دختر ۱۰ ساله‌ای که مطمئن بود باز هم آقا را می‌بیند

هیچ‌کس انتظار آن سؤال را نداشت. دختر ۱۰ ساله‌ای با سادگی کودکانه پرسید: «چرا می‌گویید دیدار آخر؟»؛ او آن‌قدر حضور رهبر شهید را در زندگی مردم ایران واقعی و ماندگار می‌دانست که تعبیر دیدار آخر برایش معنایی نداشت. حتی می‌گفت: «ما می‌توانیم به مشهد برویم و دوباره آقا را ببینیم».
گروه اجتماعی خبرگزاری فارس؛ «آن شب پسرم آن‌قدر گریه می‌کرد که نتوانستم دیدار آقا با دانشجوها را از تلویزیون ببینم. به همسرم گفتم تلویزیون را خاموش کن، بعداً نگاه می‌کنم. همان شب با خودم گفتم چرا همیشه دانشجوها به دیدار آقا می‌روند، اما ما طلبه‌های یزدی هیچ‌وقت دعوت نمی‌شویم؟».«آن شب با همان گلایه خوابیدم. خواب دیدم به دیدار آقا رفته‌ام و در صف اول ایستاده‌ام. آقا آمدند و به من گفتند: «شما مرا می‌بینید و دوستم دارید، اما من شما را نمی‌بینم و دوستتان دارم». بعد هم گفتند نگران نباش، ۲۰۰ نفر از طلبه‌های شما برای دیدار دعوت می‌شوند. صبح که بیدار شدم، خبرها را مرور کردم و دیدم آقا همان جمله را شب قبل در دیدار واقعی هم گفته‌اند. آن‌قدر برایم عجیب بود که اشک امانم نمی‌داد و احساس می‌کردم پاسخ گلایه شب گذشته‌ام را گرفته‌ام.این روایت یک بانوی طلبه یزدی است؛ زنی که آرزوی دیدار رهبر شهید را داشت و حالا همراه دخترش و دختر خواهرشوهرش برای حضور در مراسم وداع، در یکی از چادرهای اسکان بوستان رازی تهران اقامت دارد.
در حالی که مادر روایتش را تمام می‌کند، دختران همراه او با دقت به گفت‌وگو گوش می‌دهند. یکی از آن‌ها معصومه است؛ دختری ۱۰ ساله که با اشتیاق روی صندلی می‌نشیند و قبل از هر سؤال می‌گوید: «بشین تا صبح برات از آقا بگم.»معصومه از همان ابتدا معلوم است برای حرف زدن آمده است. می‌گوید همیشه دنبال فرصتی بوده تا از رهبر شهید بگوید. حالا انگار تریبونش را پیدا کرده است. اگر فرصت دیدار نصیبش می‌شد، اول تبرکی از او می‌گرفت و بعد فقط یک جمله می‌گفت: «شما خیلی به ما کمک کرده‌اید.»حرف‌هایش کم‌کم از خاطره فاصله می‌گیرد و به آرزوها می‌رسد. از دعایی حرف می‌زند که هر بار در مصلی از رهبر شهید می‌خواهد و بعد، بی‌هیچ مکثی، از آرزوی شهادت در کودکی می‌گوید. جمله‌هایش کوتاه‌اند؛ انگار بارها آن‌ها را با خودش تکرار کرده است.کنار او فاطمه‌زهرا نشسته؛ دختری که آرزویش دیگر هرگز محقق نمی‌شود. اگر رهبر شهید زنده بود، فقط می‌خواست عبایش را ببوسد. نخستین تصویرش از او را هم خوب به خاطر دارد؛ همان روزی که پدر و مادرش رهبر را از قاب تلویزیون به او معرفی کردند. همان موقع، بی‌اختیار گفته بود: «چقدر نازه، چقدر به دل من می‌شینه.»بعد، جمله‌ای را به یاد می‌آورد که مدت‌هاست در ذهنش مانده؛ همان جمله‌ای که چند دقیقه قبل مادر خانواده هم از آن گفته بود: «خوش به حال شما که ما رو می‌بینید و دوستمون دارید؛ اما ما شما رو نمی‌بینیم و دوستتون داریم.»
ذهن فاطمه‌زهرا خیلی زود از امروز عبور می‌کند و به سال‌های دور می‌رسد. صد سال بعد را تصور می‌کند؛ روزی که مردم هنوز از رهبر شهید خواهند گفت؛ از مهربانی‌اش، حتی با آدم‌های بد. برای خودش هم تصمیمش را گرفته است؛ اگر روزی مادر شود، به بچه‌هایش یاد می‌دهد با همه مهربان باشند؛ حتی با کسانی که اشتباه کرده‌اند.نوبت دوباره به معصومه می‌رسد. این بار از کارهایی حرف می‌زند که می‌خواهد به نیت رهبر شهید انجام دهد؛ کمک به نیازمندان، مهربانی با مردم و حتی مهربان‌تر بودن با خواهرش. لبخند روی صورتش نشسته، اما همین که صحبت از خون‌خواهی می‌شود، لبخند جایش را به جدیت می‌دهد: «باید درست درس بخونیم، بزرگ بشیم، به زخمی‌ها کمک کنیم و پشت سر امام زمان راه بریم؛ این‌طوری خون‌خواهی می‌کنیم.»فاطمه‌زهرا در پایان، تصویری را توصیف می‌کند که بارها در ذهنش ساخته است؛ امام رضا(ع) به استقبال رهبر شهید می‌رود و او از طرف مردم فقط یک جمله می‌گوید: «شما برای ایران و مردم زحمت کشیدید.»
زمان گفت‌وگو رو به پایان بود و بچه‌ها حالا از سفرشان به تهران می‌گفتند؛ شهری که این روزها با ورود کاروان‌های زائران، هر ساعت حال و هوایی متفاوت از ساعت قبل پیدا می‌کند. آن‌ها از روز گذشته از یزد راهی تهران شده‌اند و اکنون در یکی از چادرهای بوستان رازی اسکان دارند؛ بوستانی که این روزها به یکی از بزرگ‌ترین مراکز اسکان زائران تبدیل شده است. ردیف‌های منظم چادرها بخش زیادی از فضای بوستان را پوشانده و خانواده‌ها از شهرهای مختلف در آن مستقر شده‌اند. کودکان در مسیرهای میان چادرها رفت‌وآمد می‌کنند، گروهی در سایه درختان نشسته‌اند و نیروهای خدماتی نیز به‌طور مستمر در حال راهنمایی و ارائه خدمات به زائران هستند. در این بوستان حدود ۴ هزار چادر برای اسکان مهمانان برپا شده و علاوه بر آن، فضاهای سرپوشیده، سوله‌ها و دیگر مکان‌های مسقف نیز برای پذیرش زائران آماده شده است.
گفت‌وگو به پایان رسیده است و وسایلشان را برای رفتن آماده می‌کنند. پیش از خداحافظی، ناگهان یکی از دخترها سؤال ساده‌ای می‌پرسد؛ سؤالی که فضا را برای چند لحظه در سکوت فرو می‌برد: «چرا می‌گویید دیدار آخر؟ مگر آخرین دیدار است؟ ما می‌توانیم به مشهد برویم و رهبر شهید را ببینیم. ایشان در قلب ما هستند و هنوز هم ایرانمان را رهبری می‌کنند؛ پس چرا این حرف را می‌زنید؟»بعد از گفتن این جمله، دست مادرش را می‌گیرد و همراه خانواده از میان چادرهای بوستان رازی عبور می‌کند؛ در مسیری که مقصد بعدی آن، «مصلای تهران» است.پایان پیام/#بدرقه_آقای_شهید_ایران #ایران #رهبر_شهید
22:38 - 13 تیر 1405
جامعه

4 بازنشر6 واکنش
16٫4k بازدید