نه نامش را میدانست، نه چهرهاش را دیده بود؛ فقط یک «زن باردار در خطر» بود و جادهای که باید باز میشد. چند کیلومتر جلوتر، کنار بهداری، حقیقت مثل برف روی سرش ریخت؛ زنی که نجات داده بود، همسر خودش بود!
یه بار زمستان گردنه چری رفتم از دور یک نقطه سیاهی روی برف بیرون بود از مسئول راهدارخانه پرسیدم اون لکه سیاه چیست گفت دودکش بولدوزر که سرش زده بود یعنی کل بولدوزر زیر برف مدفون بود