دیروز عروسی کردند، امروز شهید شدند!
هیچوقت فکر نمیکردم یک جمله کوتاه تمام داستانهای عاشقانهی دنیا را در خودش خلاصه کند.
گروه زندگی: هیچوقت فکر نمیکردم یک جمله کوتاه، آن هم زیر عکس دو پیکر کفنپوش روی آسفالتهای زخمخوردهی خیابانی در خانیونس، بتواند تمام داستانهای عاشقانهی دنیا را در خودش خلاصه کند:«دیروز عروسی کردند و امروز شهید شدند!» همین چند واژه کافی بود تا غمانگیزترین عاشقانهی جهان، نه در قصهها، که در دل یک عکس درغزه، پیش چشمم جان بگیرد. عاشقانی که دنیا حتی یک روز هم برایشان مهلت نداشت و جنگ، پیش از آنکه زندگی مشترکشان آغاز شود، پایانش را نوشته بود. دوست ندارم از این داستان عاشقانه به اندازه همان یک خطی بدانم که رسانهها نوشتهاند برای همین رد اسمهایشان را میگیرم. «علاء ابوالعینین و هاله زعرب».
سه ماه پیش بود که هاله میان آوارهای خانهای در خان یونس بله را گفت و عقد کردند.فیلم عقدشان را در صفحهی هاله میبینم؛ در یکی از کوچههای زخمی، کنار خانههایی که گوشه به گوشه آوارشان ریخته، چند صندلی پلاستیکی برای مهمانها چیدهاند. علا، نه با کتوشلوار دامادی، که با لباسی ساده در کنار آقایان نشسته و هاله هم لابد در اتاقک کوچکی پشت آن دیوارهای نیمه ریخته در جمع زنانی است که دورهاش کردهاند و برایش شعر میخوانند.
پشت سر همهی عکسهای دونفرهشان سیمهای در هم پیچیده ساختمانهای ریخته و ستونهای ترک برداشته پیداست اما چشمهای پر عشق هاله فقط قشنگی روز وصل را میبیند. زیر یکی از عکسهایشان نوشته:«و فی شهر 2 صدفتک صارت نصیبی...و در ماه دوم، تقدیر من شد که تو نصیبم شوی.» و زیر عکس دیگری:«لک القلبی و ما قلبی الا انت...قلب من برای تو است و هیچ قلبی ندارم مگر تو.»
به نظرم علا عاشقتر بود و خجالتیتر این را هم عکسها لو میدهند. از صورت گل انداختهاش میفهمم وقتی کنار هاله ایستاده و سرش را پایین انداخته است. اما حالا هم صورت او و هم چشمهای شاداب و پر عشق هاله با کلی زخم در یک کفن پیچیده شدهاند. شنبه بود که عروسی کردند به همان سادگی که مجلس عقد برگزار شد. نمیدانم اینبار هاله لباس سفید عروس پوشید یا نه؟! آنقدر زود همهچیز تمام شدکه حتی فرصت نکردند مثل تمام لحظههای دیگر، عکسهای عروسیشان را به اشتراک بگذارند. برای مراسمشان چند نفر از فامیل و همسایهها که هنوز زندگی امانشان داده بود و نامشان به لیست شهدا اضافه نشده بود، جمع شدند و آنها را با دعای خیر راهی خانه بخت کردند اما زندگی زیر یک سقف برای علا و هاله معنایی نداشت.
صبح فردا را ندیدند، سحر بود که یک هواپیمای اسرائیلی از بالای سرشان رد شد و بمبهایش را به جای نقل و نبات روی سر تازه عروس و داماد غزه ریخت و همهی نقشههای عاشقانهشان را، یکشبه، خاکستر کرد.نقشههای دامادی که به عروسش قول داده بود جنگ که تمام شد، یک مراسم بزرگ برایش بگیرد. خانهای قشنگ در یکی از همین کوچهها بسازد و عروسی که منتظر بود قحطی تمام شود، تا لیست غذاهای مورد علاقهی دامادش را یکییکی برایش بپزد و عطر غذاهایش در خانه بپیچد.
بین دوربین مردم غزه تصویر تازهای از مادر و خواهر هاله پیدا میکنم. کنار پیکرش نشستهاند و مادر با صورتی رنگ و رو پریده و چشمانی بی رمقی با صدای حزین مدام زمزمه میکند:« مقطّعين يما...تکهتکهشون کردن، مادر... پارهپارهشون کردن، مادر...» خواهرش حلقه هلا را که رنگ خون گرفته نشان دوربین میدهد و بریده بریده میگوید:« این حلقه ازدواجش بود. از دست تکه تکه شدهاش درآوردم.» مهمانها دوباره آمدهاند اما اینبار برای اینکه گوشهای کفن هاله و علا را بگیرند و جایی در دل خاک غزه خودشان و داستانشان را دفن کنند. همانهایی که دیروز برای زندگیشان دعا میکردند، امروز برای آمرزششان فاتحه میخوانند و من چیز بیشتری از لیلی و مجنونی که دنیا فرصت زندگی را به آنها نداد پیدا نمیکنم جز یک سوال:«کجای دنیا، عروس و دامادها کفن میپوشند؟»
22:15 - 14 اردیبهشت 1404