معلم غزه روی آوارهای خانه‌اش مدرسه ساخت

این، قصه‌ی هر روز «اسرا» است معلمی در دل تاریک‌ترین ویرانی‌های غزه که صدای خنده‌ی بچه‌ها را از زیر آوار بیرون می‌کشد و با یک تخته، یک حصیر و مشقی به نام مقاومت، آینده‌ی فلسطین را می‌سازد.
گروه زندگی: هواپیماهای اسرائیلی انگار ماموریت داشتند تمام دلخوشی‌های اسرا را ویرانه کنند. اول خانه‌شان را در خان‌یونس هدف قرار دادند و بعد هم اضافه بمب‌هایشان را بر سر مهد کودکی ریختند که اسرا وجب به وجبش را با عشق ساخته بود و اداره‌اش می‌کرد. وقتی خبر بمباران مهدکودک «احلی عالم» را میان خبرها دید پیاده از رفح به سمت خان‌یونس راه افتاد. کسی نتوانست مانعش شود، حتی برایش مهم نبود تمام وقت پهپاد‌های اسرائیلی بالای سرش در رفت و آمد بودند و گاهی آنقدر نزدیکش می‌شدند که گمان می‌کردی همین‌حالاست که او را هم بزنند. خدا خدا می‌کرد فقط یکی از اتاق‌های مهدکودکش سالم باشد یا حتی به اندازه چند متر اسرائیل برایش جا گذاشته باشد. آن‌وقت خودش دست به کار می‌شد، آوارها را کنار می‌زد، میز و صندلی‌ها را سرهم می‌کرد و در همان یک اتاق همه‌ی بچه‌های خان‌یونس را صدا می‌زد تا بعد از دو سال متوالی دوری از تحصیل دوباره سرکلاس درس بنشینند. اما خلبان‌های اسرائیلی بی‌رحم‌تر از آن بودند که چیزی برای اسرا از مهدکودکش باقی بگذرانند حتی به اندازه یک نقاشی که یادگار مهدکودکش باشد! وقتی اسرا از پای گورستان آرزوهایش دست خالی بازگشت انتظار داشتم خودش را بسپارد به بی‌رحمی‌های جنگ به آوارگی، درد، گرسنگی اما او همان معلمی بود که در کوچه پس کوچه‌های غزه دنبالش می‌گشتم. معلمی که هیچ کدام از جنایت‌های اسرائیل او را از پا ننداخت. با این که برادرش مریض بود و باید در هیاهوی جنگ از پدر و مادر پیرش مراقبت می‌کرد. با اینکه در خیابان زندگی می‌کردند به خان‌یونس برگشت و روی آوار خانه پدری‌اش مدرسه ساخت!

وقتی صدای درس‌خواندن بچه‌ها صدای جنگ را شکست!

چه در خان‌یونس، چه در رفح و چه در دیرالبلح هیچ مدرسه‌ای در غزه نمانده بود. یا اسرائیل دومینووار یکی یکی ویران‌شان کرده و یا پناهگاه خانواده‌های آواره شده بود. بچه‌ها هم دیگر انگار درس‌خواندن را یادشان رفته بود. از ۷ اکتبر به بعد مثل بقیه اعضای خانواده پنجه به پنجه زندگی انداخته بودند تا در آن شرایط آخرالزمانی دوام بیاورند. یا در صف‌های خیریه ساعت‌ها منتظر غذا می‌ایستادتد یا بطری‌های بزرگ آب را دنبال خود می‌کشیدند و کیلومترها برای تامین آب یک روز خانواده‌شان راه می‌رفتند. حتی اگر مدرسه‌ای بود و کودکی، معلمی نبود که پای کلاس درس حاضر باشد، اسرائیل مثل خبرنگاران، غزه را به گور دسته جمعی برای معلم‌ها و استادان تبدیل کرده‌ بود.اما اسرا احمد ابومصطفی معلمی که اولین روزهای سی‌سالگی‌اش را می‌گذراند نگذاشت بچه‌ها دومین سال تحصیلی متوالی از درس و مدرسه جا بمانند. دورتادور آوارهای خانه پنج طبقه‌شان را چادر کشید، از مغازه‌ای متروکه تخته‌ای خرید و بین اثاثیه رها شده مردم خان‌یونس که با نخاله‌های ساختمان‌ها در هم تنیده و کف خیابان‌ها پهن شده بودند، هرجا کتابی دید برداشت و با همین چند قلم مدرسه‌اش را در دل ویرانی راه انداخت.
روز اول مدرسه اسرا ۳۵ دانش‌آموز بیشتر نداشت. ۳۵ دانش‌آموزی که زانو به زانوی هم روی حصیری نشسته بودند و به حرف‌های خانم معلم گوش می‌دادند. بعضی‌ها مهدکودکی بودند و بعضی‌هایشان کلاس سومی حتی بین‌شان بچه‌های پایه پنجم و ششم هم بود. بچه‌هایی با هزار غم و هزار درد که انگار فقط برای ساعتی آمده بودند جنگ را فراموش کنند. هر بار که وزوز هواپیماها و پهپادهای اسرائیلی یادشان می‌انداخت که کجا زندگی می‌کنند و چه بر سرشان آمده، اسرا می‌گفت: بلندتر بخوانید، درس را بلدتر بخوانید و بچه‌ها ترس و اضطراب‌شان را بین جدول ضرب و جغرافیا و عربی پنهان می‌کردند و فریاد می‌زدند: سه دو تا شش تا، سه شش‌تا هجده تا و....

مشق شب بچه‌هایی در دل جنگ

شاید سخت‌ترین روز مدرسه برای اسرا، همان روز اولی بود که بعد از کلاس به بچه‌ها گفت:«بچه‌ها، فردا دوست‌هاتون رو هم با خودتون بیارید. بهشون بگید اینجا دوباره کلاس درس به پا شده. شما باید درس بخونید؛ باید دکتر، معلم، مهندس بشید... نذارید اسرائیل غزه رو از پا بندازه». کلاس برای چند دقیقه ساکت شد. یکی‌یکی، دست‌های کوچک بچه‌ها بالا رفتند و هرکدام از سرنوشت تلخ همکلاسی‌هایشان گفتند:ـ «خانم اجازه... هم‌کلاسی‌هام شهید شدند».ــ «دوستم وقتی تو صف غذا ایستاده بود، با بمباران اسرائیل تکه‌تکه شد.»ــ «ما با خانواده‌ی پدرم در یک بیمارستان آواره بودیم. آن روز نوبت من و بابام بود که بریم آب بیاریم. وقتی برگشتیم... همه سوخته بودن. پسرعموهام تازه می‌خواستن برن کلاس اول!»ــ «خواهر کوچیکم دست و پاش قطع شده. نمی‌تونه بیاد مدرسه. بهش قول دادم هرچی یاد گرفتم به اونم یاد بدم.»دایره‌ی لغات اسرا از آن روز کوچک و کوچک‌تر شد خیلی از کلمات را از درس املایش حذف کرد، مثل: خانه، شهربازی، غذا، مادر، پدر و... نمی‌توانست به کلاس اولی‌ها سرمشق بگوید: أعطى الأبُ خُبزًا؛ بابا نان داد. خیلی‌ از بچه‌ها صورت خونی و گاهی جسم بی‌سر بابایشان را دیده بودند. نمی‌توانست حتی شعر مادر کتاب روخوانی را با دانش‌آموزانش زمزمه کنند خیلی‌هایشان هنوز کابوس شبی را می‌دیدند که بمب‌های اسرائیلی مادرشان را کفن کرد. اسرا سرمشق «امید» می‌داد. مشق شب بچه‌ها هم جملاتی شبیه این بود:« فلسطین آزاد می‌شود... خانه‌ای بزرگ‌تر می‌سازیم...من غزه را دوست دارم و...»

معلمی که از دل آوار آینده غزه را ساخت!

کم‌کم در مدرسه کوچک اسرا ۴۰۰ دانش‌آموز نشست. خانم معلم بچه‌ها را شیفت‌بندی کرده بود. سومی‌ها و چهارمی‌ها صبح ها می‌آمدند، چندساعت بعد نوبت به کلاس پنجمی‌ها و ششمی‌ها می‌رسید و بعد از آن‌، کلاس اولی‌ها و دومی‌ها با کیف‌ و دفترهایی که خیریه‌ها برایشان خریده بودند از راه می‌رسیدند. تا قبل از عصر که سر و کله هواپیماهای اسرائیلی پیدا شود و پهپادها سایه هر موجود زنده‌ای را هدف قرار دهند کلاس‌ها تمام می‌شد و بچه‌ها به خانه‌های نیمه‌ویران یا چادرهای آوارگان‌ برمی‌گشتند.در آن چند ساعت ، اسرا برای بچه‌ها نه‌فقط معلم، که مادر، پرستار، مشاور و پناه بود. اگر کسی از اضطراب صدای موشک‌ها به خودش می‌لرزید اسرا آیه‌های قرآن را برایش زمزمه می‌کرد. اگر دختری دل تنگ مادرش می‌شد کنار خودش می‌نشاند و مادرانگی‌هایش را تمام و کمال خرج دخترک می‌کرد و اگر یکی از بچه‌ها دست‌ و پایش زخم برداشته بود مثل یک پرستار مداوایش می‌کردانگار اسرا قرار نبود با هیچ چیز از پا بیفتد. انگار برای ایستادن ساخته شده بود؛ اما... دروغ چرا؟ بعضی شب‌ها، وقتی چند روز می‌گذشت و خبری از یکی از بچه‌ها نمی‌شد و بعد تصویرش را در فضای مجازی کنار واژه شهید می‌دید مثل یک مادر به عزا می‌نشست. مادری که هر روز کودکی را از دست می‌داد، اما به خاطر بچه‌های دیگرش، مجبور بود بخندد.و همچنان با همان صدای مهربان و پرشوق، به دانش‌آموزان فردایش بگوید:«کتابهاتون رو باز کنید، امروز می‌خوایم درباره‌ی امید بنویسیم...». و این، قصه‌ی هر روز اسراست. معلمی در دل تاریک‌ترین ویرانی‌های غزه که صدای خنده‌ی بچه‌ها را از زیر آوار بیرون می‌کشد و با یک تخته، یک حصیر، و مشقی به نام مقاومت، آینده‌ی فلسطین را می‌سازد.
۳ MB
22:12 - 11 اردیبهشت 1404

8 بازنشر25 واکنش
107٫3k بازدید



8 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌میلاد منیعی‌
@miladmaniee11 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
خدا قوت روایت زیبایی بود

تصویر نمایه‌ی ‌مهدی‌
@mahdi1491138411 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
آخی دلم سوخت . چه مظلومانه نگا میکنن .

@Saeid_a12 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
👌🏼👌🏼👌🏼

تصویر نمایه‌ی ‌مهدی حسن زاده‌
@YaavareValiieFaghih12 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
به راستی که گزارشهای ایشان از غزه خیلی جذاب و پر از جزئیات مستند است که حاکی از ساعتها و ساعتها پیگیری و تحقیق و ارتباطگیری با مردم آن دیار درکشیده ولی پرامید است؛ و به راستی که دست مریزاد به ایشان و به این خانم معلم مقاوم و آگاه غزه ای

تصویر نمایه‌ی ‌مهدی پورمهدی‌
@Fotros112 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
نصر من الله و فتح قریب

تصویر نمایه‌ی ‌سيدحسين کاظمی ریابی‌
@SHKazemi_R12 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
معلم واقعی این خانم است، خداوند بخاطر داشتن چنین بندگانی بر ملائکه مباهات می کند.👏👏

تصویر نمایه‌ی ‌مصطفی کوچکی فشکی‌
@kooch6112 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
امید در غزه زنده است رژیم‌صهیونیستی بزودی شکست سختی خواهد خورد انشاالله

تصویر نمایه‌ی ‌زهره محمدی‌
@Zohre_mohammadi12 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
درود بر شما👏روایت معلمی که از زیر ویرانه‌های غزه، فردای فلسطین رو می‌سازه👌