حاجقاسم به اروند چه گفت که غواصها دل به آب زدند؟
در آستانه عملیات والفجر ۸، ناگهان اروند با موجهای سه چهار متریش به مانعی هولناک برای غواصهای لشکر ۴۱ ثارالله تبدیل شد؛ آب میغرید و مسیر پیشروی غواصها بیش از هزار متر آب خروشان بود. اما حاجقاسم غواصها را کنار همان آب جمع کرد و با یک جمله، ترس از موجها را به توسل به حضرت زهرا(س) گره زد.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: بیستم بهمن ۱۳۶۴ بود؛ شبی که اروند قرار بود شاهد یکی از جسورانهترین عبورهای جنگ باشد.شش ماه بود که جزر و مد، عرض رود، سرعت آب و مسیرهای عبور بررسی شده بود. همهچیز باید دقیق پیش میرفت؛ غواصها از آب میگذشتند، خود را به ساحل دشمن میرساندند و راه را برای یگانهای بعدی باز میکردند.اما اروند، آن شب تصمیم دیگری داشت. ناگهان آسمان ابری شد. باد برخاست. موجها سه تا چهار متر قد کشیدند و رودی که قرار بود مسیر عبور باشد، به تودهای سیاه و خشمگین تبدیل شد.آب میغرید. سرما تا مغز استخوان میرفت و آن سوی اروند، دشمن در سنگرهایش منتظر بود.اینجا دیگر مسئله فقط عبور از یک رود نبود؛ غواص باید از چیزی میگذشت که عقل نظامی، عبور از آن را در آن شرایط تقریباً ناممکن میدید.
اروند؛ دیواری که باید شکسته میشد
منطقه خسروآباد تا رأسالبیشه، صحنه آغاز عملیات والفجر ۸ بود؛ عملیاتی که قرار بود با عبور نیروهای ایرانی از اروند، راه ورود به شبهجزیره فاو باز شود.اروند در این منطقه پهن و خروشان بود؛ اختلاف جزر و مد چشمگیر بود و جریانهای شدید آب، کار غواصها را به مرز خطر میرساند.تمام محاسبات برای عبوری کنترلشده انجام شده بود؛ اما طبیعت، درست در حساسترین لحظه، قواعد خودش را به میدان آورد.حالا آنسوی آب، ساحل دشمن بود و اینسوی آب، غواصهایی که باید خودشان را به دل همان هیولا میزدند.
حاجقاسم کنار آب ایستاد
غواصها کنار اروند جمع شدند. لباسهای غواصی بر تن، سرمای شب در استخوانها و صدای موجهایی که لحظهای آرام نمیگرفتند.چشمها به آب بود. آبی که باید واردش میشدند. در همان لحظه، حاجقاسم سلیمانی کنار نیروها ایستاد.فرمانده لشکری که باید برای عبور نیروهایش تصمیم میگرفت، به همان رود خروشان نگاه کرد؛ اما حرفی که زد، از جنس محاسبات نظامی نبود.سید ناصر حسینیپور، از رزمندگان حاضر در آن عملیات، سالها بعد این لحظه را چنین روایت کرده است، حاج قاسم رو به بچه ها کرد و گفت: «این آب رو میبینید، این آب مهریه فاطمه زهراست؛ خدا رو به حق مهریه حضرت فاطمه قسم بدید که امشب از این آب بگذرید و دل امام رو شاد کنید.»همین چند جمله، حالوهوای آن شب را عوض کرد. حاجقاسم قرار نبود به غواصها وعده بدهد اروند آرام خواهد شد؛ او به آنها یادآوری کرد که قرار نیست فقط با آب بجنگند.
وقتی فرمانده، ترس را به توسل سپرد
حاجقاسم از غواصها خواست هنگام ورود به آب، حضرت زهرا(س) را صدا بزنند و به پهلوی شکسته آن حضرت متوسل شوند.رمز عملیات نیز «یا فاطمةالزهرا(س)» بود. حالا دیگر هر غواص میدانست وقتی پا در آب میگذارد، پشت سرش فرماندهی ایستاده که خودش نیز همان دل را به حضرت زهرا(س) سپرده است.چند متر جلوتر، اروند بود؛ پشت سر، خاک ایران؛ و میان این دو، غواصهایی که باید در تاریکی شب، طناببهطناب و نفربهنفر، دل به آبی میزدند که حتی نگاه کردن به آن هم ترس را به جان میانداخت.غواصها در گروههای دهنفره به یکدیگر متصل شدند. گردان ۴۱۰ غواص به فرماندهی شهید احمد امینی، خطشکن بود.و بعد...لحظهای رسید که دیگر هیچ راه برگشتی نبود. پاها وارد آب شد. نفر اول رفت. نفر دوم پشت سرش و ...طنابها کشیده شد و زنجیره غواصها در دل سیاهی اروند فرو رفت. موجها روی سرشان میکوبید. آب سرد بود و جریان بیرحم. اما آنها جلو میرفتند. با یک نام: «یا زهرا».
ساحل دشمن؛ جایی که «غیرممکن» شکست خورد
آن شب، غواصها از اروند گذشتند و به ساحل دشمن رسیدند. یکی پس از دیگری از آب بیرون آمدند و راه را برای نیروهای بعدی باز کردند.عبور از اروند، آغاز مرحلهای بود که سرنوشت عملیات والفجر ۸ را رقم زد. نیروهای ایرانی وارد فاو شدند و شبهجزیره فاو به تصرف درآمد؛ پیروزیای که معادلات جنگ را تغییر داد و ضربهای سنگین به عراق وارد کرد.بعدها، وقتی یک افسر عراقی از یک اسیر ایرانی پرسید چگونه ایرانیها در آن سرمای زمستان از اروند گذشته و به فاو رسیدهاند، پاسخ کوتاه بود: «از خدا و اهلبیت کمک خواستیم.»شاید همین جمله، تمام آن شب را خلاصه میکرد.
حاجقاسم و شبی که اروند به خاطره تبدیل شد
آنچه از آن شب باقی مانده، فقط یک عملیات موفق نیست؛ تصویر فرماندهی است که در سختترین لحظه، پیش از آنکه درباره قدرت آب و ارتفاع موج حرف بزند، با دل نیروهایش سخن گفت.حاجقاسم میدانست غواصها باید وارد آبی شوند که کوچکترین اشتباه در آن میتوانست آخرین اشتباه زندگیشان باشد.اما به جای آنکه ترس را انکار کند، آن را به ایمان پیوند زد و این شاید یکی از ماندگارترین تصاویر حاجقاسم در دوران جنگ باشد: فرماندهای کنار رودخانهای خشمگین، جوانانی در آستانه مرگ، و جملهای که میان آنها و آن آب هولناک ایستاد: «این آب، مهریه فاطمه زهراست...»بعد، غواصها رفتند. اروند ماند؛ موجها ماندند؛ سرمای آن شب ماند؛ اما چیزی که قرار بود ناممکن باشد، دیگر ناممکن نبود.
حرف آخر ...
حاجقاسم آن شب به اروند دستور عقبنشینی نداد؛ به غواصها هم نگفت نترسید. او ترس را دید، عظمت آب را دید و بعد دست نیروهایش را به نامی سپرد که برایشان از همهچیز بزرگتر بود. غواصها دل به اروند زدند؛ نه چون آب آرام شده بود، بلکه چون دلهایشان آرام گرفته بود. شاید راز آن شب همین بود: اروند هنوز میغرید، موجها هنوز قد میکشیدند و مرگ هنوز چند قدم بیشتر فاصله نداشت؛ اما آن سوی ترس، ساحلی بود که باید فتح میشد. و در تاریکی اروند، صدای «یا فاطمةالزهرا» از گلوی غواصهایی برخاست که میرفتند تا ثابت کنند گاهی بزرگترین دیوارها را نه با قدرت بازو، که با ایمانی میتوان شکست که یک فرمانده، درست در لحظهای که همهچیز غیرممکن به نظر میرسد، در دل سربازانش زنده میکند.
16:04 - 26 مرداد 1405