اگر من سر سوزن در این حکومت حقی دارم، به اندازه همان حق خواهان محاکمه این مردک هستم. ولله که هنوز صحنه ابدان مطهر تکه تکه شده کودکان میناب هر ثانیه از جلوی چشمانم میگذرد. ولله که هنوز آن پدری که فرزند معلول خود را پرچم به دست قلم دوش کرده بود و میدان داری میکرد، جلوی چشمانم قدم میزند؛ ولله هنوز صدای با صلابت تنگسیری عزیز در گوشم میپیچد؛ هنوز دیدار «غدیر 84» با رهبر شهیدمان بهترین خاطره سیاسی زندگی من است؛ هنوز خون هزاران ایرانی عزیز گرم است؛ از کجا و از چه کسی بگویم که به واسطه خیانت این مخنثین نجس نفس آسیب نخورده و نمیخورند؟ به چه شهامت و جسارتی این بی خاصیت سیاسی زبان به سخن گشوده و از کیسه خلیفه میبخشد؟ آنچه که اربابان یانکی و صهیونیستش در میدان نبرد نتوانستند به دست آوردند را میخواهد در طبق نقره گذاشته تقدیمشان کند؟ این مردک خجالت نمیشناسد؟ حیا نمیکند؟ شرم سرش نمیشود؟ آدم که هست، نیست؟ کدام آدمی پس از گزیده شدن مکرر از یک سوراخ دوباره دستش را در همان سوراخ میکند؟ پس نشاید که نامش نهند آدمی! از داغ رهبر و مردم شهیدمان یک چشمم خون است و چشم دیگرم اشک، چشم دیگری ندارم که خون جگر بریزم بر این همه وقاحت و خباثت. تو را به خدا خفه کنید این انکر الاصوات را؛ به قول ما خراسانیها «چپه نعلش کنید که انقدر شر و ور تف ندهد»؛ شما را به خدا افسار بزنید بر این الدنگ و جایی مهمیز به گردهاش فرو کنید که حناق بگیرد و دم نزند. خون است دل و جگر ما از جنایات هر روزه این اشقیا؛ ما داغ خود را با اراده انتقام و خاکستر کردن یانکیها و نواکیر نشیمنگاه ناشور امارت نشینشان تحمل میکنیم؛ خفه کنید این بوزینه محفل شمر و یزید زمانه را.
21:16 - 14 فروردین 1405