عروسکها در بوشهر دست به کار شدند
گوشهای از میدان امام بوشهر شبها حال و هوایی متفاوت دارد، در میان جمعیتی که برای روزهای مقاومت کنار هم ایستادهاند، گوشهای از میدان به صحنهای زنده و رنگارنگ تبدیل شده است.
خبرگزاری فارس- بوشهر، سارا طاهری: نمایش، بدون پرده و صحنهی رسمی، درست در دل میدان اجرا میشد. شخصیتها با لباسهای پارچهای و حرکات اغراقشده به میان جمعیت میآمدند، یکی خروس بزرگی بود که قدمهایش صدای خنده را از بچهها بیرون میکشید و دیگری شخصیتی بامزه با کلاه بزرگ و پُفدار که هر حرکتش موجی تازه از هیجان ایجاد میکرد.گوشهای از میدان به صحنهای زنده و رنگارنگ تبدیل شده است، جایی که چند داوطلب با لباسهای عروسکی بزرگ و شاد، نمایش خیابانی برای کودکان اجرا میکنند، اما چشمگیرترین بخشِ این نمایش، چهرهی بچهها بود، صورتهایی که بعد از روزهای پرتنش، روشن شده بود.
پسرکی با موهای وزوزی، دو دستش را مشت کرده و محکم روی سینهاش نگه داشته بود، ولی نتوانسته بود خندهاش را پنهان کند. هر بار که خروس دستهایش را تکان میداد، او بیاختیار عقب میرفت، میخندید و دوباره جلو میآمد، چشمانش از شادی جمع شده و گونههای آفتاب سوختهاش از هیجان سرخ شده بود.
در گوشهای دیگر، دختر بچهای با لباس صورتی پولک پولکی ابتدا فقط نگاه میکرد، نگاهش سرشار از دقت و کنجکاوی بود، اما وقتی خرگوش کنار او خم شد، لبخند آهستهای روی لبش نشست، لبخندی که ناگهان پهن شد و دندانهای ریز شیریاش را نمایان کرد، او آرام دستش را جلو برد، انگار میخواست لمس کند تا مطمئن شود این شادی واقعی است.
دو برادر کوچک کنار هم نشسته بودند، یکی با تمام قدرت کف میزد و دیگری با چشمان درشت و مبهوت، هر حرکت شخصیتها را دنبال میکرد. لبهایش نیمه باز مانده بود، درست حالتی که کودکان موقع دیدن چیزی جادویی پیدا میکنند.
پدر و مادرها کمی عقبتر، نظارهگر صحنه بودند. برق آرامش در چشمانشان پیدا بود، آرامشی که شاید مدتها در انتظارش بودند، برخی آهسته لبخند میزدند، برخی زیر لب دعا میخواندند و چند نفر هم سعی میکردند از پشت دوربین گوشی، تصویر لحظههایی را ثبت کنند که نتیجهاش چیزی جز لبخند کودکانشان نبود.
باد ملایم دریا از میان میدان میگذشت و همراه با صدای خنده بچهها، فضای میدان را پر میکرد. لباسهای عروسکی با تکانهای اغراقشده، مانند نقطههای رنگی بزرگ در میان جمعیت دیده میشدند و هر حرکتشان، شادی تازهای میان کودکان میپراکند.در روزهایی که هنوز حرف از مقاومت و ایستادگی میان مردم جریان دارد، شاید روشنترین تصویرِ امید همین باشد، چهرههایی کودکانه با چشمهایی براق از شادی.
در میان جمعیت، گاهی صدای تشویق بلندتر میشد و کودکان با هیجان بیشتری جلو میآمدند، بعضی دست تکان میدادند، بعضی سعی میکردند حرکات شخصیتهای عروسکی را تقلید کنند. حتی چند کودک کوچکتر، پشت سر خروس و خرگوش راه افتاده بودند و با قدمهای کوتاه، نمایش را از نزدیک دنبال میکردند.داوطلبانی که این نمایش را اجرا میکردند، هر چند چهرهشان زیر ماسکهای پارچهای پنهان بود، اما از لابهلای حرکتهای پرانرژی و شوخیهایشان میشد فهمید که هدفشان چیزی فراتر از سرگرمی چند دقیقهای است، تلاشی ساده اما صمیمی برای اینکه میان همه خبرها و نگرانیها، جایی هم برای خندههای کودکانه باز بماند.
وقتی نمایش رو به پایان رفت، هنوز صدای خندهها در میدان میپیچید، بعضی از بچهها با اصرار از والدینشان میخواستند کمی بیشتر بمانند و چند نفر هم جلو رفتند تا با شخصیتهای عروسکی عکس بگیرند، آن لحظهها کوتاه بود، اما ردّی از شادی در چهرهها گذاشت که احتمالاً تا مدتها در خاطرشان باقی میماند.شاید همین لحظههای کوچک است که شهرها را زنده نگه میدارد، لحظههایی که در میان شلوغی و خبرهای بزرگ، ناگهان لبخندی ساده روی صورت کودکی مینشیند و یادآوری میکند که امید هنوز در خیابانهای شهر نفس میکشد.عکس: علیرضا وفایی#جنگ_تحمیلی#فرزندان_ایران#نمایش_عروسکی 20:43 - 15 اردیبهشت 1405