قالیهایی که از زندان تا دیدار رهبری رسیدند
وقتی هدیه رهبر انقلاب در دست معصومه خورشیدی جا گرفت، انگار نه تنها یک زن معمولی، که چراغی از نور و امید برای صدها زن فراموششده زاگرس روشن شد. داستان زنی که از دل فقر و تاریکی، خورشیدی شد که هیچگاه غروب نمیکند.
خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| قصههایی هستند که باید با نسیم صبح شنید؛ قصه زنانی که در سختیها رشد کردند اما خود امید و روشنایی شدند. یکی از این قصهها، داستان زنی است که از کودکی پای دار قالی، زندگیاش را با صبر بافت و امروز، فانوس راه صدها زن دیگر شده است.داستان «معصومه خورشیدی» روایت عشقیست که با مقاومت و پشتکار، چون رودی در دل کویر، زندگی را به زمینهای خشک بازگرداند؛ زنی که با دستان زخمخوردهاش، دنیایی را روشن کرد که کسی باور نداشت.
نفسهای رنگیِ امید در دل زاگرس
صبحی گرم و لبریز از بوی زاگرس، قدم به کارگاه قالیبافی در شهرکرد گذاشتم؛ جایی که هوا پر بود از بوی نخ و رنگ و نفسهای امید. صدای دارهای قالی، همچون زنگهای مهلک زمان، هنوز هم در دل فضا زندگی میبافتند.معصومه، زنی میانسال با چادری سیاه، همچون شب بیکران، گامبهگام میان دارهای قالی میرفت. دستانش، همچون نسیم مهربانی، بر شانهی زنان میلغزید و لبخندش مانند آفتاب گرم، دلها را مینواخت. او فراتر از یک مدیر تعاونی بود؛ مادر بود، خواهر، معلم، و پناهگاه دلهای رنجدیده.«قبل از آمدنم، این زنها فقط نفس میکشیدند، اما حالا زندگی میکنند.» صدایش پر از امید بود و ریشههای عشق.
زنانی که زندگی را دوباره میبافند
داستان از سالهای دور آغاز شد؛ زمانی که زهرا یازده بهار را پشت سر گذاشته بود و کنار دار قالی مینشست، گره به گره، تار و پود رویاهایش را میبافت. کسی گمان نمیکرد دختری که زیر سقفهای کمارتفاع و شکستگیهای زمان رشد کرده، روزی چراغ راه صدها زن شود.«فقر چون سایهای سنگین بر زندگیمان افتاده بود. هر گره، زخمی بر دستان کوچک من مینشست... اما دلم میخواست بیش از یک کارگر باشم، میخواستم خورشیدی باشم در دل شبهای تار.»سالها گذشت و دخترک دیروز، زن امروز شد؛ زنی که تصمیم گرفت از دل تارهای قالی، خانهای بسازد برای زنانی که سرپناهی نداشتند؛ زنانی که بیسرپرست و در چاه یأس افتاده بودند.
گرههای درد، نخهای امید
در گوشهای از کارگاه، زنانی با روسریهای رنگارنگ، هر یک با داستانی به قدمت زمان، اما دلی سرشار از امید نو، مشغول کار بودند. پیرزنی با دستان لرزان گفت: «قبل از آمدن زهرا، انتظار مرگ بودم؛ اما حالا پول درمیآورم و نوههایم به من افتخار میکنند.»دختر جوانی که روزگاری در زندان بود، لبخند زد: «اکنون با هنر خودم، زندگیام را میسازم و حتی به خانوادهام کمک میکنم.»قالیبافی تنها نانی به سفره نمیآورد؛ این هنر، مرهمی بود بر زخمهای روح.خانم خورشیدی خوب میدانست قالی چه سحر و جادویی دارد؛ رنگها و نقشها گرمایی میدادند که سرمای تنهایی را میزدودند، نظم الگوها، ذهنهای خسته را سامان میبخشید، و نرمی نخها، زخمیترین دلها را آرام میکرد.
خانم خورشیدی در مهمانی خورشید
اما اوج قصه، روزی رقم خورد که تلفنی از تهران رسید: «خانم خورشیدی، دعوت شدهاید برای دیدار با رهبر انقلاب.»آن روز، معصومه تابلو فرشی برداشت؛ فرشی که با اشک و لبخند زنان زندانی گره خورده بود.در سالن دیدار، رهبر انقلاب با مهربانی به فرش نگاه کرد و گفت: «اینها را زنان زندانی بافتهاند؟ چقدر زیبا...»سپس، انگشتر عقیقاش را از انگشت درآورد و به معصومه داد و فرمود: «تو خورشیدی، نور میافشانی... سال آینده، انشاءالله ۱۵۰ زن را در کنارتان ببینم.»معصومه بغضش را فرو خورد، اما دلش فریاد میزد: «من دیده شدم... زنانی که هیچکس به آنها امید نداشت، حالا قهرمان شدند...»از آن روز، کارگاه دیگر فقط محلی برای قالیبافی نبود؛ خانهای شده بود برای مادران تنها، دختران زخمی، و زنانی که سالها در پشت میلهها زندگی کرده بودند.
هنرِ نوازشگرِ روحهای زخمی
امروز، معصومه سه مرکز کارآفرینی دارد. صبحها، اولین نفری است که وارد میشود، دارهای قالی را لمس میکند و برای هر نخ دعا میکند. زنانی بیشتر و بیشتر میآیند و با هر گره، زندگی میبافند.معصومه میگوید: «وقتی غرور زنها را میبینم که بازمیگردد، خسته نمیشوم. رهبر گفت ۱۵۰ زن... من دارم جا باز میکنم برای ۲۰۰ خورشید... برای ۲۰۰ روشنایی...»وقتی به کارگاه خورشیدی رفتم، چیزی فراتر از یک محل کار دیدم؛ خانهای پر از نور و اراده. هر زن آنجا، کتابی بود از غمها و شکستها که به صفحههای درخشانی از امید تبدیل شده بود.صدای دارهای قالی هنوز در گوشم زنگ میزند؛ صدایی که دیگر نشان از فقر ندارد، بلکه سرودِ سربلندی و تولد دوباره است.معصومه خورشیدی، دختری که روزی زیر سقفهای ترکخورده گریه میکرد، امروز خورشیدی است که دل صدها زن را روشن میکند.
به گزارش خبرگزاری فارس، در راه بازگشت، صدای دار قالی هنوز در گوشم میپیچید؛ صدای گرههایی که دیگر از سر نیاز نبود، بلکه از سر امید بود. صدایی که غرور میبافت، نه فقط نقش و نگار. صدایی که از دل تار و پود برخاسته بود، اما تا ژرفای جان میرسید.اینجا زنانی ایستادهاند که از دل خاموشی، خورشید شدند؛ خورشیدی که هر صبح طلوع میکند، نه برای خود، بلکه برای زنان سرزمینش. برای آنکه چراغی روشن بماند، برای آنکه فرشی بافته شود، با نقش فردا.
14:44 - 5 مرداد 1404