نامه نرگسِ هشتساله؛ هدیهای که نیروهای امنیتی را دوباره به میدان برگرداند
پریشب، شب سردی بود.باران با برف قاطی شده بود و خیابانها بوی خستگی میدادند. چند شبانهروز بود که نیروهای امنیتی بیوقفه در مأموریت بودند؛ در دل جنگی که میان ایران، اسرائیل و آمریکا شعله کشیده بود.بچهها بالاخره برای چند دقیقه توقف کردند.جلیقهها را کمی شُل کردند، تجهیزات انفرادی را زمین گذاشتند تا نفسی تازه کنند.همان لحظه چند بسته کوچک به دستشان رسید.روی یکی از آنها با خط کودکانه نوشته شده بود:«ایران عزیز دوست دارم…تا پای جان برای ایران.»پای نوشته یک اسم کوچک بود؛نرگس، هشت ساله.بچهها اول فقط نگاه کردند.هیچکس دلش نمیآمد بسته را باز کند.خسته بودند؛ بعد از یک شب سرد و بارانی، چنین هدیهای اگر دست آدم برسد، طبیعی است که بازش کند، چیزی بخورد، چند دقیقه آرام بگیرد. اما کسی دست به آن نزد.یکی آهسته گفت:«بچهای که به ما اعتماد کرده… ما حق نداریم کم بگذاریم.»همان شد که خستگی از تنشان رفت.تجهیزات را دوباره برداشتند، جلیقهها را محکم کردند و دوباره زدند به دل خیابان.آن شب هر کدامشان یک حرف مشترک داشتند:نباید شرمنده اعتماد این بچهها شویم.چند شبانهروز کار فشرده، سرما، خستگی…اما دوباره رفتند وسط میدان.شب عجیبی بود.فقط یک جمله بینشان میچرخید:نرگس خانم، هر کجا هستی… خدا پشت و پناهت.هدیه کوچکت به دست بچهها رسید.آنها هم برای خوشبختیات دعا کردند.گاهی در دل جنگهای بزرگ،یک دستخط کودکانهاز هر سلاحی قدرتمندتر است...#جنگ#ایران#اسرائیل#آمریکا