در روزگار خشکسالی، مردم به دشت رفتند و نماز باران خواندند.صدای "آمین"شان تا آسمان رفت،اما زمین همچنان ترک خورده بود.پیرمردی آرام گفت:«شما برای باران دعا کردید، ولی با دستانی خشک از عدالت، و با دلهایی بیابر از مهربانی.»آسمان از صدای دعا تکان نمیخورد،او به تغییر دلها گوش میدهد، نه فقط به زمزمه لبها.اگر ظلم در زمین باشد،اگر دروغ در بازار جاری باشد،اگر تشنگی عدالت در جان مردم باشد،آنگاه حتی ابرها هم در آسمان میایستند و گریهشان نمیگیرد.اما همان روز که دستها به کار نیک آغشته شود،دلها سبک شوند و نگاهها پاک،آنگاه بیآنکه نماز دیگری خوانده شود،ابرها خود به صف میایستند و باران میبارد...این باور من است سنگین است ولی سبک شدم...خدایا منوببخش.
20:06 - 19 آبان 1404