مدل مطلوب اسرائیل از ایران، 3 قسمت شد
اعلام تشکیل بخشی جدید با عنوان «اقلیم مرکزی» در لیبی، در شرایطی که هنوز دو دولت در این کشور سر قدرت دعوا میکنند و از حضور دهها گروه مسلح تروریستی و شکافهای عمیق سیاسی رنج میبرند، صرفاً یک تغییر اداری نیست. این تحول، بار دیگر نگاهها را به مسیری جلب کرده که لیبی از سال ۲۰۱۱ تاکنون طی کرده است؛ مسیری که از نگاه برخی تحلیلگران، همان الگویی است که آمریکا از آن با عنوان «لیبیسازی» برای ایران یاد کرده است.
گروه تحلیل بینالملل: یکی از مهمترین دلایل بیاعتمادی ایران به هرگونه مذاکرهای که از سوی ترامپ مطرح میشود، جدای از بدعهدیهای مکرر دولت آمریکا، خوابی است که این کشور پشت پرده مذاکرات برای ایران دیده و نتانیاهو در سفر آوریل سال گذشته خود به واشنگتن، از آن سخن گفته بود.وی در این دیدار، که تنها یک هفته پس از آن قرار بود آمریکا دور جدیدی از مذاکرات با ایران را آغاز کند، تأکید کرد مذاکره مطلوب، مذاکرهای است که به «لیبیسازی» ایران منتهی شود.اما «لیبیسازی» که نتانیاهو از آن سخن گفت، صرفاً یک تعبیر سیاسی یا اشارهای به تجربه گذشته لیبی نیست؛ بلکه مفهومی است که با مرور تحولات امروز این کشور، ابعاد آن روشنتر میشود؛ تحولاتی که اکنون با اعلام تشکیل «اقلیم منطقه مرکزی»، بار دیگر لیبی را در کانون توجه قرار داده است.اقلیم مرکزی؛ مرحله جدید بحران لیبیتحولات امروز لیبی نشان میدهد بحرانی که از سال ۲۰۱۱ آغاز شد، پانزده سال بعد نهتنها پایان نیافته، بلکه وارد مرحلهای تازه شده است. اعلام تشکیل «اقلیم منطقه مرکزی» پس از سالها استقرار دو دولت رقیب در شرق و غرب لیبی به مرکزیت طبرق و طرابلس، در شرایطی صورت میگیرد که این کشور همچنان فاقد یک دولت ملی و مرکزی مقتدر است.اگرچه طراحان این ابتکار، هدف از تشکیل اقلیم را هماهنگی میان شهرداریها و بهبود خدمات عمومی عنوان کردهاند، اما اعتراضات گسترده در بنیولید و ترهونه و هشدار حقوقدانان لیبیایی نشان داد که بخش مهمی از جامعه این کشور نیز آن را صرفاً یک تغییر اداری نمیداند، بلکه مقدمهای برای تثبیت ساختارهای منطقهای و تعمیق شکافهای سیاسی ارزیابی میکند. از همین رو، اعلام «اقلیم منطقه مرکزی» از نگاه بسیاری از ناظران، حلقهای تازه از فرآیندی است که از سال ۲۰۱۱ آغاز شد؛ فرآیندی که به جای بازسازی وحدت ملی، به تثبیت واقعیتهای جدید جغرافیای سیاسی انجامیده و این پرسش را بار دیگر مطرح کرده است که آیا لیبی وارد مرحلهای تازه از چندپارگی سرزمینی شده است؟از سرنگونی قذافی تا گسترش گروههای مسلحبرای پاسخ به این پرسش، باید به تحولات سال ۲۰۱۱ بازگشت؛ زمانی که مداخله نظامی آمریکا و متحدانش در قالب عملیات «طلوع اودیسه» (Operation Odyssey Dawn) و سپس انتقال فرماندهی عملیات به ناتو، ساختار دولت مرکزی لیبی را فروپاشید.در پی این تحولات، صدها گروه مسلح و شبهنظامی در مناطق مختلف این کشور شکل گرفتند؛ گروههایی که هر یک بخشی از سرزمین، منابع نفتی یا مراکز حساس را در اختیار گرفتند و عملاً اقتدار دولت مرکزی را با چالش روبهرو کردند.در سالهای گذشته، علاوه بر دولتهای رقیب در شرق و غرب، دهها گروه مسلح محلی، قبایلی و جریانهای افراطی نیز در بخشهای مختلف لیبی فعال بودهاند؛ وضعیتی که موجب شده این کشور همچنان از ثبات سیاسی و امنیتی فاصله داشته باشد و درگیریهای خونین میان این گروهها بارها تکرار شود.نتیجه این روند، خسارتهای انسانی و اجتماعی گسترده بوده است. در طول بیش از یک دهه بحران، دهها هزار نفر در درگیریها کشته شدهاند و صدها هزار تا بیش از یک میلیون نفر نیز ناچار به ترک خانههای خود شده و به جمع آوارگان داخلی پیوستهاند. زیرساختهای کشور نیز به شدت آسیب دیده و با وجود برخورداری لیبی از بزرگترین ذخایر نفتی آفریقا، بخش مهمی از ظرفیتهای اقتصادی آن همچنان تحت تأثیر ناامنی و منازعات داخلی قرار دارد.
وعدههایی که دوام نیاوردتحولات لیبی تنها به پیامدهای مداخله نظامی محدود نمیشود؛ بلکه پیش از آن نیز تجربهای قابل تأمل در روابط این کشور با غرب رقم خورده بود.معمر قذافی در سالهای پایانی حکومت خود، با کنار گذاشتن برنامههای تسلیحاتی و عادیسازی روابط با غرب، تلاش کرد روابط تازهای با آمریکا و کشورهای اروپایی، از جمله انگلیس، برقرار کند و در مقابل نیز وعدههایی درباره عادیسازی روابط و امنیت حکومت خود دریافت کرد.اما با آغاز بحران سال ۲۰۱۱، همین کشورها در صف نخست حامیان مداخله نظامی قرار گرفتند. آمریکا عملیات «سپیدهدم اودیسه» را آغاز کرد و انگلیس، فرانسه و دیگر اعضای ناتو نیز با حملات هوایی و حمایت از مخالفان، مسیر سقوط حکومت قذافی را هموار کردند.در نهایت، پس از سرنگونی حکومت قذافی، لیبی نهتنها به ثبات وعده دادهشده دست نیافت، بلکه وارد چرخهای از جنگ داخلی، دولتهای موازی، گسترش گروههای مسلح و بحرانهای ممتد امنیتی شد.لیبیسازی؛ فراتر از خلع سلاحدر چنین چارچوبی، اکنون میتوان روشنتر دریافت که منظور نتانیاهو از «لیبیسازی» ایران صرفاً کنار گذاشتن برنامه هستهای یا برنامه موشکی نیست.تجربه لیبی نشان میدهد این الگو به خلع سلاح ختم نمیشود، بلکه فرآیندی چندمرحلهای را دنبال میکند؛ فرآیندی که از فشارهای سیاسی و اقتصادی آغاز میشود، با تضعیف مؤلفههای بازدارندگی ادامه مییابد، زمینه مداخله خارجی را فراهم میکند و در نهایت، با فرسایش اقتدار دولت مرکزی، گسترش بازیگران مسلح و شکلگیری ساختارهای موازی قدرت، کشور را به سمت چندپارگی و تجزیه سوق میدهد.
تشکیل «اقلیم منطقه مرکزی» را نیز میتوان نه یک رخداد مستقل، بلکه تازهترین حلقه از همین فرآیند ارزیابی کرد؛ فرآیندی که پانزده سال پیش آغاز شد و هنوز نیز پایان نیافته است.نتیجهگیریبر همین اساس، تحولات اخیر لیبی و تشکیل «اقلیم منطقه مرکزی» صرفاً یک خبر داخلی نیست؛ بلکه یادآور آن است که پروژه فروپاشی دولتها الزاماً با اعلام تجزیه آغاز نمیشود، بلکه ابتدا با تضعیف اقتدار ملی، تقویت بازیگران محلی، گسترش گروههای مسلح و شکلگیری ساختارهای موازی قدرت پیش میرود و در مراحل بعد، تقسیمات اداری و سیاسی جدید به تدریج جایگزین حاکمیت یکپارچه میشوند.اشاره نتانیاهو به «لیبیسازی» ایران نیز صرفاً یک تعبیر سیاسی نبود، بلکه ارجاع به الگویی بود که تجربه لیبی، از سرنگونی حکومت قذافی تا شکلگیری دولتهای موازی و اکنون تشکیل «اقلیم منطقه مرکزی»، ابعاد مختلف آن را آشکار کرده است. سرنوشت امروز لیبی نتیجه مسیری است که با اعتماد به وعدههای غرب آغاز شد، با مداخله خارجی ادامه یافت و در نهایت، به تضعیف ساختار دولت و استمرار بحران انجامید.
13:23 - 10 تیر 1405