراق در حال شکلگیری دوباره بود؛ گروههای مختلف سیاسی و اجتماعی در حال پیدا کردن جایگاه خود بودند و آمریکا تلاش میکرد نظم مورد نظر خود را در این کشور تثبیت کند. در چنین شرایطی، شناخت میدان از پشت گزارشها کافی نبود. باید زمین را دید. باید آدمها را شناخت. باید از نزدیک فهمید در خیابانهای بغداد چه میگذرد. و حاجقاسم همین کار را کرد.
وقتی فرمانده، خودش پا به قلب میدان گذاشت
او پشت میز ننشست تا دیگران برایش گزارش بیاورند. خودش وارد میدان شد. در رفتوآمدهایش، فضای سیاسی و امنیتی عراق را میسنجید، با چهرههای عراقی ارتباط میگرفت و شرایط نیروهای مختلف حاضر در میدان را بررسی میکرد. هر خیابان برای او یک گزارش بود. هر دیدار، بخشی از یک نقشه بزرگتر. هر روز حضور در بغداد، شناختی تازه از سرزمینی که قرار بود سالهای بعد یکی از مهمترین میدانهای منطقه باشد. او از دشمن فاصله نگرفت؛ درست به نزدیکترین نقطه ممکن رفت تا دشمن را بهتر بشناسد.
آمریکاییها چند قدمی مردی بودند که دنبالش میگشتند
تصویر این ماجرا شاید همینجا معنا پیدا میکند. سربازی آمریکایی در منطقه سبز بغداد ایستاده است. خودروهای نظامی در رفتوآمدند. نیروهای امنیتی همه چیز را زیر نظر دارند و در میان همین جمعیت، مردی عبور میکند که نامش برای همان نیروها، یکی از مهمترین نامهای منطقه است. اما کسی نمیداند. نگاهها از کنار او عبور میکنند. روزها میگذرد. یک هفته. دو هفته... و یک ماه. مردی که دشمن برای شناختنش تلاش میکرد، در همان محدودهای رفتوآمد داشت که آمریکاییها تصور میکردند کنترل کامل آن را در اختیار دارند. تاریخ، گاهی بزرگترین شکستها را نه با انفجار و آتش، بلکه با یک صحنه ساده ثبت میکند؛ صحنهای که یکی از قدرتمندترین ارتشهای جهان با تمام دوربینها، ایستهای بازرسی و تجهیزات امنیتیش، مردی را نمیدید که درست چند قدم آنسوتر از آنها حرکت میکرد. مردی که سالها نامش در فهرست تهدیدات آنها بود، نه پشت مرزها مانده بود و نه از میدان گریخته بود؛ آمده بود وسط همان زمینی که دشمن تصور میکرد صاحب آن است. یک فرمانده با لباس ساده عربی، اما با نقشهای بزرگتر از تمام دیوارهای امنیتی که دور خود کشیده بودند.
وقتی سایه شناخته شد
سرانجام اطلاعاتی به آمریکاییها رسید که فردی با اهمیت در همان محدوده حضور داشته است. آنها متوجه شدند مردی که مدتی در آن منطقه رفتوآمد کرده، همان حاج قاسم سلیمانی است. حالا ماجرا دیگر فقط یک حضور پنهانی نبود؛ تبدیل به یک عملیات برای یافتن او شده بود. در روایت نقلشده از این ماجرا، نیروهای آمریکایی پس از شناسایی محل حضور او با تانک به سمتش حرکت کردند، اما زمانی رسیدند که دیگر دیر شده بود. حاجقاسم رفته بود و آنها با یک سؤال بزرگ روبهرو مانده بودند: چگونه ممکن است مردی با این اهمیت، این مدت در قلب منطقه تحت کنترل آنها حضور داشته باشد و آنها تازه پس از مدتی متوجه شوند؟
مأموریتی زیر چشم دشمن
اهمیت آن یک ماه فقط در این نبود که حاجقاسم از چنگ دشمن خارج شد. مهمتر از آن، شناختی بود که از عراق به دست آورد. شناخت میدان، شناخت نیروها، شناخت ظرفیتهای داخلی عراق و ایجاد ارتباطهایی که در سالهای بعد اهمیت خود را نشان داد. لباس عربی فقط یک پوشش بود. مأموریت، بسیار بزرگتر از دیده نشدن بود. حاجقاسم آمده بود تا از نزدیک ببیند. او میدانست میدان عراق، در سالهای آینده یکی از مهمترین عرصههای تقابل خواهد بود؛ میدانی که در آن، شناخت دقیق از مردم، نیروها و معادلات سیاسی و امنیتی، اهمیت سرنوشتسازی داشت.
از بغداد اشغالشده تا روزهای نبرد با داعش
سالها بعد، همان عراق وارد مرحلهای تازه شد. وقتی گروه تروریستی داعش بخشهایی از عراق را اشغال کرد و تهدیدی بزرگ برای این کشور و منطقه شکل گرفت، نبردی سخت برای بازپسگیری مناطق اشغالشده آغاز شد. در این میان، حاجقاسم سلیمانی از چهرههای مؤثر در حمایت، هماهنگی و تقویت نیروهای عراقی در برابر داعش بود؛ فرماندهای که در کنار نیروهای عراقی و فرماندهان میدان، در شکلگیری جبهه مقابله با این گروه نقش داشت. ارتباطات و همکاری میان جریانهای همسو در منطقه نیز در سالهای مقابله با داعش، به یکی از عوامل اثرگذار در تحولات میدانی تبدیل شد. سرانجام با عملیاتهای گسترده حاج قاسم و نیروهای عراقی، داعش بخشهای تحت کنترل خود را از دست داد و در سال ۲۰۱۷ دولت عراق پایان حاکمیت سرزمینی این گروه را اعلام کرد. گروهی که روزی تا نزدیکی بغداد پیشروی کرده بود، دیگر پرچم خود را بر شهرهای عراق به اهتزاز درنمیآورد.
روزی که معادلات عراق تغییر کرد
مردی که روزی با لباس عربی در قلب منطقه سبز بغداد، مقابل چشم آمریکاییها حرکت میکرد، شاهد تغییر معادلاتی شد که زمانی دور از تصور به نظر میرسید. آمریکا که پس از اشغال عراق حضور نظامی گستردهای در این کشور داشت، در ادامه مسیر بخش عمده نیروهای رزمی خود را از عراق خارج کرد و حضور نظامی آن نسبت به سالهای ابتدایی اشغال، به شکل قابل توجهی کاهش یافت. بغداد دیگر همان بغداد روزهای اشغال نبود. پایگاهها و حضور گسترده نظامی آمریکا که روزگاری نماد قدرت این کشور در عراق بود، دیگر جایگاه گذشته را نداشت. و آن مرد ناشناسی که یک روز آمریکاییها از کنار او عبور کردند، بعدها به یکی از شناختهشدهترین چهرههای میدان عراق تبدیل شد.
مردی که دشمن از دیدنش عاجز بود
حاجقاسم را بیشتر با لباس نظامی و چفیه به یاد میآوریم. اما یک تصویر دیگر هم وجود دارد: مردی با لباس عربی. در قلب بغداد. در فاصله چند قدمی دشمن. بدون ترس از محاصره، بدون ترس از شناسایی. او آمده بود ببیند، بشناسد و برای آینده میدان آماده شود. گاهی بزرگترین عملیاتها با صدای انفجار آغاز نمیشوند؛ گاهی با قدمهای آرام مردی شروع میشوند که دشمن حتی نمیفهمد از کنار او عبور کرده است.
حرف آخر ...
آمریکاییها آن روز همهچیز داشتند؛ تانک، دوربین، ایستوبازرسی، سرباز و دیوارهای امنیتی بلند. فقط یک چیز را نداشتند: دیدن مردی که درست زیر چشمشان قدم میزد. حاجقاسم اما همهچیز را میدید؛ آنها را، بغداد را و فردای میدان را. سالها بعد، داعش که تا پشت دروازههای بغداد رسیده بود، از عراق رانده شد و معادلاتی که آمریکا با اشغال عراق ساخته بود، یکییکی فرو ریخت. مردی که روزی با لباس عربی از کنار سربازان آمریکایی عبور کرد، بعدها آنقدر در معادلات منطقه اثر گذاشت که دشمن دیگر نمیتوانست حضورش را نادیده بگیرد؛ و این شاید بزرگترین تصویر از شجاعت حاجقاسم باشد: او از چشم دشمن پنهان نشد؛ آنقدر به دشمن نزدیک شد که دشمن، از دیدنش عاجز ماند.
15:59 - 27 مرداد 1405