یک دختر، یک اسطوره، یک شهید
در غروب یک روز بهاری، صدای آرام قرآنخواندن زینب در مسجد محله پیچید. کسی نمیدانست که این نماز مغرب، آخرین رکعتهای اوست.
زینب کمایی، دختری که نامش ابتدا میترا بود، در سال 1347 در آبادان متولد شد. شهری که بوی نفت و نخلهایش هویتی جداگانه داشت و زندگی در آن با خاطرههای گرم و پرشور انقلاب همراه بود.میترا از کودکی به نامش معترض بود. با عشق و ایمانی عمیق، از خانوادهاش خواست او را زینب صدا کنند. او نام خود را به حضرت زینب (س) پیوند زد و زندگیاش رنگ ایثار گرفت.
این راه من است
زینب با روحیهای متفاوت از دیگر کودکان، بیشتر وقت خود را در کلاسهای قرآن سپری میکرد. نماز، روزه و انس با خدا از همان ابتدا در زندگیاش جریان داشت.با آغاز انقلاب اسلامی، زینب که دانشآموزی نوجوان بود، به فعالیتهای انقلابی روی آورد. او در راهپیماییها شرکت میکرد و پرچم حمایت از امام خمینی را در دست داشت.در 10 سالگی، زینب تصمیم گرفت حجاب را برای همیشه انتخاب کند. با وجود تمسخر دوستان، ایستادگی کرد و گفت: «این راه من است.»با شروع جنگ تحمیلی، زینب و خانوادهاش به اصفهان مهاجرت کردند. در این شهر نیز دست از فعالیتهای فرهنگی و مذهبی برنداشت.
برگی از دفتر خودسازی
زینب دفتری داشت که در آن جدول خودسازی کشیده بود. هر شب عملکرد خود را محاسبه میکرد و از انجام کارهای معنوی کوتاهی نمیکرد.
عاشق شهدا
زینب عاشق شهدا بود. در تشییع شهدا شرکت میکرد، خاک تبرکی از مزارها برمیداشت و میگفت: «این خاکها بوی بهشت میدهند.»تصمیم گرفت طلبه شود و به حوزه علمیه برود. او میگفت: «دین را باید عمیق فهمید تا بتوان از آن دفاع کرد.» در بسیج فعالیتهای بسیاری داشت. گروههای سرود و تئاتر تشکیل میداد و پیام انقلاب را به همنسلان خود منتقل میکرد.
تعظیم ستارهها...
برای کمک به مجروحان جنگی به بیمارستانها میرفت. با پولهای جمعشده، کتاب میخرید و آنها را به بیماران هدیه میداد.مادر زینب میگفت که دخترش از کودکی خوابهای معنوی عجیبی میدید. یکبار گفت: «همه ستارهها به یک ستاره تعظیم میکردند و آن ستاره، حضرت فاطمه (س) بود.»
زنها هم شهید میشوند
زینب با اینکه نوجوانی کوچک بود، در مدرسه با منافقین بحث میکرد و آنها را با دانش و ایمانی که داشت رسوا میکرد. همیشه برای امام خمینی دعا میکرد. میگفت: «امام تنهاست، ما باید همراهش باشیم.»با دیدن مزار شهید زهره بنیانیان، گریه میکرد و به مادرش میگفت: «زنها هم شهید میشوند، و این افتخار است.»یک شب، مادرش زینب را دید که در سرمای شدید، نماز شب میخواند. زینب گفت: «لذت نماز از هر گرمایی بالاتر است.»
در فروردین 1361، زینب کمایی، هنگام بازگشت از مسجد، توسط منافقین ربوده شد او را با چادرش خفه کردند و به شهادت رساندند پیکر مطهرش پس از سه روز جستجو، کشف شد. در کنار 360 شهید عملیات فتحالمبین تشییع شد و در گلستان شهدای اصفهان، زیر سایه درختی که دوست داشت، به خاک سپرده شد. در وصیتنامهاش نوشت: «امام را تنها نگذارید. همیشه به یاد مرگ باشید و حامی انقلاب باشید.»
زینب، خاک شهدا و هفت میوه کاج را به عنوان یادگاری نگه میداشت. مادرش میگفت: «او همیشه بوی بهشت میداد.»منافقین زینب را تهدید کرده بودند، اما او نمیترسید و میگفت: «زندگی من برای خداست.»مادر زینب میگوید: «هر بار به گلستان شهدا میروم و سایه درخت کاج را میبینم، احساس میکنم زینب در آغوش بهشت است.»
15:23 - 1 آذر 1403