۱۶ ساعت تلاش در برف و کولاک برای درمان بیماران روستایی
ماشینها میایستند. از اینجا به بعد دیگر راهی نیست؛ فقط برف است تا ساق پا... کیف و تجهیزات را برمیداریم و پیاده میشویم. چند قدمی نرفته، چند نقطه سیاه روی برف نمایان میشود. مردان روستا با بیل و کلنگ مسیر را برای ما باز کردهاند.
خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| دستکم ۱۰ درجه زیر صفر... برف میبارد. شهر در سکوتی سنگین فرو رفته، اما اینجا، پشت پنجرههای بخارگرفته مرکز بهداشت کوهرنگ، حکایت دیگری است. چراغها روشن، ماشینها گرم، و آدمها در جنب و جوش.وارد که میشوم، بوی چای تازه دم و قرصهای مسکن پیچیده در فضا. چند نفر چفیه به گردن انداختهاند، چند نفر دیگر کلاههای پشمی را تا روی ابرو پایین کشیدهاند. روی میز، لیستی بلند بالا از روستاها: تبرک (علیا و سفلی)، چمن گلی، شهرک کوشکا، مازه سوخته، آبدره، ارته، دهناش، دورک (علیا و سفلی)، لبد (علیا و سفلی)، شیخ علیخان و نازی. اسامیای که روی نقشه، فقط نقطهاند، اما برای این آدمها، یعنی یک عالمه آدم با کلی درد و دل. تیم سلامت راهی دل کوهستانهایی شوند که در این هوای قطبی، حتی آمبولانس هم جرات رفتن ندارد. اینجا، تنها امید مردم، پای پیاده بهورزان است. این روایتِ ۱۶ ساعت تلاش بیوقفه برای تامین سلامت مردم روستاهای دورافتاده و صعبالعبور است؛ حتی اگر جادهای به آنها نرسد!آقای رمضان عسگری، رانندهای با ۲۰ سال سابقه، کنار بخاری چای میخورد. دستهای ترکخوردهاش را به هم میمالد و میگوید: امشب که خوابیدم، دلم شور میزد. گفتم یا راه باز میکنن یا ما باز میکنیم. این مردم منتظرن.کنارش، خانم ملیحه عسگری، مامای باتجربه بازفت، مشغول چیدن جعبهای کوچک است. داخلش دستگاه سونوگرافی پرتابل، فشارسنج، و چند آمپول است. با لبخند میگوید: این جعبه برای من حکم همه چی رو داره. با همین یک جعبه، توی دل کوه، یه مادر رو از مرگ نجات دادم.
خدا به همراهتون باشه...
مهربان صادقی، معاون بهداشتی دانشگاه، در حال جمعبندی نهایی است. صدایش میان سروصدای آدمها میپیچد: بچهها، امروز ۱۲ تا تیم هستیم. مواظب خودتون باشید. مردم منتظرن...ساعت ۰۵:۱۵، موتور ماشینها روشن میشود. ۱۲ دستگاه خودروی کمکدار، یکییکی از محوطه مرکز بهداشت خارج میشوند. جلوی در، زنی چادری با بستهای نان ایستاده. میگوید: «پسرم توشه راهتون کنم. خدا به همراهتون.»
ساعت۶، بازفت، جادهای که نفسها را بند میآورد
توی ماشین، بخاری روشن است اما شیشهها مدام بخار میکند. بیرون، هر چه هست سفیدی مطلق است. جاده باریک، پرپیچوخم و با پرتگاهی که کفش معلوم نیست. آقا رمضان فرمان را محکم چسبیده. هر از گاهی چرخها روی برف فشرده میلغزند و دلم هری میریزد پایین، اما انگار برای او این لرزش جاده، نوای آشنایی است.بین راه، چند بار توقف میکنیم. برفروبها مسیر را باز میکنند. باد سرد، صورت را میگزد. یکی از بهورزان میگوید: «دیشب توی خوابگاه به دوستم گفتم خدا کنه برف نیومده باشه...مردم منتظرن.»توی ماشین، خانم صدیقه صادقی، بهورز خانه بهداشت کوشک، در حال تماس با دهیار یکی از روستاهاست. صدایش از لای صحبتهای قطع و وصلشده میآید: «سلام حاج آقا... ما رسیدیم تقریبا... انشاءالله تا یه ساعت دیگه... به مردم بگید نگران نباشن...»قطع میکند و رو به ما میکند: «میدونید چقدر خوشحال میشن وقتی میبینن ما اومدیم؟ بعضیاشون یه ماهه منتظر دکترن. یک ماه.»سکوت میکنم. نگاهم به بیرون میافتد. در میان برفهای انبوه، اینجا و آنجا، دود نازکی از پشت بام کپرها بلند میشود. یعنی برای ما آتش روشن کردهاند؟
روستای تبرک؛ جایی که عشق زمینی میشود
ماشینها میایستند. از اینجا به بعد دیگر راهی نیست؛ فقط برف است تا نیمه ساق پا. کیف و تجهیزات را برمیداریم و پیاده میشویم. چند قدمی نرفته، چند نقطه سیاه روی برف نمایان میشود. مردان روستا با بیل و کلنگ مسیر را برای ما باز کردهاند.پیرمردی با ریش سفید جلو میآید و دستان پینهبسته را به سمت ما دراز میکند: «میدونستیم میآیید. دیشب زنگ زدن گفتن فردا صبح تشریف میارید. ما نخوابیدیم از خوشحالی.»قدم میزنیم. بوی هیزم و دود. چند کودک کنار در خانهها ایستادهاند و با تعجب نگاهمان میکنند. یکی از آنها، دختربچهای ۶-۷ ساله با روسری قرمز، دست تکان میدهد. لبخند میزنم، اما او خجالت میکشد و پشت دیوار کاهگلی قایم میشود.
اولین خانه، خانه زینب خاتون
وارد کوچهای باریک میشویم. تیم پزشکی به سرپرستی خانم عسگری جلوی در خانه خشتیای میایستد. پیرزنی با چادر سفید و صورتی چروکیده، در را باز کرده. زینب خاتون، ۷۸ ساله، تنها زندگی میکند. پسرانش کوچ کردهاند شهر.پزشک جوان، آقای احمدی، سلام میکند و وارد میشود. اتاق کوچک، تمیز اما سرد. یک بخاری نفتی در گوشه اتاق. پیرزن میگوید: «نفت تموم شده بود. دیروز پسر برادرم برام آورد.»
فاطمه و قلب کوچکی که میتپد!
دکتر فشارش را میگیرد. عددها بالا است. داروهایش را چک میکند. میبیند یک ماه است بعضیها را نخورده. زینب خاتون سرش را پایین میاندازد: «دیگه تموم شده بود نتونستم برم بگیرم. جاده بسته بود.»دکتر سری به خانم عسگری تکان میدهد. او از کیفش یک بسته داروی یک ماهه بیرون میآورد و روی طاقچه میگذارد. پیرزن دستانش را بالا میگیرد: «خدا خیرتون بده.»دومین خانه: صدای قلب جنین. قوی و منظم.ساعت ۱۰:۱۵، میرسیم به خانهای در انتهای روستا. خانهای کوچک با حیاطی پر از برف. اینجا خانه فاطمه است، مادر باردار ۲۳ ساله. ۸ ماهه باردار است، اما از آخرین ویزیتش یک ماه و نیم میگذرد. جادهها بسته بوده و نتوانسته به مرکز برود.خودش دم در ایستاده. لرزان از سرما، اما خندان. خانم عسگری، ماما، سریع خودش را به او میرساند: «فاطمه جان، چرا بیرون ایستادی؟ سرده! بیا بریم تو.»داخل که میشویم، اتاقی با حداقل وسایل. یک تخت، یک گهواره چوبی خالی، و چند ظرف روی طاقچه. فاطمه روی تخت مینشیند. عسگری دستگاه سونوگرافی را روشن میکند. چند ثانیه مکث. همه ساکتیم. حتی نفسها را حبس کردهایم.ناگهان صدایی در اتاق میپیچد: تاپ... تاپ... تاپ... تاپ...صدای قلب جنین. قوی و منظم.عسگری لبخند میزند: «فاطمه جان، میشنوی؟ این پسر کوچولو داره بهت سلام میکنه.»فاطمه دستش را روی شکم میگذارد. چشمهایش پر از اشک میشود. صدایش میلرزد: «دلم شور میزد...»عسگری کنارش مینشیند: «هیچی نشده. مامان و بچه هر دو سلامتند. فقط باید بیشتر مراقب باشی. من الان بهت میگم چی کار کنی.»در آن لحظه، من به عنوان یک خبرنگار که بارها صحنههای سخت دیدهام، حس میکنم اینجا، در این اتاق کوچک سرد، در دل برف و کوه، گرمترین جای دنیاست.
سومین ایستگاه: حیاط مسجد روستا؛ قرار مردمی
ساعت ۱۲ ظهر، در حیاط مسجد روستا، تجمعی خودجوش شکل گرفته. حدود ۴۰-۵۰ نفر از اهالی، پیر و جوان، با ظرفهای غذا و چای داغ آمدهاند. یک دیگ بزرگ پلو روی آتش است. بوی خورش به مشام میرسد.پیرمرد ریشسفیدی جلو میآید و با صدای بلند میگوید: «به نام خدا، بچهها! شما برای ما از جون مایه میذارید، از زن و بچهتون دور میشید، میآیید توی این سرما به ما میرسید. این نون و نمک، مال خودمون نیست، مال شماست. بفرمایید، میل کنید.»یکی از بهورزان که تا چند دقیقه پیش مشغول واکسیناسیون کودکان بود، حالا کنار دیگ نشسته و با مردم همکلام شده. یک زن میانسال برایش تعریف میکند: «پسرم پارسال تصادف کرد. اورژانس هوایی اومد بردش شهر. اگر نبودین شماها، الان بچم نبود.»
بازگشت در مهتاب...
تاریک شده. ماه در آسمان پیداست. جاده برگشت، ترسناکتر از آمدن است. اما انگار نه برای رانندهها. آنها با آرامش خاصی رانندگی میکنند، انگار هر روزشان اینطور میگذرد....آنجا که آمبولانس راه ندارد، اما عشق به ایران راه دارد...
خسته اما خوشحال...
توی ماشین، یکی از پرستاران جوان چرت میزند. دستهایش هنوز یک دفترچه یادداشت را گرفته. روی آن نوشته: «مریم ۶ ساله - واکسن یادآور»دکتر صادقی در ماشین بغلی، با تلفن صحبت میکند: «... بله الحمدلله همه سلامتند. حدود ۳۸۰ نفر ویزیت شدند. فردا صبح دوباره حرکت میکنیم. به خانوادهها بگویید نگران نباشند.»به مرکز بهداشت میرسیم. ساعت از ۸ شب گذشته. بچهها خستهاند، اما لبخند بر لب دارند.
خودجوش در صف اول راهپیمایی
حکایت عشق به ایران و انقلاب اسلامی
در میان همین روستاها، جایی که هنوز صدای آمبولانس به گوش نرسیده، اما صدای پای بهورز برای مردم آشناست، حکایت دیگری هم هست؛ حکایت عشق به ایران و انقلاب. همان مردمی که مسیرهای سخت را برای رسیدن تیم سلامت هموار میکنند، در روز ۲۲ بهمن، بیآنکه بلندگویی آنها را فرا بخواند، خودشان راه میافتند.پیرمردی که با بیل، برف جاده را کنار زده بود، حالا با همان دستهای پینهبسته، پرچم را بر دوش میکشد. زینب خاتون که داروهایش را از دست بهورز گرفته بود، با چادر سفیدش در صف اول راهپیمایی میایستد. فاطمه، مادر بارداری که صدای قلب نوزادش را در اتاق سرد روستا شنید، حالا کودکش را در آغوش گرفته و در صفوف راهپیمایی گم میشود.آنجا که آمبولانس راه ندارد، اما عشق به ایران راه دارداینجا، در دل صعبالعبورترین نقاط، مردم ثابت میکنند که قدردان خدمتند. آنها عاشقانه و خودجوش، بدون دعوت رسمی، از دل کوهها بیرون میآیند تا فریاد بزنند: «ما هستیم و پای آرمانمان ایستادهایم.»در روز ۲۲ بهمن، بیآنکه بلندگویی آنها را فرا بخواند، خودشان راه میافتند. این، زیباترین صحنه پیوند "جمهوری" و "اسلام" است.
۲۲ بهمن باصفای روستای صعبالعبور و محروم خویه در شهرستان کوهرنگِ چهارمحال و بختیاری#جمهوریاسلامی 08:01 - 29 بهمن 1404