شهرِ هزار آشوب
✍️ابوالفضل گلستانی امشب شبِ اول محرم است؛ صدای سُمِ اسبان و زنگولهی شتران در بیابان میچرخد. کاروانی دارد از دور میآید و چندین منزلِ دیگر قرار است برسند به «شهرِ هزارآشوب»؛ شهری که فکر میکنند مردمشان آن را آذین بستهاند. خوشحالند که آنها دارند میآیند؛ شاید فکر میکنند وقتی برسند، مردم شیرینی و شربت پخش کنند، کِل بکشند و گل و گلاب بر سرِ این کاروان بریزند. بچهها خوشحالند؛ بالاخره از این بیابانِ خشک و پر از تیغ و ترسناک، که صدای گرگ و سگ از آن میآید، خلاص میشوند. فکر میکنند وقتی برسند به شهر، با بچهها بازی میکنند و شاید گوشوارههای جدید بخرند. بعضی از اینها در آفتابِ داغ، دست و پاهایشان سوخته است. دیروز یکی از بچهها مریض شد و الحمدلله خوب شد. خیلی هوا گرم است، حتی با اینکه پاییز است؛ اما خداروشکر عمو عباس سریع آب را آورد و عمه زینب با خنده از او پرستاری میکرد و میگفت: «چیزی نیست، گرمازده شدی عزیزم.»گاهی صدای گریهی علیاصغر در کاروان میپیچد و امام مثلِ بازِ شکاری میرود سراغِ پسرش. او را در آغوش میگیرد و خانم رباب به شوخی میگوید: «بهانهی بابایش را میگیرد.» امام لبخندی میزند و سرش را در قنداقهی پسرکش پنهان میکند و او را میبوید؛ چند ثانیهای انگار در این جهان نبود. وقتی سرش را بالا آورد، با سرِ آستین سریع قطرهی اشکش را پاک کرد. بانو رباب گفت: «انشاءالله عروسیِ علیاصغر...» و علیاکبر زیرِ لب «انشاءاللهای» گفت. امام نگاهی به پسرش کرد و زمزمهکنان گفت: «سلام بر پیغامبر...» و انگار هرچه در ذهنش بود را با نگاه به پسرش شست و برد. نگاهی به دوردست کرد و صدای چکاکِ شمشیر و سُمِ اسبانی که تندتند به سمتِ آنها میآیند را شنید.
شهرِ کوفه را انگار میدید؛ انگار آن بالا مسلم را میدید که میگفت: «امامِ من نیا...» و بعد صدای افتادنِ او از بالای برجِ دارالخلافه را میشنید. صدای کِل کشیدنِ زنها، شادیِ بچهها، خندهی مردان و آهنگران که تندتند کار میکردند و شمشیرهای نو و نیزههای خوب برای آنها آماده میکردند را حس میکرد. تیرهایی که بعضی از مردان، مثل حرمله و شمر، سفارش میدادند؛ در آن لحظه قلبِ امام تیر کشید.شهر انگار پر از مه و آتش بود که زبانه میکشید برای سوختن؛ و مراجعی مثل سلیمان میگفتند امام دستورِ جنگ نداده و خانهنشین شده بودند. دروازههای شهر بسته شده بود و هیچکس منتظرِ آنها نبود؛ در حالی که نامهها در خرجینِ شتری سنگینی میکرد. قاسم داشت به آن شتر آب میداد و نوازشش میکرد. صدایی امام را از دوردستها بیرون کشید و گفت: «جانِ خواهر، به چه زل زدهای؟...»امام مثل همیشه لبخندی زد؛ با لبهای سرخی که چند لحظه از ذکر گفتن توقف کرده بود، گفت: «خواهرم، عجلهای نیست برای رفتن.» نگاهی به بچههای خسته کرد و آرام گفت: «من هم دلتنگشان میشوم...» و سپس با صدای بلند فرمان داد: «آرام میرویم...»
17:17 - 28 خرداد 1405