وقتی دل نویسنده،راوی وداع شد

✍️ زهرا غلامیفقط چند ساعت مانده تا آخرین بدرقه...چگونه بنویسم که فقط یک روز تا تشییع شما مانده است؟ چگونه این واژه‌ها را کنار هم بگذارم، وقتی هنوز دلم باور نکرده که قرار است فردا، به جای آغوشتان، باید تابوتتان را بدرقه کنیم؟تمام عمر، از فرداها امید می‌خواستیم؛ اما این فردا، سنگین‌ترین فردای زندگی ماست.هر بار که می‌خواهم نامت را بنویسم، اشک، زودتر از واژه‌ها روی صفحه می‌نشیند. انگار همه چیز با رفتنت خاموش شده است؛ انگار زمان هم از حرکت ایستاده و دنیا دیگر رنگی ندارد.می‌گویند فردا روز تشییع شماست...اما مگر می‌شود کسی را که هنوز در تمام نفس‌هایمان زندگی می‌کند، بدرقه کرد؟ مگر می‌شود با عزیزی که هنوز صدایش در گوشمان می‌پیچد، خداحافظی کرد؟قلمت بشکند ای نویسنده...هیچ‌کس برای نوشتن از آخرین بدرقه عزیزش، واژه‌ای نیاموخته است. هیچ جمله‌ای توانِ وصف این داغ را ندارد و هیچ متنی، عمق این اندوه را روایت نمی‌کند.فقط چند ساعت مانده...و ما، با قلب‌هایی شکسته، چشم‌انتظار سخت‌ترین وداع زندگی‌مان هستیم؛ وداعی که هیچ دلی، هرگز آمادگیِ آن را ندارد.فردا،شما را تا منزل ابدی تان همراهی خواهیم کرد؛با اشکی که بند نمی آبد،با دلی که آرام نمی شود و با خاطره هایی که تا همیشه در کنارمان خواهند ماند.
07:16 - 13 تیر 1405
جامعه
امام و رهبری
حماسه و مقاومت

52٫3k بازدید