از جنگ و امنیت تا سازندگی، سپاه در کنار مردم
آن لباسهای سبز پاسداری عادت کردهاند به خاکی شدن، انگار خاک زینت لباس پاسداری است فرقی هم ندارد خاک شلمچه باشد یا حلب یا اصلا گل و لای روستایی سیلزده در گلستان یا خاک آوار خانههای زلزله زده سرپل ذهاب.
گروه زندگی: ما سپاه را از سالهای خون و آتش میشناسیم. از روزهایی که در کوچهپسکوچههای تهران، منافقین کمین میزدند. از ۸ سال جنگی که سرزمین ما را درگیر کرد. بعدتر هم، آنسوی مرزها، در حلب و سامرا و در کوچههای خونین خانطومان، مدافعان حرمی که قامتشان را پیش تیر و ترکش سپر کردند تا تهدید، حتی نزدیک مرزهای ایران نشود.ما سپاه را با مرزهای امنمان میشناسیم. با اقتداری که هر بار با دستاورد تازه نظامی، غرور ملیمان را سنگینتر میکند و خواب را از چشم دشمنان میگیرد. اما ماجرا فقط همین نیست. سپاه در جغرافیای زندگی مردم جا خوش کرده است. در هر شادی و غمی! حتی بساط عروسی بعضی از دختران این سرزمین را پهن کرده و دست مردان خیلی از خانهها را پر کرده تا شرمنده خانوادهشان نشوند. این گزارش چند پرده از پاسداران همیشه خاکیای است که زندگی را به کام ما شیرینتر کردهاند.
هر جا لب زمین ترک خورد سپاه آب آورد!
داراییاش همان چند گوسفندی بودند که از گرما تلف شدند. لبهای زمین خشک و ترکخورده، هیچ دانهای را به بار نمینشاندند و دستهای پینهبسته کشاورزها خالی مانده بود. آفتاب که بالا میآمد، سایهای نبود که در آن پناه بگیرند و آبی نبود که عطش را فروبنشاند. جفیر، سالها با تشنگی خو گرفته بود. زنها با دبههای رنگ و رو رفته به راه میافتادند، چندین متر پیادهروی میکردند تا به تانکر آبی برسند. بعضی از روزها ساعتها میگذشت و خبری از آب نمیشد!تابستان که میآمد کودکان در گوشه خانهها، تشنه و بیرمق مینشستند و پیرمردها در حسرت روزهایی که قناتهای روستا پرآب بودند، آه میکشیدند. زمین که ترک میخورد، دل کشاورزها هم ترک میخورد. هر بذر که در خاک مینشست، پیش از آنکه سبز شود، زیر سوز آفتاب از عطش میسوخت و جای خالی آب، هم کسب و کار مردم و هم زندگیشان را از رمق انداخته بود. جفیر روزهای زیادی تشنگی کشید اما سال ۱۴۰۰ بود که کاروان تانکرهای آب سپاه راهی شد تا مژده آب به مردم برسد. سپاه، در طرحی وسیع، دل زمین را شکافت و لولهها را از میان خاک داغ و تشنه عبور داد. صدای دستگاههای حفاری در سکوت روستا صدای جان بود. روز اولی که آب در لولهها قل خورد و خانه به خانه در جفیر چرخید روستا نفس تازهای کشید. نفسی با عطر آب! در این سالها، هر بار که لبهای ترکخوردهی خاک صدای آب میخواست، پای سپاه به میان آمد. فرقی نمیکرد کجای نقشه باشد؛ از فهرج کرمان تا هورالعظیم، از زابل تا جازموریان. تا به حال هزاران روستا با لولههایی که به دست جهادگران سپاه در دل خاک داغ کویر خوابید، جان گرفته و سرسبز شده است.
وقتی دیوارهای مدرسه در دورافتادهترین نقاط قد کشید!
گوشهای از روستا دو نیمکت قدیمی و رنگ و رو رفته، شده بود کلاس درسِ بچهها. کلاسی که سقفش آسمان خدا بود و زمینش خاک. نه برف بلکه هر باد و بارانی کلاس را تعطیل میکرد و بچهها همیشه از صفحات کتاب درسی جا میماندند. معلم همانطور که املا کلاس اولیها را میگفت از سومیها جدول ضرب میپرسید و با پنجمیها علوم کار میکرد و این داستان هر روزشان بود. مدرسه در خیلی از روستاهای ایران همین معنی را داشت. همان کلاسها چندنفرهای که همه با هم در آن درس میخواندند و گاه خیلی از بچهها بدون انکه خواندن و نوشتن را درست یاد بگیرند ترک تحصیل میکردند و رویاهای کودکی، میان کار در زمین و گلهداری و خانهداری، گم میشد.اما در دل دورافتادهترین نقاط کشور مردانی با لباس سبز پاسداری بذر امید کاشتند و آجر روی آجر گذاشتند تا آیندهای روشن برای همان کودکانی بسازند که روزی زیر آسمان خدا درس میخواندند. دیوارها قد کشید، سقفها سایه انداخت و تختهسیاهها برپا شد. میزها نونوار شده بودند و دیگر باد و بارانهای موسمی حریف کلاس نمیشد. سومیها در کلاس خودشان بودند و پنجمیها در کلاس دیگری درس پایه خودشان را یاد میگرفتند. حالا بیشتر بچهها کلاف ادامه تحصیل را به امید مدرسهای که داشتند تا اخر پیش میگرفتند و گاه بعضیهایشان با رتبههای برتر پا به دانشگاه میگذاشتند. سپاه روستا به روستا در کنار خیران مدرسه ساز و گروههای جهادی در این سالها صدها قلمروی کوچک از علم و دانش به نام مدرسه برای بچهها ساخته است. مدرسههایی که نه فقط محلی برای درس و مشق، که پناهگاهی برای آرزوهایی بود که پیش از آن، زیر غبار بیامکاناتی محو میشدند.
سپاه برای تازه عروسها پدری کرد!
هر بار که صحبت از عروسی میشد غمهای عالم روی دلش آوار میشد! بعد از عقدشان پدرش فوت کرده بود و حالا او مانده بود و جهیزیهای که هیچطور نمیتوانست پولش را جور کند. از وامهای قرض الحسنه تا خیریهها سراغ خیلیها رفته بود اما جهیزیهاش جور نمیشد. هر جا که میرفت، یا لیست انتظار طولانی بود، یا وعده و وعیدهایی که عملی نمیشد. مثل او زیاد بودند دختر و پسرهایی که برای شروع زندگی و برای پر کردن خانه کوچکشان وسایلی نداشتند و به دلیل شرایط سخت مالی، ماهها و گاه سالها آغاز زندگی مشترکشان به تأخیر میافتاد. اما هیچکدامشان فکر نمیکرد یک روز سپاه برایشان پدری کند و جهیزیهای که تبدیل به رویا شده بود را یکجا و آماده دم در خانه تحویل بگیرند. وانتهای جهیزیه سالهاست با بستههایی که هر کدامشان، وسایل ضروری یک زندگی ساده را در خود دارد؛ از یخچال و اجاق گاز گرفته تا فرش و سرویس آشپزخانه ماشین حامل رویای زوجهای محروم میشوند. سپاه در کنار خیرین و گروههای جهادی، سالهاست با اجرای طرحهای اهدای جهیزیه، در تلاش است تا گرهای از زندگی جوانان کمبرخوردار باز کند. خانوادههایی که شاید اگر این حمایتها نبود، شروع زندگیشان به تعویق میافتاد یا زیر فشار مالی، خانههای سادهشان هرگز رنگ آرامش را نمیدید. فقط با یک سرچ ساده میشود دید هر چند ماه یک بار چند هزار عروس را پدران سبزپوش سپاه راهی خانه بخت کردهاند، پدرانی که شاید خیلی از ما وظایفشان را فقط در محدودهی مرزها برای خودمان تعریف کرده باشیم اما آنها در شادی و غم ما همیشه کنارمان بودهاند.
لباس سبزهای همیشه خاکی!
انگار آن لباسهای سبز پاسداری عادت کردهاند به خاکی شدن، اصلا خاک انگار زینت لباس پاسداری است فرقی هم ندارد خاک شلمچه باشد یا حلب یا اصلا گل و لای روستایی سیلزده در گلستان یا خاک آوار خانههای زلزله زده سرپل ذهاب. هربار که خبر حادثهای آمد و مردم، بیپناه، آواره خیابانها شدند. هربار که فرش زیر پایشان خیس شد و سقف بالای سرشان ریخت قبل از هر مدیر و مسئولی این درجهداران سپاه بودند که خودشان را با کامیونهای چادر، آب معدنی، غذا و پتو رساندند و گاه همانها فارغ از هر پست و درجهای بیل و کلنگ دست گرفتند، آوار کنار زدند و گل و لای خیابانهای سیلزده را تمیز کردند.تصویر آشنایی است برای همهمان؛ پاسدار گمنام اما خندهرویی که یکی یکی مردم را کول میکرد و از میانهی سیل به جای امنی میبرد. یا انکه چفیه به سر بسته و آجر روی آجر میگذاشت تا برای آن مرد روستایی که خانهاش را آب برده بود دوباره خانهای بنا کند. در روزهای سرد زلزله کرمانشاه، آنها بودند شب را تا صبح در همان هوای یخزده ماندند و با حضور و تجهیزاتشان دل و جان مردم را گرم کردند. در سیل گلستان و لرستان هم همانها بودند که مسیرهای بسته را باز کردند و خانههای گلی را از نو ساختند.
سپاه و ساخت سرپناه
آمارها گواه میدهند که هر سال سپاه کلید واحدهای نوساز زیادی را به دست نیازمندانی میرساند که حتی خواب خانهدار شدن را هم نمیدیدند. اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود، صعبالعبورترین روستاهای ایران به لطف این مردان گمنام جادهکشی شد جادههایی که نه فقط ماشین، که زندگی را به دل کوه و دشت برگرداند. محرومیت از حوزه درمان را بیمارستانهای صحرایی و درمانگاههای دائمی سپاه رفع کرد و حتی اگر نیازمندی در خانه کم و کسری داشت سپاه بود که قبل از هر قول و وعدهای پای کار حاضر میشد. در روزهایی گرم خوزستان این سپاه بود که با کولرهای اهداییاش عرق از پیشانی مردم گرفت و در سرمای استخوانسوز کرمانشاه بخاریهای هدیه آنها بود که خانهها را گرم کرد. هربارکه بسته ارزاق سپاه به خانوادههای نیازمند رسید خانهها از عطر غذای گرم پر شد و روز اول مدرسه کیف و لوازم تحریر نویی که برای کودکان کمبضاعت هدیه میآورد شادی و شوق اول مهر را برایشان ماندگار کرد. و این فقط چند پرده کوتاه از آن وسیعی بود که مردان سبزپوش همیشه خاکی انجام دادهاند مردانی که شاید زحمت خدمت، زندگی را برایشان سخت کرده باشد اما همیشه خود و آرزوهایشان را فدا کردند تا ما آسوده باشیم!
21:05 - 2 اردیبهشت 1404