بعضیها از مرزهای خاکی پاسداری میکنند و بعضی از مرزهای حقیقت. «حاج قاسم» هر دو را بر دوش داشت؛ همان فرماندهای که سالها در خط مقدم نبرد ایستاد، پای روضه حسین(ع) هم نگهبانی میداد؛ مراقب بود حقیقت عاشورا تحریف نشود، اشک از معرفت جدا نماند و پرچم عزای سیدالشهدا(ع) همانگونه که از کربلا برخاسته، به نسلهای بعد برسد.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: درِ حسینیه و مجلس عزا هنوز کامل باز نشده بود که او رسیده بود.نه برای سخنرانی. نه برای نشستن در صف اول. نه برای آنکه کسی او را ببیند.فقط برای خوشامدگویی به عزاداران کنار در میایستاد. آرام. بیصدا.چشمش به تکتک مهمانها بود. مبادا عزاداری بیخوشامد از آستانه روضه عبور کند. مبادا کسی در شلوغی مجلس نادیده بماند. مبادا دلی با احساس غربت وارد خانه حسین (علیه السلام) شود.
بعضیها حاج قاسم را در اتاقهای فرماندهی دیده بودند. بعضیها در دل میدانهای جنگ. اما آنهایی که مجالس روضهاش را دیده بودند، تصویر دیگری از او در ذهن داشتند؛ مردی که پیش از آغاز مجلس، خادم بود و پس از پایان مجلس، آخرین نفری بود که از جا برمیخاست.گاهی استکانهای چای را جمع میکرد. گاهی حواسش به پذیرایی بود. گاهی مسیر عبور مردم را باز میکرد.انگار قرار نبود کسی احساس غربت کند؛ همه باید فقط حود را مهمان حسین (علیه السلام) می دانستند.
جایی که اشک کافی نبود
برای بسیاری، روضه با اشک تمام میشود. برای «حاج قاسم»، از همانجا آغاز میشد.او مجلس عزای اهلبیت(علیهم السلام) را فقط محلی برای گریستن نمیدید. باور داشت عزادار باید وقتی از مجلس بیرون میرود، چیزی بیشتر از اشک با خود ببرد. چیزی چون شناخت. بصیرت. معرفت.سردار مهدی صدفی، مدیر اجرایی بیتالزهرای کرمان، روایت میکند: «حاج قاسم» نگاه ویژهای به مجالس اهلبیت (علیهم السلام) داشت و معتقد بود خادمان این مجالس باید بیش از دیگران مراقب رفتار و منش خود باشند.برای او روضه، یک برنامه چند ساعته نبود. یک مدرسه بود. مدرسهای که باید آدمها را تغییر میداد.
فرماندهای که به واژهها هم حساس بود
حاج قاسم فقط اشک نمیریخت. به مطالب مداحی ها هم گوش میداد. دقیق. عمیق و مسوولانه.همان دقتی که روزی در طراحی عملیاتها داشت، پای منبر و روضه هم همراهش بود.اگر در مجلس، سخنی درباره واقعهای از کربلا یا روضهها نقل میشد که پشتوانه دقیقی نداشت یا صرفاً برای تأثیرگذاری بیشتر بیان شده بود، از آن بیتفاوت نمیگذشت. پس از مجلس، آرام و بیحاشیه موضوع را مطرح میکرد، پیگیری میشد و اگر خطایی در نقل وجود داشت، اصلاح صورت میگرفت.انگار باور داشت عاشورا امانتی است که از قرنها پیش به دست ما رسیده و حق نداریم چیزی بر آن بیفزاییم یا چیزی از آن کم کنیم.او از روضه فقط محافظت نمیکرد. از حقیقت روضه پاسداری میکرد.
۱۵ سال تمرین خادمی
سالها روضههای خانگی برپا کرد. مجالسی کوچک. بینام. بیصدا. بیدوربین.مجالسی که شاید اگر نام صاحبش فاش نمیشد، هیچکس از آنها چیزی نمیدانست.اما درست همینجا میشد «حاج قاسم» را بهتر شناخت. جایی که نه خبری از فرماندهی بود. نه مسوولیت و نه تشریفات.فقط یک مرد نشسته بود میان عزاداران. با دلی گرهخورده به نام حسین(علیه السلام).سالها گذشت. درجهها بیشتر، مسوولیتها سنگینتر و نامش جهانی شد اما نسبتش با روضه تغییر نکرد. همان خادم ماند، همان عزادار. همان مردی که کنار در میایستاد و به عزاداران خوشامد می گفت.
حرف آخر ...
«حاج قاسم» فقط در میدان جنگ بزرگ نبود. در مجلس روضه هم بزرگ بود؛ اما نه با صدا، دستور و اقتدار.با خادمی. با مراقبت. با وسواسی که اجازه نمیداد حقیقت عاشورا زیر غبار تحریف پنهان شود.او میدانست اگر مرزهای یک سرزمین به نگهبان نیاز دارند، مرزهای اعتقاد هم بینگهبان نمیمانند.
برای همین، همان مردی که سالها از خاک این کشور دفاع کرد، از روضه حسین(علیه السلام) هم پاسداری کرد.مراقب بود اشک، راه خود را گم نکند. مراقب بود عزاداری از معرفت جدا نشود. مراقب بود آنچه از کربلا به ما رسیده، همانگونه که هست به نسلهای بعد برسد.و شاید به همین دلیل است که نامش هنوز در بسیاری از روضهها زنده است؛ نه فقط به عنوان یک فرمانده بزرگ، بلکه به عنوان خادمی که تا آخرین روز عمرش، نگهبان مرزهای عاشورا ماند.
در قلب کرمان، خانهای هست که صاحبش آن را برای خودش نخواست. «بیتالزهرا» یادگار «حاج قاسم»، سالهاست در محرم با نام حسین(ع) و در فاطمیه با نام حضرت زهرا(س) نفس میکشد؛ خانهای که از یک ملک شخصی فراتر رفت و به پناهگاهی برای اشکهای روضه، نوای زیارت عاشورا و دلدادگی به مکتب اهلبیت (علیهمالسلام) تبدیل…
«حاج قاسم» را با هیبتِ رزم و نقشههای پیروزی در میدان جنگ میشناسند؛ فاتح بحرانها که سرنوشت نبردها را مینوشت. اما در روایتی دیگر، او نه سردار، که سربازی کوچک در بارگاه اباعبدالله(ع) است؛ مردی که ابهت فرماندهی را پشت در میگذارد و در برابر نام حسین(ع)، اقتدارش به اشک مینشیند.