دیپلماسیِ حاج قاسم و چلّه‌ای که گره ۴۸ زائر را گشود

اسارت ۴۸ زائر ایرانی در سوریه، در میانه پیگیری‌های دیپلماتیک و میدانی حاج قاسم، با روایتی از چهل روز چلّه‌نشینی او در زیارت عاشورا گره خورد؛ روایتی از تلاقی تدبیر و توسل که سرانجام به آزادی این زائران انجامید.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: صبح چهاردهم مرداد ۱۳۹۱، ۴۸ زائر ایرانی، با شوق زیارت، راهی حرم حضرت زینب(سلام‌الله‌علیها) بودند.اتوبوس، آرام در جاده پیش می‌رفت. هرچه به زینبیه نزدیک‌تر می‌شد، اشتیاق زائران بیشتر می‌شد.یکی زیر لب زیارت می‌خواند. دیگری چشم به جاده دوخته بود تا نخستین نشانه‌های حرم را ببیند. هیچ‌کس تصور نمی‌کرد فاصله میان زیارت و اسارت، فقط چند دقیقه باشد.ناگهان، اتوبوس ایستاد. چند مرد مسلح، با صورت‌های پوشیده، راه را بستند. لحظه‌ای بعد، اسلحه‌ها داخل اتوبوس بود.کسی فرصت پرسیدن نداشت. فقط صدای مترجم در سکوت اتوبوس پیچید: «هیچ حرکتی نکنید... شما به اسارت درآمده‌اید.»همان چند کلمه، همه رؤیاهای آن سفر را در هم شکست. اتوبوس، مسیرش را عوض کرد.نه به سمت حرم، بلکه به سمت روستاهای جنگ‌زده‌ای که قرار بود آغاز ۱۵۸ روز اسارت باشند.

جایی که آفتاب فراموش می‌شود

اسرا را بارها از مخفیگاهی به مخفیگاه دیگر منتقل کردند. هر بار، زیرزمینی تازه. هر بار، دیوارهایی نم‌کشیده، سقف‌هایی کوتاه و درهایی آهنی که سهمشان از دنیا را به چند متر محدود می‌کرد.کم‌کم، روزها شکل خود را از دست دادند. دیگر کسی نمی‌دانست امروز، چندمین روز اسارت است.تنها چیزی که هر روز تکرار می‌شد، صدای قفل‌هایی بود که باز و بسته می‌شدند؛ قفل‌هایی که هیچ‌گاه خبر خوبی با خود نمی‌آوردند. گاهی نوبت بازجویی بود. گاهی تهدید. گاهی شکنجه و گاهی فقط انتظار، انتظاری که از خود شکنجه، دردناک‌تر بود.به گفتهٔ یکی از آزادگان، زندانبان‌ها از شوک الکتریکی، کشیدن گونی بر سر اسرا، محرومیت‌های طولانی و فشارهای جسمی و روحی استفاده می‌کردند؛ شکنجه‌هایی که از آن با عنوان «شکنجه‌های آمریکایی» یاد می شد.ماه‌ها گذشت. صورت‌ها تکیده و لباس‌ها بر تن اسرا گشاد شد.بعضی از آن‌ها، بیش از سی کیلوگرم وزن از دست داده بودند. اما سخت‌ترین زخم، نه بر جسم، که بر روحشان نشسته بود. هیچ خبری از بیرون نمی‌رسید. نه از خانواده. نه از ایران و نه از کسی که بگوید هنوز امیدی برای بازگشت هست.ربایندگان، هر روز یک جمله را تکرار می‌کردند: «کسی برای نجات شما نخواهد آمد...»کم‌کم، این جمله دیگر فقط یک تهدید نبود، داشت به واقعیتی تلخ تبدیل می‌شد.و درست در همان روزهایی که ناامیدی، آرام‌آرام بر دل‌ها سایه انداخته بود، سلامی از پشت دیوارهای اسارت رسید.

سلامی که امید را برگرداند

ماه‌ها گذشته بود. اسارت، دیگر یک حادثه نبود؛ زندگی روزمره شده بود. اسرا یاد گرفته بودند با صدای باز شدن قفل‌ها از خواب بیدار شوند و شب‌ها، بی‌آنکه چیزی از فردا بدانند، چشم روی هم بگذارند.اما هنوز چیزی بود که نتوانسته بودند به آن عادت کنند؛ بی‌خبری. اینکه ندانند بیرون از آن دیوارها چه می‌گذرد. خانواده‌هایشان چه می کنند؟ کسی در جست‌وجویشان هست یا نه؟اصلاً کسی می‌داند هنوز نفس می‌کشند؟در یکی از همان روزها، چند نفر از اعضای یک نهاد انسان‌دوستانه برای بازدید از محل نگهداری اسرا وارد شدند. دیداری کوتاه بود؛ زیر نگاه‌های سنگین افراد مسلح.یکی از آن‌ها آرام میان اسرا قدم می‌زد. وقتی به یکی از زائران ایرانی رسید، سرش را کمی نزدیک برد؛ آن‌قدر که نگهبان‌ها چیزی نشنوند.بعد، فقط یک جمله گفت: «حاج قاسم سلام رساند... نگران نباشید؛ به‌زودی به ایران برمی‌گردید.»همین. نه نامه‌ای در کار بود. نه توضیحی. نه وعده‌ای طولانی. فقط یک سلام و یک اطمینان.
شاید برای کسی که بیرون از آن زندان بود، این چند واژه، جمله‌ای معمولی به نظر می‌رسید.اما برای مردانی که ماه‌ها میان مرگ و زندگی معلق مانده بودند، همان چند کلمه، دوباره معنای زندگی را به آن زیرزمین تاریک برگرداند.سال‌ها بعد، یکی از همان آزادگان گفت: «آن روز، شنیدن نام حاج قاسم در زندان، کم از آزادی نداشت. وقتی او قولی می‌داد، یعنی آن اتفاق افتاده بود.»از همان روز، چیزی در آن زندان تغییر کرد. نه دیوارها کوتاه‌تر شدند و نه قفل‌ها باز.نه شکنجه پایان یافت و نه رفتارها تغییر کرد. اما امید، دوباره زنده شد.اسرا هنوز خبر نداشتند بیرون چه می‌گذرد. نمی‌دانستند حاج قاسمی که سلامش به آن‌ها رسیده، شب و روز، آرام ننشسته است.از یک سو، با همه ظرفیت‌های سیاسی و دیپلماتیک، راه آزادی آن‌ها را دنبال می‌کرد؛ با میانجی‌ها گفت‌وگو می‌کرد، گره‌های پیچیده را یکی‌یکی باز می‌کرد و لحظه‌ای پرونده آزادی زائران را زمین نمی‌گذاشت.اما بعدها، رازی دیگر هم از آن روزها روایت شد؛ رازی که نشان می‌داد او، فقط از راه‌های زمین برای آزادی آن‌ها تلاش نکرده بود...

چهل صبح، کوبیدن درِ خانه اهل‌بیت(علیهم السلام)

سال‌ها گذشت تا بسیاری از ناگفته‌های آن پرونده روایت شود، از ماه‌ها رایزنی، از رفت‌وآمد میانجی‌ها، از گفت‌وگوهایی که در سکوت انجام شد و از تلاش‌های بی‌وقفه‌ای که سرانجام، پس از ۱۵۸ روز، به آزادی زائران انجامید.اما در میان همه روایت‌ها، جمله‌ای بود که بیش از هر چیز، نگاه‌ها را به خود جلب کرد.سردار شجاعی، بعدها از زبان خود شهید حاج قاسم سلیمانی نقل کرد: «علاوه بر رایزنی‌هایی که کردیم، چهل روز، چلّه‌ زیارت عاشورا گرفتم؛ درست روز چهلم بود که خبر آزادی آن‌ها را دادند.» این جمله، فقط یک خاطره نبود.روایت شیوه زندگی مردی بود که هیچ‌گاه میان تکلیف و توسل، یکی را انتخاب نکرد.او مذاکره را کنار نگذاشت تا دعا بخواند و دعا هم نخواند تا از مسوولیت فاصله بگیرد. هر دو را، هم‌زمان پیش برد.روزها، درهای بسته سیاست را می‌کوبید. با مسوولان سوری، واسطه‌ها و طرف‌های مختلف گفت‌وگو می‌کرد. تمام راه‌های ممکن را برای نجات زائران می‌آزمود و هر صبح، پیش از آغاز همان تلاش‌ها، زیارت عاشورا را زمزمه می‌کرد.
برای او، این دو مسیر از هم جدا نبودند. یکی، وظیفه‌ای بود که باید تا آخرین توان انجام می‌داد و دیگری، پناهگاهی بود که همه امیدش را به آن سپرده بود. شاید به همین دلیل بود که آن سلام کوتاه، برای اسرا این‌قدر باورپذیر بود.آن‌ها از مذاکرات خبر نداشتند. از میانجیگری‌ها هم نه. اما مردی را می‌شناختند که اگر گفته بود: «نگران نباشید...» یعنی هنوز، آن سوی دیوارهای زندان، کسی لحظه‌ای از فکرشان بیرون نرفته است. کسی که هم برای گشودن گره‌های روی زمین می‌جنگد و هم چهل صبح، درِ خانه اهل‌بیت(علیهم‌السلام) را می‌کوبد.شاید راز همان امیدی که دوباره در دل اسرا زنده شد، همین بود. آن‌ها پیش از آنکه خبر آزادی را بشنوند، باور کرده بودند هنوز دستی هست که برای نجاتشان بالا رفته است.و آن دست، هر صبح، پیش از آنکه به سوی میز مذاکره دراز شود، به سوی آسمان بلند می‌شد.

روز چهلم...

نهم دی‌ماه ۱۳۹۱، پس از کلی تلاش و رایزنی حاج قاسم برای آزادی اسرا و دقیقا روز چهلم چلّهٔ زیارت عاشورای وی، سرانجام انتظار به پایان رسید. پس از ۱۵۸ روز اسارت، ۴۸ زائر ایرانی آزاد شدند و به آغوش خانواده‌هایشان بازگشتند.برای بسیاری، این فقط پایان یک پرونده پیچیده گروگان‌گیری بود. اما برای آن ۴۸ نفر، پایان ماه‌هایی بود که هر صبح، با بیم آغاز می‌شد و هر شب، با این امید به پایان می‌رسید که شاید فردا، روز آزادی باشد.سال‌ها بعد، وقتی پرده از بسیاری از ناگفته‌های آن روزها کنار رفت، روشن شد آزادی این زائران، نتیجه تلاقی دو مسیر بود؛ تلاشی خستگی‌ناپذیر روی زمین و توکلی بی‌وقفه به آسمان.آزادگان بعدها گفتند، وقتی دوباره حاج قاسم را دیدند، بیش از هر چیز، شوق او از بازگشت زائران در خاطرشان ماند. فرمانده‌ای که از آزادی آن‌ها، بیشتر از خودشان خوشحال بود.چشمانی که از شوق، بارها خیس شد و بزرگ مردی که حتی آن روز هم اجازه نداد کسی از نقش او برای این آزادی سخن بگوید.حاج قاسم فقط گفته بود: «نگویید... این کارها برای خداست.»

حرف آخر ...

تاریخ، آزادی آن ۴۸ زائر را با تاریخ نهم دی ۱۳۹۱ ثبت کرده است. اما شاید آزادی واقعی، خیلی زودتر آغاز شده بود. از همان روزی که در دل یک زیرزمین تاریک، میان مردانی که دیگر امیدی به زنده ماندن نداشتند، پیغامی زمزمه شد: «حاج قاسم سلام رساند... نگران نباشید؛ به‌زودی آزاد می‌شوید.»گاهی آزادی، پیش از آنکه قفل زندانی شکسته شود، در دل انسان متولد می‌شود و شاید راز ماندگاری حاج قاسم نیز همین باشد؛ او فقط برای گشودن درهای بسته تلاش نمی‌کرد، پیش از آن، درهای بسته دل‌ها را باز می‌کرد.برای آزادی آن ۴۸ زائر هم، همه راه‌های ممکن را پیمود؛ رایزنی کرد. میانجی یافت. گره‌های سیاسی را یکی‌یکی گشود. و در همان روزها، چهل صبح، چله زیارت عاشورا گرفت و درِ خانه اهل‌بیت(علیهم‌السلام) را کوبید.شاید به همین دلیل است که روایت آزادی آن ۴۸ زائر، فقط داستان یک موفقیت دیپلماتیک نیست. روایت مردی است که باور داشت تدبیر، وقتی به توسل گره بخورد، راه‌های بسته را باز می‌کند و شاید تمام این گزارش را بتوان در یک جمله خلاصه کرد: حاج قاسم همه راه‌های زمین را رفت، اما هیچ‌گاه راه آسمان را هم فراموش نکرد.

دانشگاهی که از حاج قاسم یک فرمانده تمام عیار ساخت

بعضی دانشگاه‌ها به انسان مدرک می‌دهند؛ بعضی، شغل. اما دانشگاهی هم هست که مرد می‌سازد؛ دانشگاهی که کلاسش زیر آسمان کربلا برپاست، استادش حسین(ع) است و پایان‌نامه‌اش، ایستادن تا آخرین نفس. حاج قاسم، از همین دانشگاه فارغ‌التحصیل شد؛ مردی که نه با کتاب‌های نظامی، بلکه با درس‌های عاشورا، فرمانده شد.

نمایش گزارش

امام حسین(ع)؛ قطب‌نمای حاج قاسم

بعضی آدم‌ها راه را با نقشه پیدا می‌کنند؛ بعضی با ستاره. اما مردانی هم هستند که تمام عمر، یک قطب‌نما بیشتر ندارند. برای حاج قاسم، آن قطب‌نما، حسین(ع) بود؛ راهی که از دامن حضرت زهرا(س) آغاز می‌شد، از کربلا می‌گذشت و تا آخرین لحظه زندگی ادامه داشت.

نمایش گزارش

اشکی که مردِ میدان ساخت

بعضی اشک‌ها فقط از چشم جاری نمی‌شوند؛ تاریخ می‌سازند. محرم، ماه اشک است؛ اما نه اشکی که فقط گونه‌ها را خیس کند، اشکی که انسان را از نو بیافریند. شاید راز مردانی که در سخت‌ترین میدان‌های تاریخ ایستادند، سال‌ها پیش در همان قطره‌هایی نهفته بود که شب‌های روضه بر حسین(ع) ریختند. حاج قاسم، یکی از همان مرد…
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

13:17 - 8 تیر 1405

0 بازدید