15 تیر 1404

شب دهم محرم، لحظه‌ای که خندیدم!

در دل آن هیاهو و انتظار، گاهی از شدت شوق لبخند می‌زدم و گاهی اشک در چشمانم حلقه می‌بست. احساساتی که در هم آمیخته بودند؛ خنده‌ای از سر شعف و گریه‌ای از عمق دلتنگی برای وصال...
همه رجزخوان‌های این شب‌ها را صدا بزنید. همه کری‌خوان‌های پوشالی را. همه پهلوان‌پنبه‌های مجازی‌ را. همه آن‌ها را که چندهفته توییت می‌زدند. پیروزمندانه قهقهه می‌زدند. همه آن‌ها که می‌گفتند او رفته. او نمی‌تواند بیاید. او در زیر کوه‌هاست. بگویید که او خود کوه است. بگویید که خامنه‌ای آمده. به همان موقعیت همیشگی. روی همان زیلوهای آبی‌اش. بگویید که شما و کرور کرور اسلاف‌تان در قواره او نیستید. اوست که در برابر هزینه‌های میلیون‌دلاری شما و پدران نامشروع‌تان، در برابر ردیف‌ردیف رسانه‌های مزدورتان و در برابر اتاق‌های جنگ زیرزمینی‌تان در سرزمین‌های غصبی، تنها با یک حضور، بی‌آنکه حتی کلمه‌ای سخن بگوید، ورق را برمیگرداند و روایت پیروزی خلق می‌کند. بزرگانتان را بگویید که از دست او مشق رزم کنند. حرام‌لقمگان و اشرار را صدا بزنید و بگویید که او پسر علی است؛ شما پسران که‌اید؟ «مهدی مولایی»
01:45 - 15 تیر 1404

17 واکنش
8083 بازدید