سالهای زیادی بود چشمانتظار بودم. هیچوقت باور نمیکردم روزی نام من در میان برگزیدگان دیدار خوانده شود. پارسال، چند روز مانده به سیزده رجب، مثل همیشه وارد مسجد شدم؛ فقط آمده بودم نماز مغرب و عشاء را بخوانم و به خانه برگردم. بعد از نماز و برنامههای مولودی، قرعهکشی آغاز شد. نام اول، دوم، سوم… تنها دو نفر باقی مانده بود. امیدی نداشتم. آهسته وسایلم را جمع میکردم تا بروم که ناگهان صدایی از پشت میکروفون نام مرا خواند. لحظهای خشکم زد. با تردید از اطرافیان پرسیدم: «اسم من بود؟» گفتند: «بله، همین بود.» قلبم تند میزد، زبانم بند آمده بود. نمیدانستم خوابم یا بیدار. وقتی بلیط اتوبوس دیدار را گرفتم، دلم آرام شد. چه عیدی بزرگتر از اینکه در ایام ولادت آقا امیرالمؤمنین (ع) و روز پدر، به دیدار مهربانترین پدر جهان اسلام بروم؟ در حسینیه، انتظار کوتاه اما سنگین بود. هر ثانیه مثل سالی میگذشت. صدای قلبم بلندتر از هر صدایی در فضا میپیچید. و ناگهان آقا آمد. دستم را روی قلبم گذاشتم تا از شدت تپش از جا کنده نشود. پردهای از اشک میان من و نگاهشان حائل شد؛ هرچه تلاش کردم کنار برود، نرفت. چشمانم تیره و تار به تماشای ایشان نشست و لحظهای از توجه به ایشان غافل نشدم. حتی از پشت پرده اشک، او زیباترین و خاصترین پدری بود که چشمانم دیده بود. زمان با سرعتی عجیب گذشت. مراسم به پایان نزدیک شد و آقا دستی تکان داد. همان لحظه، چشمهایمان بدرقه اش کردند؛ بدرقهای که هنوز در دل و جانمان ادامه دارد.📝به قلم :زینب بسحاق ،قم المقدسه شنبه ۱۳دی ۱۴۰۴#ولادت آقا امیرالمومنین (ع)وروز پدر 🎂#خاص ترین ومهربانترین بابای دنیا، روزت مبارک ♥️#امام خامنه ای عزیز (مدظله العالی)💐