وسط ميدان گير كرده ايم مادرم راننده ماهرى است و سعي مى كند راهى براى فرار بيدا كند و نمى تواند تمام شجاعتم را جمع مى كنم تا از مرد چاق اسلحه به دست فيلم بگيرم كه بين ماشينها راه مى رود و سلطان وار روى كاپوت ها مى كوبد ناكهان مرد اسلحه را بلند ميكند و رو به أسمان شليك مى كند اولين بار است كه
صداى تفنگ را به اين نزديكى و آنقدر واقعى مى شنوم نيم خيز مى شوم سمت مادرم داد مى زنم الان تير مى خوريم ماشين بذار فرار كنيم مى بينم مادرم بى توجه به من دست لرزانش را روى دنده فشار مى دهد فكر مى كنم ترسيده است من هم مى ترسم داد مى زنم نمى خوام بميرم جوانكی درست مثل بازتاب معكوس صداى من
به طرف پنجره هاى روشن و سايه هاى محو فرياد ميزند هر كى كسى رو راه بده تو خونه اش ....
18:45 - 9 اردیبهشت 1405