ملت در ایستگاه صدم؛ قیامی که ادامه دارد
صد روز از شبی که آتش تجاوز بر آسمان این سرزمین نشست و دشمن گمان کرد با خون و آتش میتواند خیابانها را خاموش کند، میگذرد؛ اما اینک در صدمین ایستگاه این مسیر، میادین هنوز روشناند و خیابانها در تپش مردمی نفس میکشند که از نخستین لحظه حمله، شهر را به عهد خون و ایستادگی سپردند.
خبرگزاری فارس _ کرمان: دیشب، شبِ صدم بود. صد شب از آن زخم گذشته؛ از شبی که آسمان ایران ناگهان شکافت و شهرها با صدای انفجار از خواب پریدند. شبی که دشمن آمریکایی ـ صهیونیستی در میانه هیاهوی مذاکرات، خنجر خود را از پشت بیرون کشید و بر پیکر این سرزمین فرود آورد.اما آنچه در برابر چشم جهان شکل گرفت، چیزی نبود که در محاسبات دشمن بگنجد؛ خیابانهایی که خاموش نشدند، مردمی که عقب ننشستند، و ملتی که از همان لحظه نخست، میدان را ترک نکرد.انگار صد روز است قلب این سرزمین بیرون از سینهها میتپد؛ در دستها، در پرچمها، در گلوهای گرفتهای که هنوز فریاد میزنند.و اینک صد شب است که شهر نخوابیده است.
شبی که خورشید را نشانه گرفتند
دشمن گمان میکرد اگر خورشید را خاموش کند، زمین در تاریکی فرو میریزد. اگر فرماندهان را بگیرد، صفوف میشکند. اگر رهبر را هدف قرار دهد، امت فرو میپاشد.اما نفهمید که بعضی نورها با خاموشی، تکثیر میشوند؛ بعضی صداها با سکوت، در هزاران گلو زندهتر میشوند و بعضی پرچمها درست از همان نقطهای برافراشته میشوند که خون بر زمین میریزد.آن شب، دشمن گمان کرد یک هدف را زده است؛ اما صبح، با ملتی روبهرو شد که از خاک برخاسته بود.
مدرسهای که آسمانی شد
و سپس نوبت به کودکانی رسید که هنوز دفترهایشان بوی زندگی میداد.مدرسه شجره طیبه میناب، فقط یک ساختمان نبود؛ باغی بود پر از غنچه های نشکفته. اما باغ هدف قرار گرفت.آری، بعضی شکوفهها بر زمین نمیافتند؛ راه آسمان را پیدا میکنند.و اکنون نیمکتها خالی ماندند، دفترها نیمهباز و مدادها بیصاحب…اما نام آن کودکان، از صفحه کلاس جدا شد و بر پیشانی تاریخ نشست؛ تاریخی که هیچگاه بعضی کلاسها را تعطیل نمیکند.
خیابانهایی که رود شدند
از همان نخستین روز، مردم به میدان آمدند؛ نه برای لحظهای، نه برای تماشا، نه برای واکنش.آمدند و ماندند.یک شب…ده شب…پنجاه شب…و حالا صد شب…خیابانها دیگر خیابان نیستند؛ رودخانهای شدند از انسان. از اشکها. از پرچمها. از قدمهایی که عقب ننشستند.مادران آمدند با عکس فرزندانشان. پدران آمدند با سکوتی سنگین. جوانان آمدند با فریاد. و پیرمردانی که قامتشان خم شده بود، اما ایمانشان نه.هیچکس نپرسید تا کی؛ چون بعضی ایستادنها، تاریخ پایان ندارند.
مردمی که از دل وعدهها برخاستند
در روایت ها آمده است، روزی مردمی خواهند آمد که در طوفان نمیشکنند.و اینک تصویرشان در همین خیابانهاست.در دستانی که پرچم را رها نمیکنند. در چشمانی که اشک دارند اما عقب نمیروند. در قدمهایی که صد شب است متوقف نشدهاند.انگار تاریخ از کتابها بیرون آمده و در خیابان نفس میکشد.
حرف آخر…
دیشب، شب صدم بود. اما این مردم برای شمارش شبها نیامده اند؛ برای نگهداشتن عهد آمده اند.عهدی که با خون آغاز شد، با اشک ادامه یافت و با فریاد تثبیت شد.دشمن گمان کرد با آتش میتواند آینده را تغییر دهد؛ اما آینده همینجاست، در همین خیابانها.در پرچمهایی که پایین نمیآیند. در نامهایی که خاموش نمیشوند. در ملتی که هنوز در ابتدای راه ایستاده است.و تاریخ روزی خواهد نوشت: ملتی که صد شب در میدان ماند، فقط یک قیام را ادامه نداد؛ جهت جهان را تغییر داد.
و این میادین، تنها خیابان نیستند؛ گذرگاه تاریخاند. دیشب که شب صدم این ایستادگی بر قامت یک ملت نشست، گویی زمین نفس را در سینه حبس کرده بود تا معنای تازهای از تاریخ آشکار شود؛ مسیری که از خون آغاز شد، در بیداری امتداد یافت و اکنون در آستانه حقیقتی بزرگتر ایستاده است. در این راه، هیچ قدرتی در برابر موجی که از دل این مردم برخاسته دوام نخواهد آورد؛ چرا که سنت تاریخ چنین است: ظلم، هرچقدر هم سنگین، در برابر ارادهای که از ایمان تغذیه میکند فرو میریزد. و این مسیر، در امتداد خود، به افقی میرسد که در آن باطل خاموش میشود، پرچم حق بر بلندترین قلهها مینشیند، زمین از عدالت پر میگردد و وعده ظهور حضرت حجت (عج)، نه در خیال، که در متن واقعیت جاری میشود؛ جایی که حکومت عدل الهی، افق نهایی تاریخ خواهد شد.
15:14 - 19 خرداد 1405