تفصیلی| سختترین لحظات غزه را این عکاس ثبت کرده!
پیامهای صوتی محمود تند تند روی گوشیام مینشیند. صدایش از بین همهمهی بچهها میآیند و گاهی صدایی شبیه راه رفتن روی آوارها. از بین توضیحاتش متوجه میشوم که کوچه به کوچه راه رفته تا حداقل یکجا چند خط از آنتن گوشیاش پر شود و اینترنت داشته باشد.
گروه زندگی: غزه به من یاد داده آدم صبوری باشم، وقتی مصاحبهای که حداکثر یکی دوساعت زمان میبرد، از اینجا تا غزه یک هفته و اندی کش میآید. وقتی کسی از اهالی غزه بالاخره قبول میکند در آن شرایط سخت پای میز مصاحبهام بنشیند، بعد از چند روز میآید یکی از سوالهایم را کپسولی و سریع جواب میدهد و صفحهاش تا دو روز آفلاین میماند. آنوقت من میمانم و یک مصاحبه نصفه و نیمه که نه میتوانم رهایش کنم نه منتشرش، صبر را در همین چشم به راهیها یاد میگیرم! البته ارتباط با اهالی غزه درس سختتری هم برای من داشته. هربار که چشم انتظاریام برای حتی یک پیام کوتاه از آن جغرافیای پر تلاطم طول میکشد دلم میلرزد که نکند آدمی که همین چندساعت پیش روزگار فرصت همصحبتیاش را به من داد حالا تکههای منفصل و سوخته تنش را در کفنی جمع کرده باشند و اسمش را در طومار بلندبالای شهدا جا داده باشند؟! مثل همان روزی که میخواستم با حسام شبات خبرنگار نامدار غزه مصاحبه کنم و صبح روز بعد زمانی که به امید پیامی از او بیدار شدم، عکس لبخندش را دیدم که با یک ربان مشکی دست به دست در فضای مجازی میچرخید! برای همین محمود المصری عکاس خبری غزه و سوژه جدید گزارشم هربار که میآید و معذرتخواهی میکند که به خاطر نبود اینترنت، حملات اسرائیل و... هنوز نتوانسته جواب سوالهایم را بدهد فقط یک جمله برایش مینویسم:« تسلم یا خیّو،تسلم...سلامت باشی برادر، سلامت باشی!» نه از آن سلامت باشیدهای مرسوم و تعارفی خودمان نه من فقط نمیتوانم داغ آشنایی دیگر را ببینم. اما بالاخره روز موعود سر میرسد!
از کنسرو تا کنسرو، روایت زنده ماندن در غزه
پیامهای صوتی محمود که تند تند روی گوشیام مینشیند شبیه همان حلوای شیرینی که ضربالمثلها میگویند زیر زبانم مزه میکند. «گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم.» یکی از پیامهایش را باز میکنم. صدایش از بین همهمه بچهها میآیند و گاهی صدایی شبیه راه رفتن روی آوارها گوشم را پر میکند. از بین توضیحاتش متوجه میشوم محمود، کوچه به کوچه راه رفته تا حداقل یکجا چند خط از آنتن گوشیاش پر شود و اینترنت، پیر و عصا زنان پیامها را به دست من برساند. راستش این چند وقت از معاشرت با اهالی غزه یک چیز دیگر هم یاد گرفتهام. بین مصاحبه با آنها زیاد نمیشود پاپیچ جزئیات و خاطرات شد همین که در آن شرایط سخت حاضر به مصاحبه میشوند لطف بزرگی است برای همین هم محمود سوالهای جزئیام را به سبک دیگر فلسطینیها کلی جواب میدهد. اولین صوتاش را که ترجمه میکنم تازه یادم میآید چند هفته پیش درباره روزمرگیهای اهل غزه بدون نیازهای اولیه مثل غذا، آب و ... پرسیده بودم. «والا ببینید، در مورد موضوع غذا، مواد غذاییای که به دست ما میرسد در واقع مقادیر بسیار ناچیزی است. یعنی عمدتاً کنسرو میخوریم. به هر نفر سه کنسرو برای دو روز میدهند که باید صبحانه، ناهار و شام را با آن بگذراند. ما واقعا چیزی جز کنسرو نمیخوریم، کنسروهایی مثل لانچون گوشت، لوبیا یا کنسرو نخود فرنگی.گاز نیست و ما با آتش غذا درست میکنیم، اینطور که یکی از جوانها کمی هیزم جمع میکند و آتش روشن میکنیم. درواقع شما فقط غذا میخوری تا ..... [مکث کش داری میکند]... غذا میخوری تا بتوانی فقط زنده بمانی و همچنان رنج و سختی مردم را منتقل کنی.
بعضی از مواد غذایی را ماهها اصلا نخوردیم مثل گوشت تازه، ما کاملاً از آن محروم هستیم. در رمضانی که گذشت، پنج روز اول فقط برخی مواد غذایی ساده موجود بود و بعد از آن قطع شد. تمام رمضان را، به قول معروف با حمص گذراندیم، راستش را بخواهید سحری حمص میخوردیم و افطار هم حمص. اما دربارهی آب؛ مشکل فقط اب آشامیدنی نیست حتی برای تامین آب شور (غیرقابل شرب) که برای دستشوییها و شستشو به آن نیاز داریم هم مشکل داریم. آب در بعضی جاها در دسترس است هرچند کم اما سختی کار اینجاست که بعد از ایستادن در صفهای طولانی باید بطریهای آب را از جای نسبتا دوری تا چادرمان حمل کنیم آن هم بدون هیچ وسیلهای! این وضعیت باعث شده که ما بیشتر از حد معمول در مصرف آب برای شستشوی لباسها صرفهجویی کنیم، حتی از لیوانهای مقوایی و بشقابهای مقوایی استفاده میکنیم تا مجبور نشویم چند بار آب را منتقل کنیم یا منابع را به صورت کلی از دست بدهیم.»
وقتی پهپاد اسرائیلی حتی روز آتشبس هم دست از سر خبرنگارها برنمیدارد!
بیمعطلی میرود سراغ دومین سوالم من از خانهشان در رفح پرسیدهام از اینکه چه بر سر خاطراتش آمده، چند بار آواره شده و تا به حال ترکش اسرائیل به جان او هم نشسته یا نه؟! محمود نفسی تازه میکند و بعد تندتند کلمات غلیظ عربیاش را پشت هم برایم ردیف میکند، صدای یک پهپاد اسرائیلی روی بعضی از کلماتش خط و خش می اندازد اما من جواب سوالم را از میان حرفهایش پیدا میکنم: «شکل و شمایل شهر کاملاً زیر و رو شده است. اگر ما از یک زلزله صحبت کنیم، شاید نتوانیم حجم ویرانی موجود در رفح را توصیف کنیم.اشغالگران اسرائیلی، شهروندان و اهالی را مجبور به خروج از استان رفح کردند و عملیات تخریب گستردهای را در منطقه رفح به طور مشخص و منطقه جنوب خان یونس انجام دادند.حجم ویرانی به قدری عظیم است که عقل بشر نمیتواند آن را تصور کند.آنها خانهها را یکی پس از دیگری تخریب میکنند و خیابانها را یکی پس از دیگری با بولدوزر صاف میکنند. هر سانتیمتر در استان رفح ویران شده است. نه بیمارستانی باقی مانده، نه مدرسهای، حتی بیمارستانهای صحرایی را هم بمباران کردند و کادر درمان را مجبور به ترک این مراکز کردند.من شخصاً بیش از چندین بار آواره شدم. در استان رفح در بیمارستان النجار بودم، بعد به بیمارستان الکویتی منتقل شدم، سپس به بیمارستان الاماراتی، و بعد به بیمارستان ناصر در خان یونس رفتم.
در دومین روز آتشبس، من و برادرم به خانه بازگشتیم. پهپادهای کوادکوپتر مستقیماً ما را با پرتاب بمبهای صوتی و بمبهای دودزا، به صورت شخصی و مستقیم، هدف قرار دادند. من از ناحیه دستم زخمی شدم و برادر کوچکترم از ناحیه پایش آسیب دید. صادقانه بگویم، موقعیت بسیار وحشتناکی بود، یعنی سبحانالله، چقدر ما اخبار و تصاویر این چنینی را منتقل کردیم، اما اینکه خودت در آن وضعیت قرار بگیری خیلی فرق دارد.»
غزه خبرنگاران را زجرکش میکند!
آشناییام با محمود المصری از تصویر تن بیسر یک نوزاد دوازده روزه شکل گرفت. نمیدانم یادتان میآید یا نه اما همین چند وقت پیش بود که پدری مثل یک عروسک بیجان نوزاد بیسرش را روی یک دست گرفته بود و سر دنیای خوابآلود داد میزد. امضای محمود المصری زیر آن تصاویر و تصاویر دردناکتری در غزه باعث آشنایی من و عکاس خبری شبیه او شد که دوربینش ۵۰۰ و اندی روز است رنگ خون گرفته. به نظرم عکاسهای غزه زیادی گمناماند برای همین هم سراغ محمود رفتم و برای مصاحبه پاپیچ او شدم. میخواستم برای یک بار هم شده آدمهای زندهای را روایت کنم که هر روز در غزه زجرکش میشوند بدون این که کسی ذره ذره آب شدنشان را پشت دوربین ببیند. «صادقانه و بدون اغراق میگویم که همه همکاران روزنامهنگار از افسردگی روانی رنج میبرند به دلیل تصاویر دردناک و بیرحمانهای که هرروز و هر ساعت از نزدیک میبینند و منتشر میکنند. من از بمباران، عکس میگیرم، از ترس مردم عکس میگیرم، از تکههای بدن، جراحات و شهدا عکس میگیرم از تشییع و وداعها ...علاوه بر آن از داستانها و آرزوهایشان میگویم و صادقانه باید اعتراف کنم، ما به عنوان روزنامهنگار به مرحله افسردگی رسیدهایم.ما هر روز داستانهای بسیار دردناکی میشنویم و آنها ثبت میکنیم. مردم برای ما از لحظهای صحبت میکنند که خانهشان مورد بمباران قرار گرفت یا چادرشان سوخت. ما روی دقیقترین جزئیات در آن موضوع تمرکز میکنیم.افراد کجا بودند؟ چه کار میکردند؟ چند تا بچه آنجا بود؟ بچهها چه کار میکردند؟
از روایتهای دردناکی که شخصاً تجربه کردم این بود که دختربچهای زخمی خودش به بیمارستان آمد. دنبال خانوادهاش میگشت. معلوم شد که خانهشان مورد اصابت قرار گرفته و تمام خانوادهاش شهید شدهاند. این دختربچه هیچکس را نداشت. پزشکان دنبال خانوادهاش میگشتند تا او را برای عکسبرداری ببرند. من دخالت کردم و سعی کردم وضعیتش را پیگیری کنم و پیگیر باشم که کجا باید برود و از کجا آمده، اما با این حال به خاطر زیادیِ این موارد، مجبور میشوم که [فقط] آنها را پوشش دهم، آنها را به یک موسسه تحویل میدهیم و بعد از آن تکهای از وجودمان را انگار برای همیشه گم کردهایم.»
دردسرهای نامرئی یک عکس از غزه تا جهان
حرفهای محمود رنگ درد و دل میگیرد برایم میگوید همه آن صدها تصویری که ما اهل دنیا هر روز از غزه و جنایتهای اسرائیل میبینیم و حتی گاهی به خودمان زحمت نمیدهیم آنها را به اشتراک بگذاریم به همین آسانی ثبت نمیشود. پشت هر عکس هزاران سختی است. سختیهایی که یکی یکی برایم ردیف میکند و میشمارد. «اولاً، ما از نبود برق رنج میبریم. و اینکه برق به سوخت نیاز دارد، گاهی اوقات قیمت سوخت بسیار بالاست که روزنامهنگار یا عکاس از پس هزینه آن برنمیآید. علاوه بر این، موضوع اینترنت، تبدیل به رنج بزرگی برای ما شده. ما ساعتها میگردیم تا ببینیم کجا خط اینترنتی هست که سرعتش متوسط باشد، یعنی چیزی به اسم سرعت بالا وجود ندارد، فقط سرعت متوسط که بتوانیم از طریق آن محتوا ک عکسهایی را که برای جهان میگیریم، ارسال کنیم. سومین چیز رنج جا به جایی است. به دلیل نبود وسایل نقلیه، جابجایی بین بیمارستانها یا محلی که من برای کار در آن هستم به سمت مکانهای هدفگیری شدهای که باید پوشش دهیم، خیلی سخت است.گاهی اوقات ما مجبور میشویم که مسافتهای طولانی را پیاده برویم تا برسیم و رویدادها را پوشش دهیم، گاهی وقتی به محل اتفاق میرسیم، همهچیز تمام شده است، یعنی اینطور میشود که اهالی، مجروحان را با آمبولانسهایی که رسیدهاند خارج کردهاند، دفاع مدنی آمده، آوار را برداشته و افرادی را که زیر آوار بودند بیرون کشیده و منتقل کردهاند. و آن وقت ما به عنوان روزنامهنگار تازه میرسیم. این رنج بزرگی است. یعنی من دیر میرسم و نمیتوانم همه آنچه در غزه اتفاق میافتد را پوشش بدهم.
آوارگی رنج چهارم ما است. ما مدام بین مکانهای مختلف جا به جا میشویم. مکانهایی که گاهی اوقات شما در آنها راحت نیستید و امکاناتی برای کار روزنامهنگاری ندارد.ما یک تجمع روزنامهنگاران داریم که در حال حاضر در بیمارستان ناصر مستقر است. این کمپ بارها هدف قرار گرفته، بسیاری از همکاران روزنامهنگار شهید شدهاند و تعداد زیادی از همکارانم به دلیل حضورشان در این اردوگاه مجروح شدهاند. اسرائیل به طور مستقیم روزنامهنگاران را هدف قرار میدهد. در مورد تجهیزات ایمنی، باید بگویم که واقعاً وجود ندارد. جلیقه خبرنگاری من، در واقع یک جلیقه اسفنجی است نه ضدگلوله! من آن را فقط برای اینکه مثلا با جلیقه در مکانهای خطرناک حضور دارم، درست کردهام و خودم آن را دوختهام. حتی کلاه ایمنی هم ندارم.»
قصه تکراری چشم به راهی!
حرفهایمان تازه گل انداخته که محمود دوباره آفلاین میشود خیلی از سوالهایم بیجواب میماند، چند سطر دور و دراز از وعده صادق پرسیده بودم از شبی که موشکهای ایرانی روی سر اسرائیل میریخت. دلم میخواهد بدانم آن شب هم دوربینش تصویری ثبت کرده است یا نه؟! بعد هم برایش توضیح میدهم که اینجا در ایران مردم بیقرار غزهاند. مصاحبهام با مرد کارخانهداری را برایش میفرستم که کارخانهاش را به نفع مقاومت فروخت، داستان زنی را تعریف میکنم که ارثیه پدریاش را یکجا به غزه بخشید، از ان کیلو کیلو طلاهایی میگوینم که زنان راهی غزه کردند، میخواهم بدانم پیغام همدلی ما ایرانیها به دستشان رسیده یا نه؟ میخواهم بدانم تا به حال روی یکی از آن کنسروهای جیرهبندی شده پرچم ایران را دیده یا نه؟! سوالها را هنوز ندیده، حتی واتساپ با یک تیک خشک و خالی که زیر پیامهایم مینشاند از اینکه محمود اینترنت داشته باشد ناامیدم میکند. میدانم میآید و دوباره تندتند و نفسزنان چند فایل صوتی برایم پر میکند و جوابم را میدهد. فقط نمیدانم چند روز دیگر باید چشم به راه باشم؟! یک روز؟! یک هفته؟! یک ماه؟! برایش مینویسم:«تسلم یا خیّو،تسلم...سلامت باشی برادر، سلامت باشی!» و دلم را خوش میکنم به این دعای از راه دور برای آشنایی که حالا در غزه دارم!
20:48 - 17 آوریل 2025