شهیده‌ای که روضه‌ مجسم فاطمیه است

فاطمه را خودش دفن کرد و خاک روی زندگی‌شان ریخت. شانه‌های آقای ممتحن همسر شهیده می‌لرزد، مرد هر قدر هم قوی باشد هر قدر هم اشک بر چشمانش حرام باشد باز طاقت ندارد با دست خودش زنش را کفن و دفن کند.
گروه زندگی:روضه‌ سنگین است، گوشه حسینیه نشسته‌ام و شانه‌هایم می‌لرزد، تردید می‌افتد توی دلم: من همه‌ی روضه مادر را فهمیده‌ام؟! شاید نه! کلمات، روضه‌خوان خوبی نیستند، هرچه قدر هم سخت و سنگین باشند نمی‌توانند بگویند بر مادرمان چه گذشت؟! دنبال تجسم‌ها می‌گردم. دنبال آدم‌هایی که در روزگار من روضه‌ی مجسم حضرت زهرا سلام‌الله علیها هستند و هر کدام بانی بخشی از شرح مصیبت مادرمان شده‌اند. یاد فاطمه می‌افتم، فاطمه دهقان؛ شهیده کرمان و مادر سه فرزند که روایتش دلم را پابرهنه تا وسط کوچه‌های بنی‌هاشم می‌برد. عشق فاطمه و همسرش زبانزد بود. کسی فکر نمی‌کرد فاطمه بدون محمدآقایش جایی برود. در مرام‌نامه عشق‌شان به هم قول داده بودند هر سال، سالگرد حاج قاسم از مشهد بار و بندیل جمع کنند، دست بچه‌ها را بگیرند و به کرمان بروند. مثل راهپیمایی‌ها و پیاده‌روی اربعین‌شان که هیچ‌وقت ترک نمی‌شد. سال پیش هم از روزهای اولی که دی از راه رسید برنامه‌ریزی‌هایشان را کرده بودند. اما دقیقا در همان ایام برای محمدنبی ممتحن همسر شهیده کرمانی کاری پیش آمد و عازم کربلا شد. فاطمه دلش بند خانه نشد، هوای کرمان را داشت. روزی که به مادر و مادر همسرش زنگ زد و پرسید: کرمان می‌آیید؟! هردویشان تعجب کرده بودند: فاطمه تو بدون محمدنبی خانه ما هم نمی‌آیی حالا چه شده می‌خواهی تنهایی بروی کرمان؟! خودش هم نمی‌دانست چه شده! دلتنگ کرمان بود، شاید هم کرمان دلتنگ او بود. کاروان کوچک فاطمه صبح ۱۳ دی به گلزار شهدا رسید. تا از آن جمعیت رد شدند و به مزار رسیدند ظهر شد، نماز را به جماعت خواندند اما برای زیارت، فاطمه پیشنهاد داد، به خانه یکی از دوستانش بروند استراحتی کنند و غروب که مزار خلوت شد بیایند و یک دل سیر زیارت کنند.

آخرین روزی که فاطمه مادر بود!

از صبح، زهرا دختر دوساله‌ی شهیده بهانه‌گیر شده بود، چسبیده بود به مادرش و یک لحظه هم از او جدا نمی‌شد، نه بغل مادربزرگ‌هایش می‌رفت نه راضی می‌شد خودش راه بیاید. انگار می‌دانست این آخرین ساعاتی است که مادرش را بغل گرفته است، در مسیر بازگشت زهرا خوابش برد، هرچه مادربزرگ‌ها اصرار کردند که فاطمه، بچه را به آنها بسپارد فایده نداشت. این‌بار او بود که مخالفت می‌کرد. انگار می‌خواست تمام مادرانگی‌هایی که از وجودش لبریز شده بود را خرج زهرا، زینب، امیرعباس کند و بعد پر بکشد. درست شبیه حضرت زهرا سلام‌الله علیها که روز آخر از بستر بلند شد. خانه و خانواده را دور خودش جمع کرد، زینب را یک دل سیر بغل گرفت، پسرهایش را بوسید و...چند قدم جلوتر همه‌چیز تاریک شد. صدای مهیب، انفجار بود و بدن‌های مقطع‌الاعضایی که روی زمین ریخته بود. تن زهرای دوساله در بغل مادر پر از ترکش شد، مادر فاطمه‌خانم همان‌جا شهید شد. مادر و خواهر همسرش هم حسابی آسیب دیدند. فاطمه خانم هنوز نفس داشت اما او هم آماده رفتن بود.

این زن مجهول الهویه فاطمه‌ی من است

از صبح فاطمه و محمد‌نبی با هم در تماس بودند، محمدنبی از کاظمین عکس می‌فرستاد و فاطمه تصویر گلزار شهدا را برایش ارسال می‌کرد. تنهایی و دوری از هم را این‌طور تاب می‌آوردند. وقتی فاطمه زنگ زد و گفت: «آقامحمد خیلی جات خالیه، نمی‌دونی اینجا چه‌خبره! حس و حال اربعین را داره» محمدنبی نمی‌دانست آخرین باری است که صدای فاطمه‌اش را می‌شنود. موقع خداحافظی قول داده بود یک ساعت دیگر تماس تصویری بگیرد. گفته بود هم خودش دلتنگ است و هم بچه ها بی‌قراری می‌کنند.محمدنبی چشم به راه بود اما آن تماس هیچ‌وقت برقرار نشد، مشترک موردنظرش در دسترس نبود! چندساعت بعد گوشی‌اش زنگ خورد، فاطمه نبود اما پشت خط کسی از او خبر داشت: مجروح شده است. صورتش آنقدر آسیب دیده بود که اصلا قابل شناسایی نبود، یک پایش هم جامانده بود در گلزار شهدای کرمان، از روی تلفن همراهش شناسایی‌اش کردند. خدا می‌ماند چه بر سر محمدنبی آمد تا آن عکس را باز کند و بگوید: این زن مجهول الهویه فاطمه‌ی من است.

سرگذشت مشترک داستان دو عشق

اصلا نمی‌داند چطور خودش را از کاظمین به کرمان رساند اما خوب یادش مانده دو روز پای پیکر پر زخم و جراحت فاطمه‌اش گریه کرد و روضه‌خوان شد:«اگر می‌توانی بمانی بمان، عزیزم تو خیلی جوانی بمان. فاطمه جانم بچه‌ها هنوز خیلی کوچک‌اند چطور بهشان بگویم تو رفتی؟!» تاریخ تکرار می‌شد باز مردی نشسته بود پای پیکر نحیف زنی و برای ماندنش تمنا می‌کرد. چشم‌های دائم به خون نشسته و بی‌ رمق یک مرد، آینه‌ صد تکه‌ دلش و بغضی که حالا صاحب‌خانه گلویش شده به اندازه نوک سوزنی حال مولا را برایم مجسم می‌کند. مخصوصا وقتی از زمان وداع می‌گوید، از اینکه سر گذاشته بر بستر فاطمه‌اش و های‌های گریه کرده. صورت گذاشته بر صورت نیلی خانمش و آخرین حرف‌هایشان را زمزمه کرده است. فاطمه ضربه مغزی شده و باقی پیکرش هم جراحات شدیدی دیده بود. پزشکان امیدی به بازگشتش نداشتند. دست آخر محمدنبی پای برگه اهدای عضو همسرش را امضا زد و رضایت به رفتن فاطمه داد. فاطمه را خودش دفن کرد، خودش فاطمه را توی قبر گذاشت و خاک روی زندگی‌شان ریخت. شانه‌هایش می‌لرزد، مرد هرچقدر هم قوی باشد هر چقدر هم اشک بر چشمش حرام باشد باز طاقت ندارد زنش را خودش کفن و دفن کند. اما محمدنبی، فاطمه را دفن کرد و یاعلی گفت، سنگ لحد چید و یاعلی گفت، آستین به دندان گرفت و یاعلی گفت، خاموش چراغ خانه‌اش را تاب آورد و یاعلی گفت، یتیمی بچه‌های قد و نیم قدش را دید و یاعلی گفت.شهیده فاطمه و مادرش مریم قوچانی هردو در رواق حضرت زهرا سلام‌الله علیها در حرم امام رضا علیه‌السلام به خاک سپرده شدند، آن قدر مادر بودند که در روز تولد خانم‌جان جواز شهادت‌شان امضا شد و خاکسپاری‌شان شبیه او شبانه بود.
۵ MB

روزی که داغ کوچه تکرار شد

از وداع بچه‌ها با مادر که می‌پرسم، سکوت سنگینی می‌نشیند بر زبانش، لازم نیست چیزی بگویید خودم روضه‌ها را مرور می‌کنم، تاریخ را، بچه‌ها مگر چه‌قدر تاب دارند که پای تابوت مادر بنشینند؟! اما زینب و زهرا و امیرعباس نشستند. پدر جز بار سنگین غم بر شانه‌هایش هر لحظه بی‌قرار بود که نکند قلب کوچک یکی از فرزندانش این همه غصه را تاب نیاورد و جان بدهد. روضه می‌نشیند توی گوشم آنجا که امام حسن و امام حسین علیهم‌السلام موقع وداع به مادر التماس می‌کردند: «مادر جان! قبل از اينكه روح از بدنمان جدا شود با ما صحبت كن!»زینب ۵ساله بهانه می‌گرفت، زهرای ۲ساله بی‌قرار می‌شد و گریه می‌کرد اما امیرعباس نه گریه می‌کرد نه بهانه می‌آورد. واکنش خوبی نبود برای پسر هفت‌ساله‌ای که مادرش را از دست داده و پیکر پر جراحت او را دیده‌ است. آقای ممتحن نگران بود، روانشناس می‌گفت امیرعباس باید گریه کند. باید برای مادرش سوگواری داشته باشد. دوست و آشنا هر کس به ترفندی امیرعباس را تشویق به عزاداری می‌کردند اما دریغ از یک قطره اشک!
یک شب که مثل همیشه هر سه‌تایی چسبیده بودند به آقای ممتحن و در آغوش او خوابیده بودند، نیمه‌های شب امیرعباس از خواب بیدار شد و سر گذاشت به گریه. آقای ممتحن از صدای گریه‌های امیرعباس بلند شد. موقع دلداری، امیرعباس بالاخره زبان گشود: بابا می‌دونی من از چی ناراحتم؟! _ازچی بابا؟! جواب امیرعباس یک خط روضه‌ی امام حسن علیه‌السلام و کوچه شد: از اینکه من اونجا بودم و نتونتستم به مامانم کمک کنم! به امیرعباس فکر می‌کنم. به اینکه شبیه به آقایمان امام حسن در کوچه پس کوچه‌های کرمان چه‌قدر پایش را بالا گرفته و روی پنجه ایستاده است تا نگذارد ترکش‌ انفجار، سیلی به صورت مادرش بنشاند. حالا که حرف کوچه شد گوشواره‌های فاطمه‌ هم مثل مادر شکسته بود، هم شکسته و هم خونی!

روضه‌های فاطمیه‌ام شروع شد

بعد از مادر چراغ خانه زیاد روشن نماند، وجب به وجب خانه یاد مادر را برایشان زنده و داغشان را تازه‌تر می‌کرد. از آن خانه از آن شهر و محله به تهران آمدند. دهه دوم فاطمیه هرسال فاطمه خانه را آب و جارو می‌کرد، اتاق‌ها سیاه‌پوش می‌شدند و سفره عزا پهن می‌شد. این اولین فاطمیه‌ای است که او نیست اما آقای ممتحن بازگشته به مشهد، تدارک مراسم عزاداری را دیده و مهمان ها را دعوت کرده است، یقین دارد فاطمه هم همان‌جاست، یکی از مهمان‌ها که می‌گفت: خواب فاطمه را دیده، خانه را جارو می‌زده و می‌گفته روضه‌های فاطمیه‌ام شروع شد.
16:27 - 15 آذر 1403

7 بازنشر17 واکنش
348٫6k بازدید


5 پاسخ

@Ma704115 آذر 1403
روحش شاد صلوات

تصویر نمایه‌ی ‌مهدی‌
@Yaali_11015 آذر 1403
در پاسخ به
یا زهرا (سلام الله علیها)

تصویر نمایه‌ی ‌کورش عروج‌
@Koorosh_Orooj15 آذر 1403
در پاسخ به
رضوان الله تعالی علیهرحمت و خشنودی خداوند رحمان و کریم بر ایشان بادشهادت اجر خوبان جهان استخدایا اجر این خوبان بیفزاما به لطف این شهیدان زنده ایمهر چه کردیم اندکی جبران نشد این لطفشانرحمت و خشنودی خداوند رحمان و کریم بر همه شهدای عزیزمان باداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَعَجِ…نمایش بیشتر

@mehdikln17 آذر 1403
در پاسخ به
روحشان شاد ، عاقبت به خیری این شکلیه