"تازه می‌فهمم"

✍️ابوالفضل گلستانیمن اولین بار، پانزده یا شانزده‌ساله بودم که به کربلا رفتم؛ همراه با بچه‌های حوزه در پیاده‌رویِ اربعین شرکت کرده بودم. در وسطِ مسیر، روحانیِ بزرگواری آمد و شروع به سخنرانی کرد. شب بود و ما در موکب بودیم؛ پاهایمان از خستگیِ راه گزگز می‌کرد. در ابتدا، صحبت‌هایش را درست و حسابی نمی‌شنیدم، تا اینکه در اواخرِ سخنرانی، کلامِ او به روضه رسید.دلم گریه می‌خواست؛ پس گوش تیز کردم تا ببینم چه می‌گوید. او حکایتی را نقل کرد و گفت: «روزی روحانیِ روضه‌خوانی بالای منبر، در حضورِ بزرگی شروع به ذکرِ مصیبت کرد. در ابتدایِ روضه چنین گفت: زینبِ کبری، آن سبطِ امیرالمؤمنین و دخترِ شیرِ خدا، در مجلسِ یزید بود؛ در حالی که سرِ مطهرِ حسین‌بن‌علی در طشتی از طلا قرار داشت و بزمِ شراب برپا بود...»حاضران در دل منتظر بودند که خطیب ادامه دهد و به گریزِ اصلیِ روضه برسد، اما ناگهان آن بزرگِ مجلس فریاد زد و گفت: «کجا می‌روی؟ برای روضه‌یِ تو، همین یک خط را باید تا قیامت خون گریست!»آن لحظه من هم همراه با مجلس شروع به گریه کردم، اما وقتی به کربلا رسیدم و روبرویِ ضریحِ امام حسین (ع) به هق‌هق افتادم، باز هم حقیقتِ آن روضه را چنان که باید، نفهمیدم. حالا اما، که کمی بزرگ شده‌ام، زن و بچه دارم و کمی از مفهومِ ناموس و غیرت سرم می‌شود، تازه می‌فهمم که آن بزرگ در آن مجلس چه فرموده است.امان از دلِ زینب! او کجا و مجلسِ شراب و مستیِ مردانِ بدمست کجا؟ او کجا و حضور در میانِ زنانِ رقاصه و تماشایِ سرِ بریده‌یِ برادر کجا؟ او کجا و شنیدنِ شعرِ طرب‌انگیز و کفرآمیزِ یزید کجا و ساحتِ قدسیِ زینب کجا؟
اگر جهان را پایانی مقدر بود، حتماً همان‌جا باید پایانِ دنیا رقم می‌خورد و در صورِ اسرافیل دمیده می‌شد. بمیرم برای دلِ آن خواهر که مظلومانه ایستاد. او که وقتی تازه به کربلا رسیده بود، همه دور و برش را گرفته بودند تا حتی آفتاب هم قد و قامتِ حضرتِ زینب را نبیند، چه برسد به نگاهِ نامحرم و حضور در آن مجلسِ شومِ شراب.
07:41 - 14 تیر 1405
جامعه
فرهنگ
روایت‌های مردمی

1 واکنش
29٫6k بازدید