تصویر سربرگ نمایه‌ی ‌روایت روز‌
تصویر نمایه‌ی ‌روایت روز‌

روایت روز

@DailyNews_Plus
تاریخ پیوستن: شهریور 1402
تصویر نمایه‌ی ‌روایت روز‌
@DailyNews_Plus3 مهر 1405

سرباز کوچکی که چشم و صورتش را داد، اما تسلیم نشد

همان‌طور که یک چشم حسین به گوشی و یک چشمش به پیچر بود، دستگاه را برداشت. روی صفحه پیجر پیام Error ظاهر شده بود. باید دکمه OK را فشار می‌داد تا دستگاه آرام بگیرد، اما لمس دکمه همان و بلند شدن دود و صدای انفجار همان.

روایت روز بازنشر داد

تصویر نمایه‌ی ‌فاطمه قاسمی‌
@Fatemeghasemi1 مهر 1405

آخرین میهمانی آتنا؛ روایت لیوانی که شسته نشد

آتنا عاشق خانه‌سازی بود؛ برای همین، ما یک خانه کوچک در دل خانه‌مان داشتیم. شب آخر، به همان خانه کوچک و رؤیایی‌اش دعوتم کرد و برایم شربت و کیک آورد. از آن شب تا امروز، هنوز جرئت نکرده‌ام آن لیوان‌ها را بشویم؛ همان لیوانی که آخرین‌بار لب‌های ظریف آتنا با آن برخورد کرد.

روایت روز بازنشر داد

تصویر نمایه‌ی ‌افروز مهدیان‌
@afrooz_mahdian1 مهر 1405

اینجا در جایگاه تماشاگرها یا وسط میدان؟

وارد قطر که شدیم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، پرچم‌ها بودند. پرچم کشورهای مختلف؛ برزیل و آرژانتین، ژاپن و کره و کشورهای شرق دور. چشمم بیشتر از آنکه روی صورت آدم‌ها بماند، روی پرچم‌هایشان می‌چرخید. انگار هویت آدم‌ها را نه رنگ پوستشان، نه شکل لباسشان و نه حتی زبانشان، که پرچمی که در دست گرفته‌اند، …نمایش بیشتر

روایت روز بازنشر داد

تصویر نمایه‌ی ‌افروز مهدیان‌
@afrooz_mahdian1 مهر 1405

اول مهر ما کجا، اول مهر این بچه‌ها کجا!؟

مدرسه برای ما فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ اولین جهان اجتماعی‌مان بود. جایی که یاد می‌گرفتیم دوست داشته باشیم، جدا شویم، دوباره دوست پیدا کنیم، بترسیم، شجاع شویم و جای خودمان را میان دیگران پیدا کنیم.

روایت روز بازنشر داد

تصویر نمایه‌ی ‌روایت روز‌
@DailyNews_Plus30 شهریور 1405

۱۳ سال گذشت اما مجید هنوز ۲۵ ساله بود

هنوز آفتاب‌نزده بود که زنگ خانه‌مان را زدند. صدای زنگ، پدرم را از اتاق کشاند دم در و صدای گفت‌وگویشان، منِ چهار‌ساله را از خواب بیدار کرد. چشم‌هایم را با مشت‌های کوچکم مالیدم و خودم را رساندم به راهرو. هنوز خواب توی صورتم بود، اما همین که او را دیدم، لبخند نشست روی صورتم. مجید بود. رفیق بیست و پنج س…نمایش بیشتر