روضه علی اصغر (ع)
ای تاریخ! بدانید این قوم ظالم انصاف ندارند.
ای تاریخ! بدانید این قوم ظالم انصاف ندارند.آیا این همه مرد جنگی که سرهاشان بریدند برایشان کافی نبود؛چرا نوبت را به من رساندند؟من که اصلا آب نمی خواستم؛حتی اگر میخواستم میان این همه فرات و شریعه، یک قطره، یک شبنم برای این کودک تشنه، چه چیزی از داشتههایشان کم میکرد؟کشتنِ من که برایشان کاری نداشت؛ اما چرا اینقدر عجله!در دامان پدر، روبروی چشمان نگران خیمه!اینها انصاف ندارند!من که مرد جنگی نبودم؛پاهایم در قنداق بود و دستان خردسالم در این گرما و تشنگی، توان تکان خوردن نداشت.این ها انصاف ندارند!حتی اگر میخواستند من را بکشند، یک داد، یک فریاد، یک لبه نازک از شمشیر یک سرباز ساده هم برایم کافی بود؛دیگر تیر سه شعبه نمیخواست!اینها انصاف ندارند!مگر با کشتن من چه سودی کردند که اینچنین روبروی مادرم غریو شادی سر دادند و در برابر قلب مجروح پدرم هلهله کردند!اینها انصاف ندارند! وجدان ندارند! عقل هم ندارند؛ آخر مگر! سر یک نوزاد ششماهه را به نیزه میکشند!مگر حجم سر یک طفل، چقدر گنجایش دارد!اینها انصاف ندارند!مگر قبر یک طفل خردسال را میشکافند و بدنش را به یغما میبرند؟مگر چیزی از شما کم میشد میگذاشتید مادری داغدار، غروب عاشورا کنار قبر طفلش بیاید و فاتحهای بخواند!من خون چندانی نداشتم؛ اما خدا را شکر! وقتی پدرم خونم را به آسمان پاشید فرشتهها نگذاشتند چیزی از آن به زمین بازگردد؛ چون این قوم ظالم، انصاف ندارند؛ شاید همان خون را هم تحفه برای یزید میبردند.این قوم انصاف ندارند!حتی صبر نکردند بوسه وداع باباحسین بر لبهای من کامل شود!این کوفیان انصاف ندارند! سرم را بردند، آخر! چهکار به گهواره داشتند.
13:14 - 31 خرداد 1405