سه پروانه، یک میدان؛ امضای کوثر بر تارک کویر
دیشب، دلِ میدان کوثر کرمان، آکنده از بغض سه جوان بود؛ سه پروانهٔ عاشق که در دل شعله های آتش رقصیدند تا نورشان، جاودانه بر تارک زمان بدرخشد. «مصطفی کوزهای»، «احمدرضا صفریزاده» و «امیرمهدی خدادادزاده»، سه نام که بر سفیدی آخرین سفرشان، نه واژهای عادی، که امضای زرین ایثار نقش بست. قامتهایی که فدا شدند تا آسمان، درس جاودانگی را از خاک بیاموزد: اینکه شهادت، پایان قصه نیست؛ آغاز بیپایان نور است.
خبرگزاری فارس – کرمان: جنوبیهای مقیم کرمان دیشب گرد هم آمدند؛ مردمی که غربت را کنار گذاشتند تا میزبان سه مهمان عرشی باشند.و کوثر کرمان، دیشب بوی خلیج همیشه فارس را گرفته بود. جنوبیهای مقیم دیار کریمان، با دستانی که هنوز بوی باروت هویزه را به یاد داشت، آمده بودند تا زیر یک پرچم، بیعت را از نو بخوانند. انگار نخلهای خون گرفته میناب، ریشه دوانده بود در دل کویر؛ انگار آن ۱۷۰ فرشته، بالهایشان را گشوده بودند بر فراز این میدان. اینجا میعادگاه غریبانی بود که غربت را به حماسه پیوند زدند.
سی شب، سی میدان، یک ملت: نفسهای یک سرزمین در شب سیام
از نخستین تجاوز دشمن صهیونی-آمریکایی، سی شب است که این سرزمین، نفسهایش را با بوی باروت و باران درهم آمیخته است. از میناب داغدار تا کرمان صبور، مردم خیابانها را رها نکردهاند. شبها به میادین حضور تبدیل شدهاند؛ تجمعاتی نه از سر هیجان، که از جنس عهد و خونخواهی.دیشب، شب سیام بود. شبی که خیابانها بیدار بودند. مردم آمده بودند تا نشان دهند داغ، آنان را خاموش نکرده است. هر میدان، بیعتی تازه بود و هر فریاد، ادامهٔ صدای شهیدانی که خاموش نشدند.
کوثر؛ میدانی که حرم شد
میدان کوثر دیشب تنها یک میدان نبود. حرم بود. رواقی از نور که مردم با اشکهایشان ساخته بودند. چفیهها بر دوشها نشسته، پرچمها در دستان کودکان میلرزید و مادران، با چشمانی خیس اما قامتی استوار، مسیر وداع را روشن کرده بودند.بوی نخلستان در هوا پیچیده بود؛ گویی میناب تا قلب کرمان امتداد یافته بود. دیشب، کویر و دریا در یک نقطه به هم رسیده بودند.
آن لحظه که زمین، آسمان را بدرقه کرد
با ورود تابوت های حامل پیکر مطهر شهدا، سکوتی ملکوتی میدان را فرا گرفت؛ سکوتی که از هزاران فریاد رساتر بود. سه تابوت، آرام بر دوش مردم حرکت میکردند؛ گویی زمین با نهایت احترام، سه ستاره را به آسمان بازمیگرداند. دستها بالا میرفت، اشکها جاری میشد و هر لمس کوتاه، پیمانی تازه با راهی ناتمام بود.دشمن خیال میکند با خاموش کردن چراغی، شب فرا میرسد. غافل از آنکه هر شهید، هزار چراغ تازه روشن میکند.
کوثر دیشب به دشمن چه گفت؟
کوثر کرمان، دیشب بوی باروت گرفته بود. مردمی که سی شب است خیابانها را رها نکردهاند، آمده بودند تا زیر یک پرچم، سه پروانه را بدرقه کنند. انگار تمام میناب در دل کویر ریشه دوانده بود؛ انگار تمام هویزه در چشمهای این مردم جان گرفته بود. اینجا میعادگاه کسانی بود که وداع را هم به صف ایستادن تبدیل کردند.و در میان موج جمعیت، سه تابوت آرام میرفت. نه با شیون، با صلابت.کوثر دیشب یک پیام فرستاد برای دشمنی که از آن سوی آبها، تهدید حملهٔ زمینی کرده بود:«اینجا هر خانه یک سنگر، هر کوچه یک کمین و هر دل یک موشک است. تهدید نکنید؛ خاک ایران همیشه جای کافی برای قبرهای تازه داشته است. بترسید از روزی که مادران ایرانی، چفیه به دست، در خانهشان منتظرتان بنشینند.»دیشب سه پروانه رفتند... تا میلیون ها عقاب برخیزند.
پروانهها از آتش نمیترسند
دیشب، کرمان بار دیگر نشان داد این ملت با هر شهید، استوارتر میشود. شهدای والامقام «مصطفی کوزهای»، «احمدرضا صفریزاده» و «امیرمهدی خدادادزاده» رفتند تا بمانند. رفتند تا بگویند میان آتش و ایمان، همیشه ایمان ماندگار است.دشمن هنوز یک حقیقت را نفهمیده است: در این سرزمین، شهادت پایان زندگی نیست. آغاز تکثیر آن است. هر تابوتی که بر دوش مردم مینشیند، هزار شانهٔ تازه برای ایستادن میسازد و هر اشک، رودخانهای میشود که تاریخ را از نو مینویسد.پایانِ یک وداع، آغازِ ایستادن است و آنان که آتش آوردند، هرگز سوختن را ندیده اند.
09:25 - 11 فروردین 1405