یادمه اردیبهشت ماه سال هشتاد و چهار هیجده سالم بود و تو امیدیه تو دشت قیر کار می کردیم. فقط روزی سه چهار نفر از جمع پانزده نفری ما تو اون برهوت و جهنم از هوش می رفتیم. یه جایی تو دشت قیر بود که خاک رو با پا می زدیم کنار، از زمین آتیش،بلند میشد. بخدا آخر دنیا بود اونجا