انگشتر همدلی مردم ایران در دست مقاومت نشست
چندباری از حقوق و پساندازش کمک مالی واریز کرده بود اما آنقدر نبود که دلش راضی شود به خاطر همین فکرش سمت و سوی انگشترهایی رفت که برای کسب و کار جدیدش خریده بود، انگشترهایی که در دست مقاومت نشست.
گروه زندگی: سنگ صبور تمام درد و دلهایش سنگمزار شهیدمدافع حرم نویدصفری بود. لوکیشن دلش روی قطعه 53 گلزار شهدای بهشت زهرا علامتگذاری شده بود و هر وقت بین سرشلوغیهای دنیا فرصت خالی پیدا میکرد راهش به بهشت میافتاد. آن روز هم طبق معمول روزهایی که کمطاقت میشد با رفیق شهیدش، خلوت کرده بود و از اوضاع غزه و لبنان گلایه میکرد: آقا نوید خودت خوب حال دلم را میفهمی، شما که دلت طاقت نیاورد و جوانی و عمرت را فدا کردی تا زن و بچهی مسلمانان در سوریه قتلعام نشوند. خودت دست رفیقت را یکجوری بند کن! کمکم کن در مسیری قرار بگیرم که به درد امام زمانم بخورم. به درد غزه و لبنان. دلش که سبک شد کتاب دعا دستش گرفت و زیارت عاشورا را زیرلب برای تصویر خندان شهید صفری روی سنگ مزار زمزمه کرد. زیارت که به عبارت دلنشین«بابی انت و امی» رسید ستاره درخشان این دعا را دنبالهدار کرد: بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی یا اباعبدالله. پدر و مادرم، خودم، خانواده و داراییام به فدایت یا اباعبدالله. چطور میتوانست داراییاش را فدای امام حسین علیهالسلام کند؟! کربلای این روزگار در غزه و لبنان به پا شده بود برای یاری اباعبدالله باید دست یاری به سوی مردم مظلوم فلسطین دراز میکرد. باید پشت لبنان میایستاد. چندباری از حقوق و پساندازش کمک مالی واریز کرده بود اما آنقدر نبود که دلش راضی شود به خاطر همین فکرش سمت و سوی انگشترهایی رفت که برای کسب و کار جدیدش خریده بود. صحبت از علیرضاست یکی از هزاران هزار قهرمانان گمنام ایران همدل که نمیخواهد نام کاملش در گزارش ذکر شود و قصه کسب و کاری که به پای مقاومت ریخت روایت امروز ما است.
انگشترهایی که نماد مقاومت شدند
هفته بعد که مهمان قطعه 53 گلزار شهدا شد دست خالی نبود، چند وقت پیش تصمیم گرفت کنار شغلی که دارد کسب و کار آزادی هم راه بیندازد تا کمک خرجی داشته باشد و چرخ زندگیاش روانتر بچرخد. علاقهاش به انگشترهای عقیق با ذکرهای حکاکی شده باعث شد فکر راهاندازی یک فروشگاه اینترنتی و فروش انگشتر به ذهنش برسد. یک ماه زمان برد تا با وسواس زیاد عقیقهای خوشرنگ را از دل بازار پیدا کند، به دست یک استاد خطاطی بسپارد و ذکرهای رویشان را انتخاب کند، نگینها را روی رکاب انگشتر سوار کند و...نتیجه آن همه زحمت 30 انگشتر نفیس بود و کسب و کاری که قرار بود به تازگی کلید بخورد اما حالا تکتکشان را آورده بود تا به نفع مقاومت بفروشد. خودش که مثل همیشه پای مزار شهید صفری نشست اما انگشترها را به دست یکی از گروههای جهادی فعال در بهشت زهرا سپرد تا آنها را به فروش برساند. چرتکه کسب و کارشان هم بهشتی بود. قرار بود خریدار وقتی یکی از آن نشانهای مقاومت را روی دست پسندید تمام مبلغ را به حساب ایران همدل بریزد. معامله دو سر سودی بود. هم فروشنده خیر دنیا و آخرت در حسابش مینشست هم خریدار انگشتری میخرید و با پولش مشتی به اسرائیل میزد. برای همین هم زود دور میزشان شلوغ شد.نام مقاومت که آمد و قصه چرتکه خدایی فروشنده که گوش به گوش به حاضران رسید انگار هرکس که در پای مزار شهیدی درد دلتنگی را دوا میکرد به دستهایش نگاه کرده و جای خالی یک انگشتر را حسابی حس کرده بود. انگشترهایی که نشان مقاومت بودند و هر بار برای صاحبانشان یادآوری میکردند که صاحبان وجدان و شرافت هستند.
وقتی انگشتر سردار سلیمانی هم پای کار آمد
سخت میتوانم صاحب انگشترها را پیدا کنم، وقتی قول میدهم که نام و نشانی از او جایی ثبت نکنم بالاخره دستی سوی مزار شهید صفری اشاره میکند و مردجوانی را برای چند دقیقه همصحبتی نشانم میدهد. جوابهای کوتاه دست رد میزند به سینه سوالاتم اما محکم میایستم برای گرفتن چند روایت شیرین و علیرضا صندوقچه دلش را باز میکند و قفل لبهایش را میشکند. برایم از پدر شهیدی میگوید که بازارچه کوچک انگشترها مشتاقش کرده تا انگشتر هدیه سردار سلیمانی را برای مزایده به بهشت بیاورد و مبلغ حاصل از فروش آن را به حساب مقاومت واریز کند. قصه آدمهایی را مرور میکند که برای یک انگشتر بسیار بیشتر از آنچه که باید هزینه میکنند فقط برای اینکه این کار خیر دستهجمعی برکت بیشتری پیدا کند و پول بیشتری به حساب ایرانهمدل بنشیند. میگوید:« حتی یکی از کسانی که بیشتر از مبلغ انگشتر پولی را به حساب ایران همدل واریز کرد از اتباع بود و فرزند شهدای فاطمیون، شاید آنقدر هم وضع مالی خوبی نداشتند اما به رسم پدرشان اینطور از مقاومت حمایت کردند.»پایان پیام/ #مقاومت#لبنان #غزه #حاج_قاسم 20:00 - 12 آذر 1403