جشنواره ی آقای رضای معصومه
بسم الله الرحمن الرحیمقربان صدقههای غبار گرفتهآدمیزاد یک زبان دارد که در دهانش میچرخد و با آن حرف می زند. یک زبان دیگر هم دارد که فهمیدنش کار هرکسی نیست. فهمیدن صدای این زبان کار گوش و چشم نیست. تمام مترجمهای دنیا هم جمع بشوند زبان دیگر آدمها را متوجه نمیشوند. متوجه شدن حرف این زبان کار قلب است.اگر میخواهی زبان دیگر شخصی را بفهمی باید آن شخص در قلبت جایی داشته باشد. آن وقت اگر خوب حواست را جمع کنی قلبت صدای او را خواهد شنید. گیجتان کردم. بگذارید با مثالی منظورم را شفاف تر بگویم.مثلا در خانوادهی ما برادرهایی هستند که خیلی از حرفهایشان را با زبان دیگر میگویند. منِ خواهر هم این زبان را خوب بلد شدهام و میفهمم.تارهای صوتی بردارهایی که من میشناسم هیچ گاه برای گفتن «دلم برایت تنگ شده است» نلرزیده است. اگر دلشان هوس دورهم بودن با خواهرهایشان را بکند لبهایشان از روی هم برای گفتن«بیا دورهم باشیم، تو بگو و من بشنوم» برداشته نمیشود. برادرها اینطور موقعها بادی به غبغب میاندازد، نیمچه گرهی نمکی هم به ابروهای پرپشتشان میزنند و میگویند:«تو که چشم بازار را کور میکنی و همهی شهر را راه بلد شدی، یک بار هم سر ماشینت را کج کن و خانهی ما هم بیا.» خانه شان هم که میروی، نمیگویند:«چه خوب کردی آمدی.» اما لبخند گرمی که روی لبهایشان مینشیند یعنی:«خواهرجان صفای خانهی ما شدی.» این همان زبان دیگرشان است که من محبتشان را میفهمم و دلم غنج میرود. یادم میماند در اولین فرصت بروم خانهشان.برادرهایی که من میشناسم، گرهی کوری اگر توی کار خواهرشان بیفتد، هیچ وقت پیامکی یا حضوری نمیگویند:«غصهات نباید خواهرجان، مثل کوه پشتت هستم.» یا هیچ وقت دست خواهرشان را توی دستشان نمیگیر
ند و دم گوشش نمیگویند:«آب توی دلت تکان نخورد. من هستم.» آنها فقط تلاش میکنند گره را با دست، با دست نشد با دندان باز کنند. هرازگاهی هم تلفنی میزنند یا پیامکی میفرستند و میگویند:«چی شد؟» چی شد گفتن یعنی همان جملات بالایی که گفتم. یعنی توی فکرت هستم، غصه نخوری، آب توی دلت تکان نخورد.ما خواهرها اگر حواسمان به زبان دیگر برادرهایمان نباشد شاید مهربانیهای آن ها را فراموش کنیم. برادرهایی که من میشناسم بیوفا و بیمهر نیستند. روی محبتهایشان غبار نشسته است. غبار نابلدی و کمی هم گرد غرور و مردانگیهای قدیمی.
09:12 - 18 اردیبهشت 1404