رویداد ملی روایت نویسی "آقا رضای معصومه"
عنوان روایت: "تنها نیستی"از توی کوله پشتی بزرگش چادر مشکی را بیرون می‌کشد و سر می‌کند. زن مسئول بازرسی با ابروهای درهم کشیده از بالای عینک نگاهی به کفش‌های بزرگ کوهنوردی و لباس‌های رنگی و کوله بزرگ می‌اندازد.همان‌طور که کارت ملی را چک می‌کند با لحن سردی می گوید:"کوله رو نمی تونی ببری تو. نسبتت با زندانی چیه؟"- خواهرشم، برادرمه....گوشی را بر می‌دارد:- بازم کوه بودی؟ تو تابستون به این گرمی؟- غیر از کوه کجا رو دارم برم آخه. دستپخت خودته. از همون بچگی که هی منو خِرکش می‌کردی و می‌بردی کوه و می‌گفتی دختر باید قوی بار بیاد. قوی مثل کوه...- برو، ولی مواظب باش، تنها نرو.- میرم، مواظبم، تنها هم نمیرم. این هزار بار!و بعد از پشت شیشه شکلکی شیطنت‌آمیز در می آورد و مرتضی می‌خندد. مثل همیشه که به مسخره‌بازی‌هایش می خندید. مثل وقت‌هایی که می‌خواست از خانه بزند بیرون و مرتضی باز می‌رفت تو نقش قیصر و بادی می‌انداخت به غبغب و صدایش را کلفت می‌کرد و می‌گفت: "موهاتو بکن تو دختر!" مرضیه هم می‌خندید. شالش را دور گردنش می‌پیچید و چشم‌هایش رو لوچ می‌کرد و زبانش را می‌انداخت بیرون که یعنی خفه شدم. مرتضی می‌خندید و اگر چیزی دم دستش بود پرت می‌کرد سمت مرضیه و مرضیه هم جاخالی می‌داد و با صدای خنده‌ای بلند در را پشت سرش می‌بست.جوری می‌خندند که گونه‌های‌شان سرخ و چشم‌های‌شان تر می‌شود. بعد یک نفس عمیق می‌کشند و ساکت می‌شوند. مدتی زل می‌زنند به هم. مرضیه دستش را می‌گذارد روی شیشه. مرتضی خیره می‌شود به مهر کف دستش. سرش را تکانی می‌دهد که: "شرمنده‌ام". مرضیه "فدای سرت" می‌گوید. می‌گوید که کم کم دارد مبلغ بدهی را جور می‌کند و همین امروز و فرداست که برگردد خانه پیششان.***
صدایی از بلندگو می پیچد توی هوای سرد و پاییزی حیاط زندان. اسم چند زندانی را صدا می زنند. مددکار می‌گوید: "به خانواده‌هاتون زنگ بزنید و خبر خوش بدید، به همت خیرین بدهی جرائم غیر عمد تعدادی زندانی پرداخت شده، اسامی شما هم..."مرتضی اما دیگر چیزی نمی‌شنود. زنگ نمی‌زند. می‌خواهد یک‌سره خودش را برساند پشت در خانه، خبر آزادیش را خودش ببرد و حس ناب آن لحظه را بعد از آن همه درد و رنجی که برای خانواده‌اش ایجاد کرده خودش در چشم‌های آنها ببیند.در خانه باز است اما...وارد حیاط می‌شود. مامان و بابا دارند گریه می‌کنند. دوست و آشنا و همسایه دورشان جمع شده‌اند و سعی می‌کنند آرامشان کنند. مرتضی دردی در سینه‌اش حس می‌کند که جانکاه است. نگاه مامان و بابا به مرتضی می‌افتد. خبری از شیرینی آن لحظه‌ی نابی که انتظارش را می‌کشید نیست، یکسره رنج است و درد. مامان ضجه می‌زند: "مرتضی! مرتضی اومدی مامان؟ مرتضی مرضیه..." سرش گیج می‌رود. به زحمت دهان خشک‌شده‌اش را باز می‌کند و صدای خفه‌ای از ته گلویش بیرون می‌آید: "مرضیه چی؟"- رفته کوه، تنها، از دیروز خبری ازش نیست...مرتضی چند بار زیر لب تکرار می‌کند: تنها؟ تنها؟.. کورسوی امیدی اما توی دلش روشن می‌شود که "شاید هنوز... مرضیه دختر قوی‌ایست، شاید هنوز..."می‌پرسد کدام کوه، کدام مسیر؟ جوابش را که می‌گیرد با همان کفش نیمداری که از زندان راهی خانه شده راهش را می‌کشد و می‌رود. آن‌جا را مثل کف دستش بلد است. حتی صدای شکسته‌ی بابا که می‌گوید: "مرتضی صبر کن بابا" نمی‌تواند جلویش را بگیرد.***
درد از نوک انگشتان پا تا سرش می‌چرخد. توی بسکت حمل مصدوم جاگیر شده و می‌خواهند جابجایش کنند که چشم‌هایش را به سختی باز می‌کند. نور چراغ پیشانی امدادگران چشم‌هایش را آزار می‌دهد. مرد امدادگر با خوشحالی سرش را می‌چرخاند سمت یک نفر دیگر و می‌گوید: "به هوش اومد". نور چراغ صورت آن یک نفر دیگر را روشن می‌کند. مرتضاست که جلوتر می‌رود و با سر و صورت خاکی و چشم‌های خیس خیره می‌شود به صورت مرضیه.مرضیه مات و مبهوت: مرتضی؟! آن‌جا! بالای سرش؟فقط به زحمت می تواند بگوید: "شرمنده‌ام". مرتضی سری تکان می‌دهد که یعنی "فدای سرت"، بعد موهای مرضیه را از روی صورتش کنار می‌زند و آرام با انگشت هل می‌دهد زیر دستمال سر خونی. صدایش را بم می کند و گوشه‌های چشمش از شیطنت چین می خورد و می گوید: "مگه صد دفعه بهت نگفتم موهاتو بکن تو دختر..."
08:09 - 19 اردیبهشت 1404

1 واکنش
2353 بازدید