من عاشق این آشپزخونم
✍️ دکتر مریم جهانگیرهر بار که مهمونی میومد خونهمون، بعد از جمع کردن سفره، با دلسوزی میگفت: «انشاءالله یه خونه بزرگتر بخری، از این جا تنگی دربیای!» راستش را بخواهی، من فقط لبخند میزدم و تشکر میکردم، ولی ته دلم یه چیز دیگه بود... من عاشق همین آشپزخونه دو در دو نقلی خودم هستم.عاشق صبحهاییام که توی همین چهار دیواری کوچیک، چاییم آروم آروم دم میکشه و عطرش با نوای دعای عهد علی فانی توی خونه میپیچه...عاشق بوی خورشت قیمهام که به درخواست همسرم توش گلاب و چوب دارچین میزنم تا بوی قیمه نذری امام حسین(ع) رو بده...عاشق لحظههایی که کتاب پسرم رو میذارم روی جانونی و براش دیکته میگم...من تو همین آشپزخونه برا همسایهمون که کرونا گرفته بود سوپ پختم و آب پرتقال گرفتم...من تو این آشپزخونه به دخترک خونه یاد دادم چطور با دو تا تخممرغ میشه هم کیک پخت هم کوکو سیبزمینی، تا وقتی عصر بابا میاد هم عصرونه داشته باشیم هم شام!من تو همین آشپزخونه وبینار درمانهای جدید سردرد رو همزمان با درست کردن کاپکیک برای جشن نیمهشعبان مدرسه بچهها شرکت کردم...این آشپزخونه برام فقط جای پخت و پز نیست... هم دانشگاهه، هم سینما، هم جلسه قرآنه، هم کتابخونه، هم محل تراپی و رفع خستگیامه، هم کلاس فرزندپروری، هم مدرسه بچههاست، هم رسیدگی به همسر... و به وقت بیماری اهل منزل، یه داروخونهست! اینجا قلب تپنده خونهست و مرکز مدیریت من. این بخش کوچک از کاشانهام به وسعت یه جهان پر از امکاناته برام...من عاشق این آشپزخونم. ممکنه بشه ابعادش رو متر کرد اما وسعت بی انتهایی که من مادر بهش دادم رو نه... من اینجا فقط غذا نمیپزم، من اینجا دارم زندگی میکنم، دارم زندگی میبخشم ... من دارم انسان میسازم...
15:25 - 6 تیر 1405