همراهی تا مزار دلتنگی
در گلزار شهدا، جایی که پیرمردی معلول هر هفته به برادر شهیدش پناه میبرد، مهربانی شکوفه میزند و آدمی یاد میگیرد گاهی باید برای رسیدن به حقیقت، آهسته قدم بردارد.
پیرمردی با دو عصا در میان آرامستان شهدا نشسته بود؛ انگار تمام خستگی سالهای دور و نزدیک را یکجا روی دوشش آورده باشد. پاهایش یاریاش نمیکرد، اما دلش… دلش هنوز میدوید. چشمهایش خیره به جایی بود که فقط خودش میدانست.در همان نزدیکی، مردی زیر سایهی درخت ایستاده بود و آرام، در آغوش نور، عبادت میکرد. دستها را بالا برده بود، نه برای خواهش… برای آرام کردن دل بیقراری که به خدا پناه میبرد.نمازش که تمام شد، بیآنکه مکث کند، قدمی برداشت و آرام به سوی پیرمرد رفت. هیچ سلامی، هیچ «حالتان چطور است؟» و هیچ گفتوگویی میانشان رد و بدل نشد. فقط یک نگاه… نگاهی که بیشتر از هر واژهای فهمیده میشود.
مرد جوان آرام زیر بغل پیرمرد را گرفت؛ همانگونه که مادر زیر بغلِ کودکش را میگیرد تا نخستین قدمها را همراهش باشد. قدمبهقدم، آهستهتر از راه رفتن یک لاکپشت، همراهش شد.آدمی که عمری با سرعت دویده بود، حالا باید با تأنّی راه میرفت… این همراهی، شبیه صبرِ ماهیگیری بود که میداند دریا عجلهبردار نیست.پیرمرد هرچه جلوتر میرفت، انگار جان تازه میگرفت. چشمهایش برق میزد؛ مثل کسی که بعد از سالها به خانهی کودکیاش نزدیک میشود. وقتی به مزار رسید، آرام روی زمین نشست… صدای نفسش نرمتر شد، انگار کنار عزیزش انگار تازه نفس میکشید.من هم مثل همیشه طاقت نیاوردم. نشستم کنارشان، فاتحهای خواندم، بعد پرسیدم:«پسرتان است؟»سرش را آرام تکان داد و گفت:«نه… برادرم است، برادر بزرگترم. هر هفته دلتنگش میشوم.»همانجا بود که دلم لرزید.با خودم گفتم عجب روزگاریست…یکی با برادر شهیدش آرام میگیرد، و یکی دیگر…در میان شلوغی زندگیاش، کسی را ندارد که حتی یادش دلتنگش کند.دنیای ما زندهها عجیب است؛گاهی یک مزار، خانهی امنتر از تمام خانههای دنیاست.و گاهی یک نگاه، کاری میکند که بفهمی هنوز انسانیت، بیصدا اما جاریست.
18:03 - 25 آبان 1404