کلهپاچهای که درس صبر داد!
کلهپاچه را تحویل نمیداد؛ رسید پرداخت هم جلوی چشمش بود، اما میگفت: «هنوز مطمئن نیستم!» زیبا سادات میتوانست همانجا صدایش را بالا ببرد و حقش را بخواهد، اما فقط گفت: «اشکالی ندارد، من داخل ماشین منتظر میمانم.» ۴۳ دقیقه بعد، وقتی پیرمرد حقیقت را فهمید، دست روی سرش گذاشت و از خجالت گفت: «فراموشی گرفتم؛ پس چرا شما هیچ چیزی نمیگویید؟»
خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| گاهی برای فهمیدن یک حرف بزرگ، لازم نیست ساعتها پای منبر بنشینیم یا درباره صبر و حوصله حرف بزنیم؛ گاهی خدا یک اتفاق ساده سر راه آدم میگذارد تا همان حرف را زندگی کند. برای زیبا سادات، معلم کلاس قرآن و بانویی که سالهاست بخشی از زندگیاش را وقف کارهای قرآنی، اهلبیتی و کمک به دیگران کرده، این اتفاق یک کلهپاچه بود؛ کلهپاچهای که نه مال خودش بود و نه حتی اهل خوردنش است، اما همان شب برایش تبدیل شد به یک کلاس درس؛ کلاسی درباره صبر، حوصله و اینکه همیشه لازم نیست برای هر اتفاقی زود واکنش نشان بدهیم.زیبا سادات را شاید خیلیها با کلاسهای قرآن و حفظ بشناسند؛ با همان جمعهای صمیمی که در آن بچهها و نوجوانها پای قرآن مینشینند و آیات را حفظ میکنند، اما فعالیتهای او به کلاس قرآن خلاصه نمیشود. دعای ندبه، چهارشنبههای اهلبیتی، برگزاری کلاسهای حفظ، عقیقه و قربانی اول ماه، کمک به تکمیل ساختمانهای نیمهتمام فقرا در روستاها، کمک به هزینه درمان بیماران شیمیدرمانی و اهدای هدایای نقدی در مناسبتهای شادی به فرزندان بیسرپرست، بخشی از کارهایی است که در کنار فعالیتهای قرآنی دنبال میکند؛ کارهایی که شاید هرکدام قصهای جدا برای گفتن داشته باشند.اما خودش وقتی از آن شب حرف میزند، بیشتر از همه روی یک اتفاق ساده مکث میکند؛ اتفاقی که شاید اگر برای هرکس دیگری رخ میداد، خیلی راحت میتوانست به یک دعوا و دلخوری تبدیل شود.دیروز برای یک خانواده نیازمند، کلهپاچهای را به مغازهای سپرده بودند تا آمادهاش کند. قرار بود زیبا سادات ساعت ۸ شب برود و آن را تحویل بگیرد. وقتی رسید، صاحب مغازه گفت: «کارت بکش.»
زیبا سادات توضیح داد که هزینه از قبل پرداخت شده، اما مغازهدار گفت: «فیشش کو؟»مسیرش دور بود و دسترسی مستقیم به کسیکه هزینه را پرداخت کرده بود هم نداشت. تماس گرفت و گفت مگر حساب نکردهای؟ پاسخ مثبت بود. گوشی را به مغازهدار داد تا خودش صحبت کند، اما باز هم ماجرا حل نشد.گفت: «اگر بروم فیش را بگیرم و بیاورم، قبول میکنید؟» مغازهدار پرسید: «راهت دوره؟» گفت: «بله.»جواب شنید: «پس اشتباه کردی بدون فیش آمدی.»زیبا سادات میتوانست همانجا عصبانی شود. میتوانست بگوید پرداخت انجام شده و چرا باید برای اشتباه دیگران معطل شود؛ اما راه دیگری را انتخاب کرد.گفت اگر عکس فیش را بفرستند چه؟عکس رسید پرداخت برایش ارسال شد. آن را به مغازهدار نشان داد. مرد گفت: «چشمام نمیبینه.»تصویر را بزرگ کرد و گفت: «اینجا را ببینید؛ ساعت ۱۷ و ۲۴ دقیقه و ۴۵ ثانیه پرداخت شده. این هم آدرس خود مغازه شماست. حالا کلهپاچه را بردارم و بروم؟»مغازهدار گفت: «نه، هنوز مطمئن نیستم.»زیبا سادات هم خیلی ساده گفت: «اشکالی ندارد. من داخل ماشین، جلوی مغازه نشستهام؛ هر وقت مطمئن شدید صدایم کنید.»مغازهدار کارتخوان را زیر و رو کرد تا بالاخره ریز تراکنشها پیدا شد. صدایش کرد که بیا، پیدایش کردم.
اما باز هم ماجرا تمام نشده بود. مغازهدار گفت: «یک بار دیگر بخوان ببین همان ۵۰۰ تومان به حساب ما ریخته؟» نگاه کرد و گفت: «بله.»همان لحظه انگار چیزی یاد مرد قصاب افتاده باشد، ناگهان گفت: «آقای فلانی آورده بودش؟» گفت: «بله.»مرد دست روی سرش گذاشت و با ناراحتی گفت: «وای! فراموشی گرفتم؛ پس چرا شما هیچ چیزی نمیگویی؟»زیبا سادات اما جوابی نداشت جز یک جمله ساده: «خب چه میگفتم؟ شما خسته و کوفته بودید؛ من هم که قرار نبود سربار شما شوم.»ماجرا نزدیک ۴۳ دقیقه طول کشیده بود؛ از ساعت ۱۹:۵۷ که سید زیبا به مغازه رسیده بود تا زمانی که بالاخره کلهپاچه محترم را تحویل گرفت.اما خودش میگوید قصدم تعریف از خودم نیست. اتفاقاً از این میترسم که آدم درباره چیزی حرف بزند که خودش در عمل به آن پایبند نباشد.برای او این ماجرا یادآور همان حرفی بود که سالها از مادرها و پیرزنهای قدیمی طاقانک شنیده بود؛ زنهایی که با وجود هزار گرفتاری، صبر و حوصله را بلد بودند.مادرهایی که گاهی ده بچه قد و نیمقد داشتند، عروس و داماد در خانه، قالیبافی، گله گوسفند و گاو، مرغ و خروس، تشت لباس کنار جوی آب و هزار گرفتاری دیگر، اما وقتی مرد خانه خسته و کوفته از راه میرسید، به جای اینکه تمام خستگی و گلایههای روز را سر او خالی کنند، به بچهها میگفتند: «بابایز یورولِب، سَسیز چِخمَسِنا»؛ یعنی پدرتان خسته است، جیکتان درنیاید.
یادآوری یک فرهنگی قدیمی که شاید فراموش شدههمین جمله ساده، برای زیبا یادآور یک فرهنگ قدیمی بود؛ فرهنگی که آدمها در آن حال همدیگر را بیشتر میفهمیدند.طاقانکیها جملهای دارند که به گفته او هرچه بیشتر به آن فکر میکند، معنایش را بیشتر میفهمد: «بیدَییقَه حِیصِلَسه مین ایلین چِرَگِدِه»؛ یعنی یک دقیقه حوصله به خرج بده تا هزار سال نانش را میخوری.پیرمرد مغازهدار که به نظر میرسید بالای ۷۵ سال سن دارد، وقتی ماجرا تمام شد، از سید زیبا تشکر کرد و گفت: «امروز درس بزرگی از شما یاد گرفتم.»بعد پرسید: «مگر عجله نداشتی بروی خانه؟» پاسخ داد: «نه، عجلهای نداشتم. فقط میخواستم ساعت ۹ خودم را به راهپیمایی و تجمعات شبانه برسانم. حالا با کلهپاچه با هم میرویم؛ تحویل صاحبش میدهم و یک مسیر هم برایم کم میشود.» پیرمرد خندید و خدا را شکر کرد.زیبا سادات هم به راهپیمایی رسید، کلهپاچه را تحویل صاحبش داد و مهمتر از همه، با دلی پر از یک حال خوب راه افتاد. در همان فاصلهای که منتظر بود، دو سه مطلب هم خوانده بود و کارهای خودش را انجام داده بود؛ یعنی آن ۴۳ دقیقه برایش الزاماً وقت تلفشده نبود.اما ماجرای کلهپاچه، برای او فقط یک اتفاق روزمره نماند. دوباره یاد شاگردانش افتاد؛ بچههایی که در کلاس قرآن از صبر، اخلاق، گذشت و رفتار درست با مردم میشنوند. شاید بهترین درس برای آنها همین باشد که اخلاق را فقط نباید در کلاس گفت؛ باید جایی در زندگی، آن را زندگی کرد.خودش میگوید آن شب یک بار دیگر با خودش فکر کرده است که دنیا اول و آخرش دو روز است؛ چرا باید خودمان را برای هر اتفاق کوچکی ناراحت کنیم و سروصدا راه بیندازیم؟ به اندازه کافی برای همه گرفتاری وجود دارد؛ چرا ما قوز بالای قوز همدیگر باشیم؟
زیبا سادات می.گوید: یکی حرفی زد، یکی کاری کرد، یکی حرکتی زد؛ خب من و شما باید عاقل باشیم یا نه؟ مخصوصاً ماهایی که ادعا داریم بیشتر میفهمیم و بیشتر میدانیم، باید بیشتر حواسمان به رفتار خودمان باشد.شاید گاهی یک مکث کوتاه، جلوی یک دعوای بزرگ را بگیرد. شاید یک جمله نگفتن، مانع شکستن یک دل شود. شاید کمی کوتاه آمدن، حال آدمی را که خودش هزار گرفتاری دارد بهتر کند.آن شب، یک کلهپاچه برای سید زیبا تبدیل شد به یک کلاس درس؛ کلاسی که استادش شاید همان پیرمردی بود که ابتدا با عصبانیت از او فیش پرداخت میخواست و در پایان خودش گفت از او درس گرفته است.زیبا سادات فهمید همیشه لازم نیست برای اثبات حقمان صدایمان را بالا ببریم؛ گاهی کافی است صبر کنیم تا حقیقت خودش را نشان بدهد.شاید حکمت همان مادرهای قدیمی همین بود؛ اینکه آدم همیشه قرار نیست جواب هر چیزی را همان لحظه بدهد. گاهی باید یک دقیقه حوصله کرد؛ چون ممکن است همان یک دقیقه، هزار سال نانش را برای آدم داشته باشد.او آن شب به راهپیمایی رسید، کلهپاچه را هم تحویل داد، اما چیزی که با خودش برد، کلهپاچه نبود؛ یک یادآوری ساده بود: اگر قرار است از صبر، اخلاق و اهلبیت(ع) حرف بزنیم، اول باید خودمان آن را زندگی کنیم.شاید کار خیر فقط قربانی اول ماه، کمک به بیمار، حفظ قرآن یا هدیه دادن به یک کودک بیسرپرست نباشد؛ گاهی کار خیر میتواند همین باشد که در یک لحظه سخت، حال آدمی را که روبهرویمان ایستاده، خراب نکنیم.گاهی میشود حق با ما باشد، اما لازم نباشد برای ثابت کردنش کسی را برنجانیم.
گاهی میشود ۴۳ دقیقه منتظر ماند و در عوض، یک دل آرامتر شودو شاید بعضی وقتها، خدا برای درس دادن به ما نه منبر میخواهد، نه کتاب؛ یک مغازه کوچک، یک پیرمرد خسته و حتی یک کلهپاچه کافی است تا بفهمیم صبر، فقط یک کلمه نیست؛ چیزی است که باید آن را زندگی کرد.دنیا خیلی کوتاهتر از آن است که حال خوب خودمان و دیگران را با عجله، عصبانیت و منیت خراب کنیم؛ بگذاریم مردم خوش باشند و ما هم از خوشی مردم خوشحال شویم، شاید همین حال خوب، همان چیزی باشد که خدا برایمان حساب میکند.
13:09 - 31 مرداد 1405